اندوه مسافر

باغهای معلق

داریه های سرگردان.

می رقصم و می رقصم و می رقصم و می رقصم و...

سرم گیج می رود که جهان مربع نیست.

 

دیشب ستاره ها به راز آه درخشیدند

دیشب به نام ماه خطبه ی اندوه  لای پلک های زمین افشاندند

کلمه وحی خودش را برای ناز پریشانت نازل کرد

نان تنور آیه ی دل از جان برچید

به جای آنکه دست بگیرد دهان به سوختن عادت کرد.

 

رفیق بلد نیستم دروغ بگویم

کلیم سوره ی غم های مادران زمین در من

در متن برگ های سرد زمستان وقتی به بوی توتون تن می شوید

و در قبای شباب از پیر 

از جناب خضر لبانت حرف می دمد

شبیه آنچه که من در باران می خوانم

برای رستن انسان در جان.

 

فرحزاد یا زمین مقدس  در هر جا

خدا به حزن دهانت می موید

خدا کنار دلت چنگ می زند به صورت نا مکشوف

ورقص من برای جهانی که هیچوقت مربع نیست.

 

 

/ 2 نظر / 14 بازدید
قزلباش

خب هی اینقدر نه چرخ که سرت گیج برود. مگر مجبورت کرده اند برادر

ز-غ

لحظه رفتن لحظه ای برای همیشه لحظه ای که هیچ کس دستت را نخواهد گرفت و هیچ نگاهی نرفتنت را طلب نمی کند . سالها می گذرد از پی هم و باز می مانی . چرا؟چرا آن صبحگاه رفتن جهان در هم نپیچید چرا؟ و هیچ صدایی از پشت سر نگفت (( نرو))