غزل هاي غريبانه

با وجود آنكه اولين سروده هايم در نو جواني غزل و مثنوي بود اما هيچ وقت خود را غزل پرداز حرفه اي نشناخته ام. اما جسارتا اين دو غزل( چهار پنج ماهه ي پيش) حاكي از حال و هواي من در تاجيكستان است.همين.

غزل 1

نه! به اين خطوط كج دلم رضا نمي دهد

چنگ شرحه شرحه ي گلو صدا نمي دهد

اشتهاي حرف ها به مطبخ غروب تنگ

شعله را به كته ي سكوت جا نمي دهد

جا به جا اگر كه آتشي خزيده زير سنگ

گرگ گشنه وقت التجا به ما نمي دهد

خش خشي كه لاي بوته ها شنيده مي شود

آي ي ي !هان كجا؟نه! مهلتي به پا نمي دهد

نا چريده گوسپند عمر روي سنگ راه

گله را درنگ لحظه اي چرا نمي دهد

چند وچون چشمكي كه ماه خنده مي تند

دشمن است،شمع كشته را ضيا نمي دهد

 

غزل 2

شايد كه شكل آينه مثل خدا شوي

يك روز همچو آينه خويش مبتلا شوي

اين روز ها كه باد به اشجار مي زند

شايد كه در دلم چو يكي غنچه وا شوي

مرموز، لب نهادن تو بر شكست من

همچون تبر به ساقه ي لرزان ما شوي

يعني سكوت و خنده و ديوار و... زندگي

يعني همين خوش است كه سنگ بلا شوي

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاشم

از مسعود ميری با آن ذهن پيچيده ای از او سراغ دارم اين سروده ها بعيد است.بسيار جالب و دلنشين بود کاش غزل را جدی تر می گرفتی.زبان زيبايی داشت و تصاوير ناب و زيبا بود.

هادی

يعني سكوت و خنده و ديوار و... زندگي يعني همين خوش است كه سنگ بلا شوي این بیت یاد روزهای تنهایی که با هم گذراندیم را دوباره در ذهنم زنده کرد همیشه حرفهای تو بوی تازه گی می دهد.

فرشته

اينجا هوا پاک است. درختان پاک. صداها اما از گریبان‌های تنگ٬ خط خطی٬ نامفهوم. کلمات پر خَش. برف هم هست با خنده‌های درخشان٬ صاف. همين خوب است.... غزل‌هايتان زيباست.

محمد آهنی

سلام مسعود جان برای اولين بار هاشم پيام گذاردن را به من ياد داد .کمتر کاری غير از درس انجام می دهم ياد بگيرم حرف برای گفتن زياد است .منتظريم

غریبه آشنا

سلامی دوباره خوشحالم که با غزل پیوند تازه ای یافته ای. خواستم غزل موشحی بگویم در باب نام تو و وصف الحال خویش. اما جز خش خشی لای بوته های شعر چیزی نتوانستم بنویسم. برایت آرزوی سلامتی و نشاط دائمی دارم. منم رفیق دلم به این غزل رضا نمی دهد غصه های خفته در گلو چرا صدا نمی دهد سمند قلب عاشقم همیشه زیر پای اوست راستی کلبه دلم به عاقلان که جانمی دهد عطش عشقی که از تنور دل زبانه می کشد یک لحظه او را حتی به دست خدانمی دهد وهم و خیال است اگر عشق وعاشقی دراین زمان بنگر که بهتر ز رویا دنیا به ما نمی دهد دل پاک چون زر،صورت زیبا چو دندان بهر طفل هان!خدا به هرکس که دندان طلا نمی دهد

هاشم

اين دو غزل در همبستگی چاپ شد.

بيژن

چطوری مسعود جان.تاجيکستان چطوره.تازه وبلاگتوديدم بعدبرات نظر ميذارم.بيشتر بنويس

سام

واقعا هم تحسين بر انگيزه ايکاش به غزل هم مجال بروز می دادي به دخی های تاجيک بگو او(سام) می آيد!!!!!!!!!!!!

موسی شيرزايی

مسعود جان سلام برات پيام گذاشتم چند روزه به وبلاگت سر نمی زنی