................................................................................

دلگیرم .  از باران  از پرنده  از خیابان. از  مردم  خیلی. یک عالم . فکر می کنند استعاره ست که در من حرف می زند . پس من کی باید حرف بزنم ؟ خانم ها و آقایان ! دیشب با پدر بزرگم می گفتم  دنیا بد جوری کودن است دهانش. (یادم رفت بپرسم اوضاع بهشت چگونه است. 16 آذر آنجا هم سر خیابان ملتهب بود ؟ باران و برف چطور است؟ خوبی را کتک که نمی زنند آنجا ؟ ) .

دیشب با آقا جانم که من زودتر از زودتر مردنش متولد شدم (حجت شاید بگوید دیر تر از زود مردن آقاجان ) و ندیدمش می گفتم خواب مثل خودش نیست . دوست داشتن فقط یکی ست. بد است که . دوست داشتن باید دو نفره باشد اولا بعد که قشنگ تر شد بعد که لطیف ترک شد ، آنوقت شش میلیارد نفره باید بشود. مثلن شعر چه عیبی داشت که بهروز هم برای من شکایت کیفری تنظیم کرد ه یا فواد مرا لو داده که از جزیره آدم خواران هستم . پدر بزرگ جان اگر تو از جزیره ی آدم خوارها نمی آمدی حالا من برای خودم کسی بودم .می نشستم با چشم های خدا عشق بازی می کردم  با بچه های ملکوت لی لی  بازی می کردم به فرشته ها دزدکی اس ام اسی می فرستادم و سر بازار سر پوش عدن قرار می گذاشتم . بر همه ی دنیا لعنت که دست لشش را فرو کرد توی سینه ی سوزانم و قلب مرا بر داشت گذاشت روی آتش  کته که کاملن خاکستر شود دل بی حاصل . حالا با قلب عاریتی که نمی توانم پیش شما بیایم.  اصلن خانم ها و آقایان را ب  ولش ، اینها تمثیل و استعاره ست ؟

گور پدر آدم ها. ما که در جزیره بودیم دونفره تمام قبیله را دوست داشتیم حالا فلاکت دنیا را بنگر ؟ تمام جهان دو نفر هم نیست . تمام زمین دونفر هم  یکی دوست ندارند. سر کلمه ها با هم مجادله نکنیم . قبول دارم حرف تو درست است . بی خود آمدیم بی خود مانده ایم ولی خودمان باید مواظب اوضاع باشیم که بی خود تمام نشود این تتمه و موجودی. تو راست می گویی که :  بچه ی لوس آقا جان ! این جزیره ی کوچک موجودت ،  احساس دلتنگی می کند. یک روز صبح کله ی سحر به کاروان برسان خودت را  تفنگت را از باروت پر کن تیغ از گرده ی همت بکش بیرون و به قافله بزن . امتعه و اشربه و سوختنی های معطر را به یغما بر  بزن به ایل مغرب و شهرزاد قصه گو را بدزد . یادت باشد قبیله ی ما عیار است  قماش و درهم ودنیا نمی دزدد. ای آقا جان . دلت کجاست عزیزم ؟ دنیا عوض شده آدمها همه ، جور دیگری شده اند . به من اجازه ی حمل اسلحه داده نمی شود . اگر تیغ به دست بگیرم سر محرم است و بگیر بگیر قمه زنی. نترس عزیزم . نترس. بلد شده ام شعر را بردارم به کاروان بزنم. تو یادت هست که . آنوقت کی می فهمید لفظ بوی استعاره می دهد . درخت طعم نماد نمی داد. باران به خاطر باران بودنش توی دل ما هم می بارید. غم بود -  به فرمایش جناب آقای اسماعیل خویی شاعر محترم  -   اما کم بود . آدم های جزیره ی آدم خوارها برای دزدیدن شهرزاد شان جهان را به آتش می کشیدند و هیچ اتفاقی هم نمی افتاد . بعد ،  میلیون ها سال بعد نظامی ی گنجوی تازه لیلی و مجنونش را می نوشت . حالا تو اوضاع را بنگر . خانم ها و آقایان به اداره ی  به هم ریختگی امنیت ملی شکایت می کنند که فلانی ( که نتیجه ی عزیزت باشد ) در شعر اعتراف کرده یکم : دنیا را آتش می زند ، دویم : به میراث منظوم ملت همیشه در صحنه ( که همیشه همین صحنه دار بودنش اذیت ام می کند ها !) حمله کرده و اگر کسی از جلووش در نیاید مآثر و مکاتیب  ملی و مذهبی هباء ا منثوراست. با احترام فراوان  : بهروز فواد بانکی مون  محمد هاشم بشریت و بر و بچه ها.     تازه بعد التحریر : سیم یکی غضنفر رو بگیره داره زرت زرت به دروازه ی خودش دو تا دو تا گل می زنه. تقاضای مهجوریت برایش داریم بالکل.

دلگیرم از همه   از خدا   از شهرزاد  از جزیره ی کوچک خودم  و از کلمه ها که فقط یک بار کلمه بود و تنها یک مرتبه خدا شد  و روزی روز ششم . بابای عزیزم از آن دنیا دستور بده بخشنامه ی  قواعد ادبی و اجتماعی و ...   باطل شود و من به زبان اهالی جزیره بنویسم . دلم دارد گریه کنم می خواهد   و   من از همین الان   اصلن چیزی نمی نویسم تا یک آدمی بگوید    دوستت دارم     و آنوقت به قافله حمله می کنم و آبروی تاریخی ی چند ملیارد ساله ی عیاری و قلندری تان را حفظ میکنم. اصرار نکن .   محال است   تا وقتی همه چیز یک طرفه ست   بنویسم . نا سلامتی من نوه نتیجه ی جنابعالی ام . و من اصلن نمی نویسم تا یکی یاد بگیرد    انسان استعاره نیست     خدا توی چشم هایم مضطرب  پیاده روی های نیم شب ام هست  خدا توی اس ام اس های شب بخیر بی پاسخی ست که پر می کشند و بی هوده  . دکتر محمد عزیز قرص هایت عمل نکرد    تفنگم را بر می دارم  و به همین زودی  یه قافله ها می زنم و شهرزاد دلم را می دزدم . کلمه هایم کو ؟ شهرزادم نا پیداست     نه ! راستی فعلن با کلمه قهرم پدر بزرگ عزیزم  !

/ 4 نظر / 11 بازدید
من !!!

شما کتابهای حسین پناهی رو خوندین سبکشون به سبک نوشته های شما خیلی نزدیکه . خیلی خوب می نویسید براتون آرزوی موفقیت دارم به امید اینکه بتونیم یه روزی جایی غیر از وب لاگامون به راحتی بنویسیم بدون هیچ محدودیتی ...

فواد

سلام آدم چرا باید اینقدر فکر کند محصول دیالوگ دیشب تنها بی بنزینی و معرفت حجت نبود . سری بزن شاید به درد خوردم . . . ما دوستان سر به هوای خداییم

بهروز قزلباش

سلام حتما یادم باشد به پدر بزرگم بگویم در بهشت پدر بزرگ ترا پیدا کند و تفنگش را برایم قرض کند و دفعه بعد که خواست به خوابم بیاید برایم بیاورد.من باتو به قبیله ها خواهم زد وگرنه امروز شمشیر های باستانی قزلباش ها پوسیده است تپانچه میرزا کوچک لازم است.یا لا اقل تفنگی که در بیابان های بلوچستان چند کبک زهرش را چشیده باشند یا یا چند حرامی به خونش آغشته شده باشند .ساعت هزار برای من تو تمام نمی شود مشکل این دونفسی است که خودش می آید و خودش می رود وگرنه ما کی التماس ممد حیات و مفرح ذات از سعدی خواسته بودیم؟ها؟کی؟!

سارا

فکر کنم دیگر نیازی نباشد به قافله بزنید افراد قافله و شهرزادها هم عوض شده اند...