بپا غرق نشي!                                              داستان کوتاه

روي کاهي درخت ها را کشيدم،اعماق را با گوشه برس ها شور زدم و آبي ها آن جلوتر،جلوي پايمان جاري بود. از مه نمي ترسيدم، هنوز بخشهايي از صفحه مه آلود بود و مي شد در آن برف هايي را که نباريده اند ديد. هيچوقت براي ديدن مبهم ها از مه نمي هراسم باد برگ را از شاخه مي کند و رقصانش مي کرد. قلم را تاب مي دهم، بي تاب تر از صفحه ، رنگهايند. قلم برگ را از شاخه مي کند ورقصانش مي کند تا بيفتد. اما تعليق در دهان قلم تازه مي شود. برگ را در فاصله چند سانتي متري کاهي که به زمين تلاقي پيدا مي کند، معلق مي گذارم. حالا نقطه ها  مي توانند در صفحه حاضر شوند. در غياب اين لحظه عجيب، هنوز نقطه ها شن نشده بودند. نقطه ها را مي گذارم ان پايان صفحه. نقطه، نقطه، نقطه و بعد يک نوسان. خط ادامه نقطه هاست.نقطه ها وقتي کوچک مي شوند، کم کم به هم مي رسند و وقتي به هم مي رسند من دورتر مي ايستم. همه ما دورتر ايستاده‌ايم و نقطه ها تبديل به يک خط مي شوند از دور نگاهم در سطح تابلو گنگ مي غلتد. نقطه ها حالا يک خط اند. يک خط پر نوسان. بر مي گردم به کاهي، روبروي صفحه ايستاده ام و قلم در انگشتهايم زق مي زند. نقطه ها واضح تر شده اند. نقطه ها نه! شن سطح صفحه را ان ته کاهي پر کرده است. انگشتهايم رنگي شده اند. نشسته ام. بر مي گردم و روي ميز ليوان اب را بر مي دارم. جرعه اي مي نوشم و  بر مي گردم تا در را باز کنم. صندوق پشت در منتظر رسيدن خبر است. پاپوش سبک خانه را از پاي مي کنم و مي روم تا کفش هاي راحتی‌ام را بپوشم.فاصله چندان زياد نيست. آرام در را باز مي کنم کليد کوچک صندوق را مي اندازم داخل قهوه اي. داخل مستطيل قهوه اي، نامه اي نرسيده است. مستطيل قهوه اي چندان از لحاظ بصري زيبا نيست، خيلي وقت هاست که دلم مي خواد رنگ اش را بر دارم و روي ان رنگ ديگري بريزم. تصويرهاي ذهنی‌ام لحظه ها را کوتاه مي کنند، وقت هم نيست. قفل اش می‌کنم و بر می‌گردم . در را مي بندم و مي آيم تا کفش‌ها را سر جايش بگذارم. در که تمام مي شود، راهروي باريک و نسبتا طولاني با سراميک مفروش شده، زمين با سراميک، هميشه لخت و بيرنگ است. سراميک بي رنگ نيست. چشمم رنگ ها را از سر عادت روي اشياء مي گذارد. چشم هاي ما وقتي شي را ورانداز مي کنند مثل خريدار به ان نزديک مي شوند. پاورچين، پاورچين مي روند سراغ شي. بعد کبوترها که همان اشياءاند غافلگير می‌شوند.دست می‌اندازد و کبوتر را در دست می‌گيرد، ما‌بقی کبوترها از جا می‌جهند و می‌پرند. ما فقط يکي را مي بينم و عادت را روي ان پهن مي کنيم. رنگ روي سراميک بيرنگ است و همينکه بيرنگ است لخت به نظر مي رسد. حالا فکر مي کنم شايد آبي است، يا نه آبي باشد بهتر است. با ماژيک فسفري روي سنگ را علامت گذاشته‌ام. وقتي روزي وقت بدستم بيايد آنرا از زمين مي کنم و آبي آرامي را مي گذارم سر جايش. پاپوش سبک را مي پوشم و حالا بالاي سر تابلو ايستاده ام. هيچ چيزي در صفحه نيست. آن درخت ها، هاشوراعماق جنگل، آبي هايي که جلوي پايم گذاشته اند و نقطه ها. نقطه‌ها محوتر شده‌اند. تلفن زنگ مي زند.

:الو

:خوبي ؟! شب مي ياي فيلم؟

:هوم.اها...

:چه مرگته؟ چي ميگي مي ياي يا نه، جون بکن هالو!

چيزه، واقعش، ااا،

:پيکاسو، رامبراند، گلهاي آفتابگردان، عمو زنجير باف، هو ووو!

:باشه، خداحافظ

:باي باي گو. ...

تلفن خسته ام کرده، مي گذارمش که آرام بگيرد. حالا ديگر گوشي حرف نمي زند. گوشي کمي مات است. رنگ اش آن موقع که خريدم سفيد مهتابي بود، حالا مات ديده مي شود. صداي آنطرف هم مات بود، شايد هم خاکستري! ولي در هر صورت گوشي تلفن از بس مات بنظر مي رسد، دو شاخ را از پريز تلفن مي کشم بيرون. حالا گوشي تلفن سفيد مهتابي است، ديگر صداي مزاحم از آنطرف جريان ندارد. بوي سوخته در سيم هاي تلفن مي پيچد و بعد از سوراخ هاي گوشي بيرون مي ريزد. پشت ميز غذا خوري کوچک چهار نفره خانه مي نشينم. يک نخ سيگار را از پاکت بيرون مي کشم و فندک مي زنم. نور زرد رنگ مشتعل، جان مي گيرد و رنگ هاي غروب جايشان را به رنگ هاي ظهر مي دهند. فندک چيز بدي نيست. مهم اين است که دودهايي که از دهان بيرون مي آيند عادت هاي رنگي روزهاي قبل را از خاطر، بشويند. پک اول، پک دوم، پک سي و سوم، پک سي و چهارم. ديگر در ساحل، لاجوردي ارام مي گيرد. سرم هيجان دارد. بنفش، آبي تند، نقره اي و... همه رنگ هاي متفاوت، رنگ هايي که از لحظه هاي عادي قلم مو فاصله مي گيرند، حالا توي سرم موج مي خورند. حتما آن نقطه ها به خط تبديل مي شوند؟ شايد! اما مهمتر اين است که ما توي نقطه ها گم مي شويم و به خط نمي رسيم. آيا رسيدن يک امر خطي است؟ ممکن است. ولي اگر رسيدن يک امر خطي باشد، حتما چندان اهميتي ندارد. چيزي که توي خط به راه مي افتد معمولی است.چشمهای معمول معمولا از عشق تهي اند. راه رفتن هم بطور معمولي به پيروزي منتهي نمي شود. رفتن هم هميشه به خط هاي متعارف منتهي نمي شود. وقتي از کوهپايه به پايين مي نگريم،خط ها هم در هم پيچيده اند. پيچيده نيستند بلکه باران ها مي جهند و روی سنگ ها به راه مي افتد، خط هاي در هم پيچيده، راه باز مي کنند تا پاي کوه زمزمه ترک خوردن  انار ها را بشنفند. اينجا پاي کوههاي شهران که مي ايستم، ران هاي عريان خودم را به خاطر مي آورم که رگ رگ تا قلب هايم کشيده شده اند. مي گفت:رگ رگ است اين آب شيرين آب شور ، و پايين را که نگاه مي کنم، خط ها عريان نيستند. از اين جهت خط ها‌يي که در کوه امروز کشيده مي شوند فردا محو مي شوند، خطهاي فردا راههاي تازه اند. حتما به همين دليل است که شکارچي موقعي که به دنبال بزهاي وحشي مي‌‌دود ناگهان، صيد را گم مي کند. شکارچي ذهن‌‌اش مي بردش. مي برد تا از روي خطوط معمولي وعادي عبور کند، صيد هم در آغاز همينطور به پيش مي رود. شکارچي همين که تفنگ‌اش را به دست مي گيرد تا نشانه بگيرد و شليک کند، صدا از خط کوبيده شده‌، خارج مي شود. شکارچي، هم شکارچي است که، ناگهان از خط ذهني‌اش خارج شود وحرکت را تشخيص بدهد. تشخيص حرکت توي تفاوت رنگ‌ها ست. وقتي رنگ خاکستري با شاخ هاي بلندش ناگهان راه را می‌پيچد. ولي خط همچنان ادامه دارد، ذهن شکارچي زيرک حرکت رنگ را تبعيت مي کند و خط را به خودش وا مي گذارد. شليک روي حرکت رنگها که از تفاوت آن با زمينه به وجود مي آيد، صياد را پيروز مي کند. آيا آبي، آرام است؟ قرمز تند؟ گفته بودم و از پلکان که پايين آمدم پاي سن روبروي تريبون ايستاد و موهاي لخت‌اش را از جلوي چشمهايش پس زد. زيبا بود لبهايي درشت داشت وچهره اي مهتابي.حتما از جنوبی‌هاست. گفت قصه مي نويسم. گفتم: هوم! گفت آبي هيچوقت براي يک جنوبي آرام نيست. مگر دريا آبي نيست؟ گفتم: اها! گفت دريا آبي است پس! گفتم هوم! گفت: آبي هيچوقت آرام نيست. وقتي وحشي مي شود تا قايق را به پهلو نغلطاند ماهيگير را رها نمي کند. آقا جلوتر آمد. سلام داد و گفت شوهرش است. لبخند زدم ادامه داد مثل جنون، اما جنون ادواري گاهي آرام است ولي وقتي هم که ديوانه مي شود... هی‌ي! گفتم: حقوق خوانده اي؟ پوزخند زد و زن گفت:خوانده است ولي فقط وقتي که شعر مي نويسد و قصه مي خواند، حقوق يادش مي آيد. گفته بودم: قرمز چه؟ قرمز تند نيست؟ تکمه‌هاي مانتوي بلندش را دانه دانه باز کرد و گفت ببين!. نگاه کردم رنگ هاي آرام در قرمز جان مي گرفتند و نقش دوزي بلوچي، رنگ هاي قرمز را آرام مي کرد. عجب! عينک را از چشم هايم برداشتم و گفتم ببين! گفت: چي؟! گفتم هيچي! بعد خيره شدم. تکمه ها را دانه دانه بست، تا زير يقه پيراهن بلوچي دوزي. گره روسري رنگي اش را باز کرد و دوباره بست. گوشهايش قرمز شده بود. من هم از شرم سرخ شده بودم. ولي اصلا قرمز، حالت تندي نداشت. يک احساس مهربان و برآشوبنده‌اي در تن قرمز را سيال مي کند. شعله نمي سوزد، مي سوزيم. شعله همانند هميشه گر مي گيرد و تن را گرم مي کند. ما مي گوئيم قرمز گرم است. در حالي که آتش طبع هميشگي خودش رادارد. طبع هميشگي براي ديگري جور ديگري است براي خود آتش چه؟ لاله هاي گوشش قرمز شده بود و من احساس کردم خيلي آرام است. وقتي خداحافظي کردم تازه بايد از جايم برمي خواستم و مي رفتم پشت بوم مي نشستم با انگشتهايش ستاره ها را مي تکاند. روي قهوه ای حشره هاي شب تاب برق مي زند دلم نمي آيد که خواب آرام حشره را به هم بزنم ، آرام کليد را از جاي قفل مستطيل قهوه اي زيبا بيرون مي کشم. حتما نامه چندان هم مهم نيست. چند رنگ که روي سفيد ريخته شده است و انقدر اهميت ندارد که شب حشره را بهم بزنم. آرام در را مي بندم و توي کوچه براه مي افتم. مرد روي ميز چوبي در کافه قليان مي کشد.

:بفرمائيد جناب آقاي شب رو

:نه! بفرمائيد آقاي شب خيز، شب خيز خيلي بهتراست ها!

:ها ها ها ها

:ها ها ها ها

شرق. صداي دست دادن‌اش مثل همين سرمه اي آسمان لذتبخش است.

:يادم رفته بود بهت بگويم آن مرد ابله آمده بود ببردت سينما! مي گفت فيلم بزن بزن آمريکايي دارد ها!

:خب!

:خيلي زنگ زده بود،برق را هم قطع کرده اي نه!

:تلفن را هم قطع کرده ام:

:هوشت را چه؟

:نزديک بود غرق بشوم مشتي! بده ببينم! همشو که کشيدي پيرمرد!

:توي قوطي پشت در ياداشت گذاشت و رفت.

:گور پدرش مشتي! بيارجلو، چاقش کنم!

دودها سفيدند مثل برف، مثل مه. نه اصلا خود برف اند، مه مطلق اند. مشتي دارد توي موج های دهانم گم مي شود. خيره خيره نگاهم مي کند

:آدم نمي شي مصورالملک! باز امشو چته قلتشن!

قل قل قليان حجم فضا را پر کرده، شب آخرهايش هست. همه، کرکره ها را پايين کشيده اند ورفته اند پي زن و زندگي شان. مشتي مي رود چاي بياورد. چاي آرام است، طبع داغ چاي و قرمزي اش براي استکان فرقي نمب کند، هورت مي کشم، لب هايم مي سوزد. ما هنوز رنگ ها را عادت نکرده‌ايم، چه بهتر! ما رنگ هاي ذهن خودمان را تقليد مي کنيم در حالي که رنگ هاي اشياء را نمي شناسيم.

:چته مصورالملک!

:مشتي رنگ هاي ذهنم را مي شناسي! نزديک بود توي تابلو غرق بشوم.

:چطور ؟ مگر آب کشيده بودي؟

آره! آن پايين بعد از نقطه هاي درخشان سنگ هاي ساحلي کمي از دريا را کشيدم، نگو همان لحظه موج سنگيني از دور دست ها داشت مي آمد و من در خاطرم نمانده بود...

قل قل قليان و آرامش شب ها در هم مي لولند. مشتي نگاهم مي کند

:خب! بعدچي شد؟

:بعد... (قل قل قل)... بعد سنگ هاي روي پايت را ريختم روي بوم، موج پرتم کرد به طرف ساحل، آمدم بيرون و ... و زدم از خانه بيرون! پيرمرد داستانش را شروع کرد. مثل هر شب داستانش را جور ديگري شروع مي کرد متن همان بود که هميشه بود و پاپانش هم جور ديگري بود! پيرمرد در داستانش خط را مي شکست بعد روي خط، روي سطح، روي درياي آرام پارو مي زند. مي رفت و مي رفت تا به موجي بزرگ برسد. درست وقتي که موج مي آمدتا قايق را غرق کند يک نقطه درشت مي گذاشت جلوي داستان. موج همان بالا مي ايستاد. همان بالا متوقف مي شد. خط معلق مي ماند و موج آن بالا روي سر قايق‌ران مي ماند. قصه، اينطور وقت ها رنگ و رويي به خود مي گرفت که نقاشي ها از آن حرف مي زنند . داشت موج را مي آورد بالا، بالاتر، آنقدر که حالاپيرمرد خودش مي ديد که قايق نزديک است که به پهلو بغلطد و زمان تمام شود. حالا باران آرام آرام شروع به باريدن کرده است. پيرمرد قليان را مي گيرد و مي برد داخل کافه .ميزها را يکي يکي با هم جمع مي کنيم و مي گذاريم داخل کافه. روي ميز پتوي سربازي مي اندازد و مي گويد: همينجا بخواب مي گويم باشد. حالا موج درست بالاي سر قايق ران قرار گرفت. مي گويم: مشتي! صبح برويم سينما!؟ فيلم بزن بزن آمريکايي دارد ها!

:هوم! بخواب باشه.

سکوت. فکر مي کنم حالا خوابيده

:گفتي نقطه؟ نقطه،نقطه،نقطه

، هوم، آره، نقطه، صبح ميروي سينما مشتي؟

:آره، نقطه مصورالملک نقطه درخشان،آره!

و بعد يک نقطه مي گذارم جلوي داستان

:بخواب مصورالملک، نقطه

:هوم. نقطه مشتي، نقطه

/ 6 نظر / 15 بازدید
meisam alipour

سلام ...کسی شما رو نميشنتسه يا وبت تعطيله ؟...سيو شده می خوانم

علي اكبر كرماني

سلام . دوساعت نوشتم . تعريف كردم و نقد كردم . اما پرشين بلاگ ارور داد . و همه چيز برباد شد . انشالله بعدا و جداگانه مي نويسم . اما فضا سازي عالي بود و قلم روون و ذهن پر و سرشار . كاري زيبا اما دراز و كمي گزافه گويي. انگار نويسنده مي خواسته انچه را كه ميدانسته يكجا بيان كند . پايدار باشي . لينك هم دادم

مریم اموسا

سلام دوباره می ایم و نظرم را می نویسم سبز باشید.

etemadi

به وبلاگت زدم سر سخت و محکم که شايد پا گذاری بر دو چشمم

mehri jafari

سلام آقای میری. داستان را آفلاين می‌خوانم.