آه اي سادگي مقدس

حسين بن منصور را ابراهيم بن فاتك ديدكه ميگويد:

گاه تجلي كني بر من چنانكه گمان دارم همه تويي وگاه خود پوشيده كني از من چنانكه گواهي دهم نا بوده اي. نه دوريت گذاردكه بمانم و نه از نزديكيت سودي دارم.نه از جنگت بر من اثري ونه درصلحت بر من امني.

چون دانست كه بن فاتك انجاست افزود:

اي فرزند! پاره اي از مردم بر كفر من گواهي دهند، و پاره اي ديگرم از اوليا دانند. آنان كه به كفرم باور دارند، در نزد من و در نزد خداي محبوبترند تا آنان كه به ولايت من باور دارند. 

گفتم: اي پير، از چه رو چنين است؟ 

گفت: زيرا آنان كه بر ولايت من شهادت مي دهند، بر من گمان نيكو دارند، و آنان كه بر من كفر دارند، از روي تعصبي است كه به دين خود دارند، و آنكه تعصب به دين خود برد نزد خداوند محبوبتر است از كسي كه به فردي گمان نيكو آورد." 

اين ماجراي هر روزه ي ماست. آن "آه اي سادگي مقدس" كه مردمان بر پيكر كشيش نو انديش سنگ مي انداختند، ياد آور ديگرش همان قصه پر آب و خون حلاج است. اكنون نيز بر مردم نبايد خرده گرفت، آنان بر اين نهج، ايمان و نياز خود را در جان مي جويند و بر آن طريق ره مي پيمايند. دكان هاي سه نبش و چهار نبش اصلاح طلب ملي،ملي مذهبي،محافظه كار،راست شيرين و چپ تلخ، همه و همه از پس آن "آه اي سادگي مقدس!" ظهور و بروز مي يابند تنها كساني مي توانند راهي ديگر پديد آورند كه جسارت خودشكني را به دست آورند، بي تحليل و محاسبه، جهاني نو را بيافرينند وايمان هاي كهن و اكنون را مورد تشكيك و ترديد قرار دهند.اين كسان كه در نگاه عرفاي ما "عيسوي المشهد" اند (و يا به زبان امروزيان احيا گرانند_و چرا احيا گران؟ بعدا مستقلا خواهم گفت)زنده ي مرده را مي ميرانند و آنگاه حيات تازه اي در كالبد بي جان مي دهنذ. 

ياد سخن علي طهماسبي مي افتم كه حب و حبه و عبور و ديگر شدن ..... اصلا شدن يكتاي يگانه ي خرد آگاه نا خود آگاه را حكايتي نو در پرده نواخته است.عيسوي المشهد، با انديشه ي ساده ي مقدس جدال نمي كند بلكه به بنيان اعتقاد تيشه مي زند . پارادايم ها را در جورچيني جديد قرار مي دهد،به تدقيق و تعليم و ترسيم و تاويل و تقليد و تحريم تن در نمي دهد. چون كرگدني تنها ، چون ببري مغرور بي محاسبه شكست و ظفر سخن مي گويد .اين كلمه "سخن" هم قصه اي پر سوز و گداز دارد كه يادم بماند بعد ها برايتان بكويم. 

  

"هر كش افسانه بخواند افسانه است 

وانكه ديدش نقد خود مردانه است 

گر تو مرد راز جويي راز جوي

جان فشان و خون گري و باز جوي"

 

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسافر

دوست من دوستان عزيز لطف کنيد و نظر انتقادی بدهيد اما فائزه عزيز موضوع عيسوی المشهدها هميشه در عقيم ترين لحظات ظهور کرده اند و گرنه عيسوی المشهد شدن بلا موضوع خواهد بود.در اينجا انتظار هم تفکرموثرقلمداد ميشود.

ققنوس

و شايد اين همان خلاقيت است نه؟ و اينکه نمونه هايی از آن عقيم ترين لحظات را ذکر کنيد.

مزدک

اگر سودای ديگرگونه ای بر مسير ذهن عبور کند آنگاه در هر منظر و معبر به هيات ديوانه ای رخ می نمايانی که ديگرانت به خيال استمداد يا روح سبزت را لگد مال کنند يا به انديشه ی ديگرنشدن خويش مسير حرکت را فرسنگها از تو دور می سازند. ولی باید بین حکايت ديگر بودن حلاج و حلاجی ديگر شدن حد فاصل و مميزی قائل شد. اگر از پس بی تحليلی و بی محاسبه گی جريانی بی هيچ چيز مستولی شود(که شده است) انگاه شايد شبلی نمايه ای مقبول تر باشد...

هاشم

سلام مسعود جان مطلب زيبايی بود .ما در تارو پود اين نوع تقدس باوری دست و پا می زنيم وبيشتر غرق می شويم.ياد يک طرح افتادم.(چگونه می توان نشکست در عصر بت فروشان تبر به دست.)

هاشم

مصاحبه با عبدالحميد صمد در وبلاگ من موجود است اگه خواستی ببين

وبلاگ شخصی ...

سلام جناب ميری ِ چيزی هم برای خبرگزاری ما بنويس استفاده می کنیم ...

وبلاگ شخصی ...

باز هم سلام . بله از طريق تايپ در ايميل من ممکن است ضمن اينکه بايست اجازه جرح و تعديل ( عادلانه و صادقانه ) را به شاگردتان بدهيد ... ضمنا من آن شب شما را در کنار سعيد علاميان در هتل شهر زيارت کردم .

mumin

2/13 When it is said to them: "Believe as the others believe," they say: "Shall we believe as the fools believe?" Nay, of a surety they are the fools, but they do not know

آشـــــــــــــــــــــــــــــــــــنا

بتازگی شما را کشف کرده ام امید که بتوانم از از پرتو های شما و دوستتان عیسوی المشهدی صندوقچه دلم را روشن نگه دارم . درود بر شماها بسلامت باشید.

نوشين.ن

خيلی وقت بود که ديگه به اين حرفها دقت نکرده بودم حتی نخوانده بودم. از وقتی که فکر کردم ديگه بزرگ شدم.