...

محتمل است صبحی نا گاه حرفی به امانت بردارم

از احتمال مهم تر پریدن دستی ست که از خواب می جهد

مهربانی ی محزونی را به شکل رایحه ای گرم در هوای یخ گرفته ی دی یا بهمن

می سپارد نوازشی بر موی خیس مسافر

رویش را می بوسد با هزار وعده ی خوب

خوبش می کند که از همه ی رنج ها برهد خنیاگر

سازش می بخشد

ماهش می دهد که شبش مهتابی باشد

قبای دوخته از باران می بارد بر شانه های بابزای زن آه.

 

محتمل است برادر

وقتی حرفی نگفته این همه تکثیر می شود به خواب زمین

می آویزد شال گردن رویا ها را بر میخ چلیپا

بسا که آینه بر سینه می برد برساند دریا ها را

                          به هوای موج شدن

بسا که پرنده شدن را بال می دهد که بیایی بنشینی کف دستانم

دانه بگیری از انگشت هام

به چشمان خمار خدا نک بزنی

بتراشی خاک از سفال عتیق حقیقت

خنده بریزی که تازه شود کوهستان.

 

از این ترانه و پیچیدن در گلوی جهان

آواز زاده شدن به دامن بزمی که جوان ها رقصیدند همین هر شب

 در خفیه لای برگ زدن های قمار تن با تن

بازی ی چشمانت را هنوز همین فردا هم وعده می دهم که بگویی کم بود

                                                 پیاله ای دیگر برادر !

 

خسته نمی شوم برادر جان

از این همه نفس تر که مرا می پراند عقاب وار به صحرا ها

نت می گذارد بر خط حامل فردا که ناگهان تو زنگ می زنی

آشفته می کنی حرکاتم را درنبی شدن سنگ و سار و علف

می سوزانی آتش کشته را

درست در مرکز میدان بیابان و شش جهت

به یک اشاره ی ریگستان نفس می پیچد در نی.

 

که از سفر که بیایی از آن سوی پل

قرار قرارک برایت چوب می شوم بتراشی

و فاصله ها را می پوشانم

پل شکسنه مسافر را می ترساند رفیق

قطعا  پرنده از فراز سرت رد خواهد شد

تو رودخانه ی محجوبی هستی

نفس نفس زده گل را به جیب کوچک کت سبزت می دوزم

یکی دو پاف گلویت را می نوشانم

              از باد های عاطر اردیبهشت

رمانتیکم گناه بدی  که نیست .

 

همش که استعاره نیست

برایت می رقصم

خودم که شرم حضور حرف

نمی گذارد لباس  از تن الفاظ بر کنم برایت می رقصم

همش که استعاره نیست برادر.

                                            05/04 صبح 24مهر ماه.

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امير

چرا هميشه بايد به اميد يكي بود كه بيايد و همه چيز رو درست كنه؟ امان از اين شرقيها! افسانه هايي دارن كه زيبا و زندگي سازه، ولي افسوس كه افسانه است . !

علیرضا میری

سلام بزرگوار.زلال و گوارا باشي.زيبابود و نوشين .خدا كند اين قوم به سرنوشت اعرابي دچار نشود از اين زانوي غم در بغل گرفته و:بر كف گرفته نگاهش را / تقديم ميكند/بر تك درخت حاشيه ي كوره راه دور..........جمعه 24/8/88 چند روزي تهران بز رگ بود م و سخت مشتاق زيارت آن عزيز والا.نه آدرسي ونه شماره اي .با دريغ و افسوس برگشتم..شايد برسد عطر نگاهش بر ما......

سکوت سرمه ای

سلام بسیار خرسندم که به روز می بینمتان چند روز پیش کاررتون های قدیمی را باز نگری میکردم چشمم به دستخط ونام شما خورد که سوالها را طراحی کرده بودید برای اولین کنگره سراسری شعر زنان و دریغ وافسوس که تداوم نداشت .پاینده باشید .سر خواهم زد به خانه ی مجازیتان .[گل]سودابه امینی

هاشم

کدام استقلال کدام پیروزی حضور گم شده صد هزار آدم گم حضور وحشی رنگ طنین نعره مسلول و خنده مسموم طنین دغدغه جنگ یکی به عربده می گفت درود بر آبی به هر کجا که روی رنگ آسمان آبی است به طعنه گفت کسی با غرور و بی تابی ولی نبود آبی میان هیچ رگی خون هیچ کس هرگز درود بر قرمز فضای ساده و سبز زمین آزادی در انفجار صدای ترقه ها در دود 90 دقیقه کدورت ، 90 دقیقه کبود در آستانه در غریب و غم زده طفلی کنار وزنه پیر به فکر سنجش وزن هزار ناموزون و پیرمردی گنگ تکیده ، تشنه به دنبال لقمه ای روزی کدام استقلال کدام پیروزی

قزلباش

پیمونه عشق و وفاداری و دوسی می مه نه!!!

فواد

ًََََُبل شکسته مسافر را می ترساند رفیق سلام استاد از اینکه نویسا تر شده ای خوشحالم . بعضی جاها براکنده شده بود اما در مجموع خوب و قابل درک بود . گاهی فکر می کنم تهران بزرگتر شده است ونام جدیدش روی دوش مردم

بهروز

سلام خسته ام از دوری دیدار تو ناله کنان در طلبت یا رضا تولد امام رضا بر شما مبارک باد

فواد

سلام باران به روز شد نانم را به تو قرض می دهم سنگم را هرگز . . . آی کسی که سنگ های گرسنه بغض آلود را به سینه می زنی درود

ابوالفضل حسنی

شعر معاصر همین است مسعود، واضح روشن بی ریا خیلی حال کردم:همش که استعاره نیست ...