چند صفحه از کتاب شن

در لینک ها و  صفحه نشانی ی کتاب شن را گذاشته ام . دوستانی که آنرا دریافت کرده اند که طبعن مشغولند به خواندنش ، اما برای دوستانی که قبل از خواندن می خواهند بدانند با چه موجود ناقص الخلقه ای رو برویند چند صفحه را اینجا می آورم :

.............................................................................................

 

کتاب شن

 

 

«هیچ چی در این ماجرا واقعی نیست غلط است.»

خنوخ پسر یارد پسر مهللئیل پسر قنیان

پسر انوش پسر شیث پسر حوا

 

شن

 

 

درست    آن طرف همین میز خردلی رنگ مثلثی نشسته بود.

فکر می ‌کنم چشم‌هایش کم‌سوتر از بار اولی شده بود که دیده بودمش. پیش کلاهش قدری رنگ و رو رفته‌تر شده بود و می ‌شد فهمید که از سفری خسته‌کننده به خانه برگشته است. قصه را که برایش نقل کردم دست زیر چانه برد،    چانه‌اش را خاراند و همین‌طور که فکر می ‌کرد، پچ‌پچ حرف‌ها زیر زبان به گوش می‌‌آمد.

خودم را باخته بودم.    آخر او بورخس بود. نه!

‌ با این همه، جسارت کردن ضرورت زندگی کسی است که می ‌خواهد شنیده بشود.

 به عصا تکیه کرد و از جا برخاست.

Thyrope of sands  -                       

شانه‌هایم را بالا انداختم،

           - زیر صفحه نوشته شده: طناب شنی است George Herbert

(1593 – 1633)                                                    

ولی همیشه متنی بر جای می‌ماند.    از زندگی هم.    چیز‌های دیگر به سادگی قربانی لغات سیاه‌تر و درشت‌تر می‌شوند.

شاید داشت با خودش زمزمه می‌کرد که:       مرگ نه!

مرگ قربانی هیچ لغتی نمی‌شود.    این لغت است که قربانی مرگ می‌شود.    آن هم موقعی که هیچ چی درک نمی‌شود.

یک قدم جلوتر آمد.    آرام غرید.

-   خط    از بی‌نهایت نقطه ساخته شده است.    سطح    از بی‌نهایت خط حجم از بی‌نهایت سطح    ابر حجم از بی‌نهایت حجم    ... نه، مسلماً اینجا،   کتاب درباره‌ی هندسه بهترین شیوه برای شروع داستانم نیست ...

-      داستان شما نه!    آقای بورخس ،    داستان کسی که برای من نقل کرد...

-      فرقی نمی‌کند

همین‌طور که بر روی عصا خم می‌شود ...

-      هوم!    امروزه رسم شده است که در مورد هر داستان وهمی ادعا کنند

که حقیقت دارد       ولی با وجود این مال (تو) حقیقت دارد.

وقتی چای آوردند، او قهوه‌اش را خرده خرده نوشید و من نفهمیدم چای خورده بودم یا فکر کرده بودم.

 راست می‌گفت. فرقی نمی‌‌‌کرد. تازه وقتی گفت «ولی با وجود این مال تو حقیقت دارد»، قشنگ‌تر از «ولی با وجود این مال من حقیقت دارد»    نبود.

-      آقای بورخس عزیز! آیا عقیده‌ای وجود دارد که آدم‌ها رؤیا نمی‌بینند؟ البته ...

-      حتماً به تادئو اسییدوروکوس فکر می‌کنی؟

-   جایی که گفته بودی «هر سرنوشتی هرچقدر که می‌خواهد طولانی و پیچیده باشد، در واقع شامل تنها یک لحظه است:    لحظه‌ای که در آن، انسان برای ابد می‌داند که کیست » ؟

-      هوم!

سر تکان دادم که    نه!  

 در فضای کوچک خانه شروع کرد به قدم زدن، با گام‌های کوتاه و بعد چنان‌که به موضوع مضحکی برخورده کرده باشد شروع کرد به حرف زدن.

-      فکر کردم خدا فقط باید یک کلمه بگوید و این کلمه شامل تمامیت باشد.

با عصا به سمت من اشاره کرد. گویی تأکید داشت چیزی را که از دست رفته یاد‌آوری کند.    گفتم    آهان!

و ادامه داد

-یک روز یا یک شب   - بین روز‌ها و شب‌هایم چه تفاوتی وجود دارد ؟ ـ    خواب دیدم که روی کف زمین زندانم یک دانه شن است.    بی‌تفاوت دوباره خوابیدم. خواب دیدم که بیدار شده ام و دو دانه شن هست .   دوباره خوابیدم و خواب دیدم که دانه‌های شن سه تا هستند.    زیاد شدند تا این‌که زندان را پر کردند

و من زیر این نیمکره شنی می‌مردم.

 فهمیدم که دارم خواب می‌بینم و با کوشش فراوان بیدار شدم. بیدار شدنم بیهوده بود:    شن خفه‌ام می‌کرد.  

 کسی به من گفت: «تو در هشیاری بیدار نشدی ، بلکه در خواب قبلی بیدار شدی. این خواب در درون یک خواب دیگر است، و همین‌طور تا بی‌نهایت، که تعداد دانه‌‌های شن است. راهی که تو باید باز گردی بی‌پایان است.

پیش از آن‌که واقعاً بیدار شوی خواهی مرد.»

سکوت کرد. به بالا نگریست و سر تکان می‌داد.

-

/ 9 نظر / 9 بازدید
submergedpopulation

بعد نامه را بدهم زن بخواند و اگر خواست ضمیمۀ آخرین رویایی شود که زنان معمولا سعی می کنند به یاد نیاورند .

فواد گودرزی

سلام استاد سردخانه که مقاله بود و درد دل شد . دوشعر دیگر هم به روزم کرده اند . . . . دست به کار بزرگی زده ام

بهروز

سلام مسعود جان امروز چند شنبه است؟

بهروز قزلباش

سلام به به آقا مسعود. امروز چند شنبه است؟ هر روزی می تواند باشد بجز شنبه مگر نه؟ نم دانی با این شنبه چه ها که نگذشته است! نه که فکر کنی نخندیده باشیم ها... ولی بالاخره روزی از راه می رسد. به هر صورت برو وبلاگ خانم امینی راببین که چه بد و بیراهی به مردان حواله کرده و... البته حتما روی سخنش با شما نبوده . چون من بیچاره دم دستشم و جور بقیه را میکشم و کتک می خورم. من هم که زن ذلیل... خلاصه هرچه بود امروز شنبه نبود.

فواد گودرزی

سلام با دو ترانه به روزم . . . . کی می خواد ساده باشه عین گلای صورتی

قزلباش

باگفتگوی منحصربه فرد و منتشر نشده ای از طاهره صفارزاده به روزم.

س.امید

سلام آقا مسعود ما از شاگردهای محمد رضا احمدی هستیم وسعادت داشتیم اسم شما رو از ایشون بشنویم یا علی[گل]

فواد گودرزی

سلام با یک شعر کوتاه و یک سپید به روزم . . . کدامیک رهای همیم

فواد گودرزی

سلام با یک سپید به روزم . . . از خود گریز بریده ای داری وقتی که جای دوپا در جایگاه متهمت خالی ست