قیامت می شد

 ببخشید . نجات تان دادم. از ده شعر حاصل دو روز آشوب زده گی بیابان ،  برای امروز همین دو تا کافی ست. اگر آن یگانه نمی فرمود می خواستم از خیر وب نویسی فعلن بگذرم. بفرمایید : 

ما چند تا منصور مومنی داریم

چند تا سید آفرین زاد داشته ایم در این سال های سرد

چند تا دو تا دو تا داریم  که یکی می شوند

چند تا شهرزاد قصه گو داریم  که   به شب ها تمام نشود

ما چند تا صدا برای صدا داریم   که   مولوی بشود

چند تا ردیف    درختان تبریزی    که به آخر نمی رسند؟

ما چند تا پریدن نت داریم   که به موسیقی برسد   دریای دادور باشد  اپرای ماه پیشونو را

ما چند تا دل پریشان داریم که   دل است    و   باید بیاید برابرم بنشیند    هیچی   نه  !  هیچی  نگوید

ما چند تا حواس پنج گانه ی مطرود پیش مان مانده    که   دست می زنی بنویسد

که   آه می کشی   همه جا باران ببارد

بنگری    تماما سیاه     پر از رنگ های تند اساطیر  باشد

ما چندتا حروف سی و دو حرفی داریم که    فارسی نباشد    عربی نباشد    میان دهکده ی بالا دست   و   پایین دست را آشتی بدهد

عروس بیارد  داماد ببرد

ما چندتا رفیق نداریم   که    باشد   ولی یکی که نباشد جهان کمی بکند  .  همه تفاوت شان در هیچی ست ؟

ما چند تا قشنگ تر از این روزها  را از دست داده ایم    که     دنیا خفت مرا گرفته    رهایم نمی کند

ما چند تا ترانه را فراموش کرده ایم   که   لپ محبوبم می لرزد

ما چند وقت هست به بازار نرفته ایم    همینطور الکی

ما چند ساعت ازکارافتاده را  اخیرا  لمس نکرده ایم  که  با ثانیه ها خنگ تر شدیم

ما چند خواب راحت  با حال را ترسیده ایم

ما چند بار از اول نخوانده ایم همین سطر های مشنگ شاعر را   که    بی هوا به فلسفه خرسندیم  .

 

برادرم  برادرم  !

  ما هیچ وقت  می شود   داغ عبوس و راحت چایی را     به آغاز قصه ها برسیم

و شهرزاد بخواند

  قیامت می شد .  

 

 

/ 0 نظر / 14 بازدید