یس

 

حرف زدن دشوار است . با این همه با تو می شود حرف زد. در بزرگراهی که به اندازه ی خستگی ی همه ی تابستان های  عالم کودن است و خسته ات می کند . زنگ می زنی و مرتضا را توبیخ می کنی که آن شب کذا چرا ناگهان خروس بد محل شده و در حالی که در خلوت خوشت غرقه ای زنگ زده است . مرتضا فقط باید بخندد و همینطور که حرف می زندلحن صبور و آرام اش به شقیقه ات تقه می زند تا بفهمی مهربانی چقدر ضروری ست . حتا به اندازه ی عشق . حتا به اندازه ی آزادی. حتا به اندازه ی شعر . و مرتضا الحق شاعر است . بعد وقتی بگوید بنویس و به مخاطب فرصت بده تا همکلام شود و بعد می گوید برای دیگران هم بنویس و برو سراغ شان را در وبلاگ های شان بگیر ، بعد می فهمی حرف زدن دشوار است . دیروز نقد کتاب زمان لرزه از کورت ونه گوت در سرای اهل قلم بود.امروز وقتی به خبرگزاری ها رجوع کردم و پاره ای از سایت ها را دیدم ، دیدم چه ظن عجیبی دارند یاران ما ، که آنچه گفته ای به گفته نمی آید و آنوقت متوجه می شوی حرف زدن چندان هم ساده نیست.

خب! موقعی که کسی را می خوانی همینطور ناگهان به عوالم ش ناخنک می زنی ، به خلوت هایش سرک می کشی و خورده ریز هاش را دزدکی دست می سایی. باورت نمی شود مرتضا ! این فضولی ها به جنس کار بستگی دارد و گر نه آدم متشخصی مثل من !! از اساس حوصله ی مداخله در امور دیگران را ندارد. دلایلی دارد این فضولی در کار و بار ونه گوت :1 یارو در همین سنوات اخیر ریق رحمت را تا ته سر کشیده 2سبک نوشتن اش را ما ایرانی ها حس می کنیم ولی نمی فهمیم(غرض نمی دانیم است و نه نفهمی که, جسارت است )و همین برای زندگی کردن کفایت می کند 3برای آدم بی کار و بی عاری مثل فدوی فرصت مستوفایی برای قهقهیدن در آستین را میسر می گرداند که نفس آدم می برد از این غم خندان بی اندازه ی عالم.4یک پاکت پول حق الزحمه بهت می دهند که تا سر چهار راه ولی عصر هم دوام نمی کند بنده را (از کوچه ی خواجه نصیر تا چهار راه ولی عصرقریب که به یکصد قدم نرسد) 5 مجری مرد فاضلی ست که به لسان کفار یادداشت بر می دارد و یارو که منم نمی فهمم اوضاع از چه قرار است و اینجا ایران است و هنوز زبان اول ما بندگان کاهل خدا فارسی ست و وقتی داریم فارسی حرف می زنیم و انگلیسی می نویسیم همزمان ، نکند واقعه از کتاب مقدس تالاپی افتاده باشد در سرای اهل قلم که ، برج بابل است و لغت که زبان است در اهل فرنگ و یا فرهنگ است در بلاد معنا ، بهتر است درویش به خاصیت وقت نفس بکشد ، زندگی کند و حرف بنویسد (یا تو بگو بنویسدحرف زدنش را ). درویش کیلویی چند پسر . دم هم غنیمت نیست . چیز آدم پاره می شود که کتابی به روایت خوانشگر سریان بیابد و فکر می کنی کورت ونه گوت فارسی نویسی اش بد نمی شد اگر انگلیسی نمی نوشت موقعی که داشت در انجمن هیومانیست ها سخنرانی می کرد . و عوالم ونه گوت ( که خودش مصر است به سبب صمیمیت اش با بنده در عالم باقی- انشالا در بهشت -کورت جان صدایش بزنم )اجمالا جهان را به یک جای بدش گرفته است و راست اش از دست اش جمیع افاضل و اعاظم فرهنگ و هنر فرنگ ناجور عصبانی اند و حق با مشتری ست .به هر روی مرتضا جان ‌چشم ! به فواد که حالا دیگر دارد پسری می کند مرا ، باید بگویم ضبط اش را بردارد بیاورد، من لااقل چهار جلسه زمان لرزه را حرف بزنم و ونه گوت پخی بزند زیر خنده (البت بعد از ساعاتی مطول و مدرز سکوت و سر تکان دادن و علمایی تایید کردن ) تا بگویم حرف زدن دشوار است الحق رفیق. اگر دشوار است این همه بلبل زبانی ات از چیست اخوی ! یارو که منم شاید گفته باشدنگو ! باور کن به جان تو نباشد به جان کورت ونه گوت حرف زدن دشوار است.

 و ایضا تولد حضرت اجل دکتر محمد آهنی بود اطال الله بطول بقائه الشریف -واقعا ، و تولد من در شناسنامه در یوم اول شهریور. مبارک باد بر ایشان و این فدوی.(حقیقتا تولد این بنده از مرموزات اگر نباشد از چیز های دیگری هم بایسته که نباشد لابد. دوم آذر یادتان باشد تا آنا نگوید :ا ، زودتر می گفتی . این هم زودترش ).

هوا گرم است . بزرگراه رسالت است آخر.تلفن هی قطع می شود و تو می گویی : برادر خداوند حرف بزن ! بعد هی بگو حرف زدن دشوار است . یس به قول دلکم.

 

/ 11 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.م

اقای علیزاده عزیز مسعود را مگر نمی شناسی او برای آذر ماه برنامه ریزی کرده است .فکر میکنی با این چند گل مجازی راضی می شود.اما مسعود جان تا آذر هنوز 3 ماه فرصت هست و باید هر هفته به طریقی یاداوری کنی تا با این شلغم شوربای زندگی یاد دوستان باشد.در مورد مطلبت هم می دانی که زیاد حوزه ادب من خوب نیست و هنوز نمی دانم که می فهمم یا نمی فهمم

حسن محدثی

درود بر شما! تولدت مبارک عزیز! جهان به کام شما باد! روزهای آکنده برای‌تان آرزو می‌کنم!

م-ب

عجب كه روز دوم از ماه شهريور سال 1389 هركار كردم اين اينترنت نفتي پيامم رابراي شما نفرستاد كه نفرستاد...البته ما را كه ارادتي به درگاه ايزدي ست و شكي نيست حكمتي در اين پيچش بوده ولي از آنجا كه گر ايزد ز حكمت ببندد دري- ز رحمت گشايد در ديگري... مجال نوشتن انگار مهيا شده و از صبح براي تني چند از دوستان پيام گذاشته ام و براي شما نيز انشاءالله كه خواهد رفت و خواهد رسيد... باري... اول اينكه خواندنتان ما را نيز اسير دشواري حرف زدن كرده- دوم اينكه دشواري حرف زدن براي جماعتي چون من برابر است با دشواري شنيدن و اين درد مضاعف باشد... سوم اينكه هواي گرم و بزرگراه رسالت مشكوك است و بايد هياتي تحقيق و تفحص نمايد چهارم اينكه تولد روز اول شهريورتان را نشنيده گرفتم كه لياقت شما بيش از اينهاست و براي مني كه خود آعاز گر پاييزم همصحبتي با پاييزيان نكوتر باشدپنجم اينكه آن مطلب را در مهر خواندم. البته نمي دانم شما چه گفته بوديد و اينها چه نوشتند. اما آنچه من خواندم را بسيار پسنديدم حتي اگر عين گفتار شما نباشد ششم اينكه مي گويند آدمي وقتي كسي را دوست دارد به مرور شبيه او مي شود گفتار و كردارش...دوستتان دارم گرچه مي دانم شباهتي در

م-ب

بخشي از پيام جاماند: گرچه مي دانم شباهتي در كار نيست و تنها ادا در آوردن است

بهروز قزلباش

سلام حرف زدن دشوار است.واقعا که این تلفن های لعنتی دقیقه به دقیقه حرف آدم را قورت میدهند و معلوم نیست کجا آن را بالا می آورند.آدم در راه بزرگ رسالت هی خودش را فراموش می کند و دایم داد می زند الو الو صدای مرا داری ؟ آنطرف تلفن یارو حرف می زند اما حرف زدن فقط برای تو دشوار استغافل از آنکه کسی که صدای تورا دارد فقط خودتی .چرا ما یادمان می رود که صاحب صدای خودمان هستیم.چرا بی دریغ هی می خواهیم صدایمان را برای دیگران بفرستیم ولو یارو در جهنمکاپیتان بلک دود کند و نیازی به آتش دلت نداشته باشد؟نه واقعا چرا؟!عباس جادی در تلویزیون از حسین مسافر آستانه می پرسد آیین چگونه به نمایش تبدیل می شود.انگار اونمی داند آیین همان نمایش است تو بگو نمایش همان آیین هرچ باشد من که حسین مسافر آستانه نیستم اما در آستانه حرف زدن خیلی دشوارم.درست مثل تولد تو در آذرماه که قرار است به دنیا بیایی ولی من یک پیشنهاد طلایی دارم .حرف هایت را بزن بعد متولد شو یا اصلا متولد نشو چون حرف زدن واقعا دشوار است .تو که نمی خواهی حرف نزنی ها؟!بشین کنار ون گوت کاپیتان بلکت را بکش از اول همانجا باش که بعد از تولد خواهی رفت.وقتی حرف زدن دشوار است دلیلی ب

بهروز قزلباش

...معلوم نیست بقیه حرفم را کجا برد این وبلاگ هوم؟دشوار است.

مسعود پیوسته

سلام میری عزیز ... چه نشاطی در این یادداشته بوده . به نظر می آید که " حرف زدن دشوار است " اما سرحالی و نشاط و سرزندگی و آن " میلاد شهریورت " ، همه و همه جانی به این متن کوتاه داد که قابل مقایسه با آن یادداشت های سرد هولناکت نبود و نیست . هم تولدت مبارک هم اینکه دوست دارم از وقایع سرای اهل قلم بیشتر بدانم که براستی آنجا چه اتفاقی افتاد . با همین شادی و شوخی و زندگی برو جلو .

م-ب

اعتراض به جناب بهروز قزلباش: قربان اين"بشین کنار ون گوت کاپیتان بلکت را بکش" يعني چي؟ دكتر كشيدن سيگار را ممنوع كرده براي مسعودخان...

هادی

استادم جناب میری سلام یکباردیگر در5شنبه شبی یاد روزگار دیار تاجیک افتادم یاد تو یاد مهربانیات یاد ممد یاد اکبر یاد آرش یاد....... بگذریم این روزگار چنان مرا نامرد کرده که یاددت نکردم . از شماعذر میخواهم دوست دارم در کنار نوشتهایت محلی برای پذیرا بودن عذرم باز کنی دوستت دارم . هادی