يادي از دوردست و يادگار يك ديدار

 

ديروز از كمي دورتر از امروز حرف زديم.از روزهاي سختي كه از سر گذرانده بوديم . اين "ما" در آن سال ها چيزي براي از دست دادن نداشت ، وحالا همان ماجرا دوباره و چندباره . از موسا جان شيرزايي ياد كرديم  . از رنج هايي كه بوي پرنده مي داد ، بوي سرشت آدمي ؛ وقتي كه در آزادگي مشق ميكند.

بعد از قريب هفت سال ديدار تازه شد . عباس جان باقري در تهران بود ؛ بهروز جان قزلباش هم با موتور تيزرويش رسيد و خانه همه پنجره شد . بياض هاي رنگ رنگ و ساده ي دل هاشان را كحل البصر كرديم . من و سام . حيف كه هاشم عزيز دير رسيد.بهروز غزل هاي نغزش را خواند از دفتري كه قرار بود منتشر شود و نمي شود .  سام هم گاه گاهي تك بيتي از شعرهايش را زمزمه مي كرد .

عباس مهرباني كرد و دو شعر در باره ي تاجيكستان عزيز من خواند كه سخت احساسات ما را  بر انگيخت .  سروده ي سپيدش حكايت احوال فراق و تاريخ پر ننگ و داغ پاره پاره شدن سرزمين هاي اهورايي ي آريايي بود  . شعر ديگرش را كه چند بيت اش را از تلوزيون تاجيكستان شنيده بودم بطور كامل خواند . زيبا وغريب بود . از همه مهمتر اصل ديدار بود كه پر از نفس هاي شريف مهر بود وبس . مجموعه اي را كه منتشر كرده بود برايم آورده بود ، از شعرهاي محمود جان خليلي تعريف كرد كه در آن مجموعه بود ، در دلم گفتم چقدر ديدار مقدس است كه كدورت ها را بيهوده ميكند و محبت ها را چراغ روشن بر درگاه . آه  كه در اين بزم نه موسا ونه محمود حضور شان نبود ولي غايب هم نبودند .

بگذريم . براي آنكه شما هم از اين ديدار بهره اي ببريد شعر عباس را مي آورم . افسوس كه شعري از بهروز نگرفتم كه براي تان در بلاگ ارايه كنم ولي دو سه روز آينده حتما اين كار را خواهم كرد:                           

                       روايت پيوند 

از زخم هجر شور شكرخند را بپرس

از چاه صبر معني اورند را بپرس

تقويم آفتابي گل را ورق بزن

وز گل حديث شعله ي لبخند را بپرس

از ريگ رود آموي وخنگ نجيب ابر

احوال پير نصر جگر مند را بپرس

از پنجكنت تا ختلان با دف وسرود

حال تبار ميهن فرمند را بپرس

از شيوه ي كمال خجندي زنبض شعر

شان حكيم طوس برومند را بپرس

از شانه هاي زخمي پامير شعله ور

خيز پلنگ و ماه سمرقند را بپرس

از حضرت قلم سخني تازه بر فراز

از پيك وخش حال دماوند را بپرس

هرگز مباد رود زرافشان كبود رنگ

از دل دعاي هر شب اروند را بپرس

دست من است و دامن كولاب از خجند

حال شهيد عشق تب آكند را بپرس

از گيسوان در هم ورزاب و پنج رود

اندوه يار دلشده در بند را بپرس

اي رود ناسروده ي جيحون كه ميروي

احوال يوسفان سمرقند را بپرس

تاجيك و فارس ريشه ي يك باغ پرگل اند

از رودكي روايت پيوند را بپرس

/ 3 نظر / 7 بازدید
مسافر

دوست داری مسافر يک جاده باشی که آخرش پيدا نيست؟!پس بيا منم مسافر همون جاده ام.

بیژن

مسعود جان دعوتی به همدردی