مردم

 به آواز بلندشان

تا افقی

نه دور ونه نزدیک.

           

شنیدن در دشواری

دیدن اندوهواری در برابر دیواری.

پریشانند و پریوار

گاه با مغازله ای رقصان

دیگر باره در تکلم مرغان محزون .

آنان سکوت نبودند

نبودند گویا که رنگ صداشان

در ر‍‍نگ1 گرامافون

خونابه در گلوی مغنی زد

آوازشان

بریده بریده

تیغ هیاهوخلیده بر قد  رعنای ی قوافی ی پنهان .

چون شعر پشت قلم ها شان ناپیدا

سودای عربده میآمد تا....

                         تا آنکه زینه زینه به نجوا کامل

                         زمزمه در بلوغ زمین

گاه چشم پر از خون و چشمه ی می گون.

هراس به دندان بردن

چون شیری که کودک نوزادش را تا قله

                     می برد سروده ی حالا را تا هیجا.

حالا کنار موج

آدمیانند

         و

          کنار موج آدمیان

انسان با سرود غریبی

که جماعت نا پیدا می خوانند..... 

----------------------------------------------------------------

۱ـرنگ:اهنگ

 

 

 

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی

جانم تازه شد. به ويژه سه قطعه اول خيلی زيبا است.

فرشته

اسمم رو يادم رفت بگذارم. راستی شعرتان حال و هوايش متفاوت از ديگر شعرهايتان بود.

علی رضا میری

عزیزم.مرادم.نورچشمهایم......بغضی در حنجرست از پس سالهای ندیدنت.........همواره در فراز بودی و دوباره چون مصلحی ما زمینیان را به کرشمه ی گو شه ی چشمی نواختی. فعلا همین و بس.

ناصر صارمي

سلام مسعود فقط محض گذر از دلتنگی عصر جمعه. منتظرت بودم

محمد سليمي

سلام. اينجا چشميه. ممنون از همه الطافي كه به مادر تاجيكستان داشتي. برای وبلاگ دخترم اون متن يادت نره. دوباره به وبلاگ سر ميزنم. سبز باشی.

يسنا سليمی

سلام چشمات همش برق ميزنه و لبت بالا ميره.برام اون متنو بنويس.

هادی

سلام با اومدنت آبی از درياچه (ورزاب )نيز برايمان سوغات بياور

دکترد.بيات(شعرملاير)

باسلام و تشکر از محبت های شما با یک مثنوی غزل بنام هفت بند منتظر نقد و نظر استادانه شما هستم

پادر هوا

سلام دوست من به پادر هوا هم سری بزن