۲

نه بی سببی

نه برگهای قشنگی که دست شاعر را می‌گيرد

و می‌آورد بپراند هيجا

نه!

هيچ چيز برابر نيست

چهره يک گل

ثانيه‌ای ترک خورده

با عکس مبهم مادربزرگ

که هرگز نديده‌ايش

هر چيز مثل همين هيچ چيز برابر نيست

حتا صدای مبهم آوازی گنگ

که در پشت در دوباره می‌افشايد

قشنگی‌ات را

شنگی‌ات را

نگفته بودم

گاهی برای بودن هر خوابی

رويای ناتمام پوست کندن ليمويی کافی است

پرتقالهای درشتی که ديده بودی

يادت نبود بگويی

پيراهنت چه رنگی باشد

خوب است

يا انفجار زرد هلوها

هيچ وقت زرد نيست

با طعم استوايی انگورهای مست

و آب‌های تند هجاها

در ما.

در ما

هميشه بوی اناری می‌پيچد

که از هميشه به خود پيچيدن

 ترک زده است

هميشه ترک زده است

اناری بی‌هوده

با دانه‌های ناگهانی افتادن

چه در بيداری چه در چيزی ديگر

و می‌مانم

چرا صدای اناری که گل زده

ترک زدن‌اش را

از ياد می‌برد

و عشق

هوای پنجه زدن را می‌گيرد

و پنجه‌هاش پر از ليموست

و پنجه‌هاش

پر از موست

با طعم انفجار هلوها

زير بلوز نازک روحت

مگر کسی که تو را دوست دارد

گناه کرده که

گاهی

برگ می‌شود

گاهی هوای سرد زمستانی

و گاه مثل خودش لخت می‌دود

در آتش

و کبريت می‌زند

سيگار خسته بعداز ظهر را

مگر کسی که راه را به هوا‌ها

پيوند می‌زند

لبخند را به خاطر دارد؟

يا رازها همه هيچند؟

... و گفته بودمت

که تو هستی

که تو هستی

پر از پرنده‌های پر از خواب

و خواب‌های پر از گيسو

با بوی تند ادکلن بی نام

که من نمی‌شناسمش

نمی‌شناسمت

حتا

اگر که عطر وحشی پيراهنت

دوباره باز بيايد اينجا در هيجا

و گريه باز امان از

حروف مانده روی لبانم

بريده باشد.

... و بی سببی يعنی اين

همينکه يهو از کنار لبانم رد می‌شوی

و دست تو پر از هيچی باشد.

 

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
mehri jafari

سلام آقای ميری. شعر زيبايی بود. لذت بردم. درضمن بحث جهانی شدن را می‌توانید در والس دنبال کنيد.