بودهی به دانايی و فرزانگی نظر دارد . اگر موضوع ساتی در انديشه هنديان جايی پيدا کرد بطور حتم هيچ ارتباطی به سرزمين و حيات طبيعی هندوستان نداشت .

ولی جای ترديد فراوانی باقی است که خود زنان در اين سنت عجيب و ترسناک بی نقش بوده باشند . بودهی به دليل انکه به فرزانگی می رسد بودهی می شود و از ميان دو نظريه فلسفی استيک و ناستيک  به وجه متاخر گرايش پيدا می کند . بسياری از کسانی که بوديسم را بررسی کرده اند دلايل دلپذير و سرگرم  کننده ای را اقامه کرده اند که ارتباط گرايش فلسفی ناستيک را با نفی سنت ساتی نشان می دهد. مهم اين نکته نيست که اصولاْ نفی سنت ساتی انسانی تر و پسنديده تر است و گوتم بودا با اين تفکر خود هندوئيسم را به سمت  يک رويه متعادل تری سوق داده است . در يک کتاب قديمی داستانی را خواندم که بر تعحب من افزود . کتاب مذکور از دير باز در خانواده ما دست به دست گشته بود تا به پدرم رسيد . کتاب ‌استنساخ بدخط و نازيبايی از يک نوشته بودايی بود و ما که  در مرزهايی شرقی زندگی می کرديم طبيعی است که به دليل سابقه تاريخی کشور همسايه با چنين متن هايی روبرو شويم . صفحات آغازين کتاب تا اوايل فصل دوم گم شده بود و از جايی شروع  می شد که گوتم بودا به زنی که از مرگ فرزند زاری می کرد و از آن مرد فرزانه حيات دوباره اش را طلب می نمود پيشنهاد کرد که از هر خانه ای که فرشته مرگ به انجا نرفته سکه ای بگيرد و بياورد تا او فرزند مرده را به حيات دنيوی برگرداند. زن راز حکيمانه سخن گوتم را هنگامی دريافت که در هيچ خانه ای بی مرگی را نيافت . زن چنان آرام گرفت که گوتم بودا و همراهان او متعجب شدند. پس از اين قصه به نکات بسياری اشاره رفته بود . از جمله اين نکات خوش می توان اين گفته را در متن ديد :

«انکه به روشنی می رسد به مرگ می انديشيد انکه گمان کرده است که به روشنی رسيده به پس از مرگ فکر می کند.»

صفحاتی از فصل دوم به اين مساله می پردازد و در اواخر فصل سوم چنين روايت شده که پس از خطابه کوتاه گوتم بودا برای همراهان ناگاه هيجانی بر می خيزد.

 زنی با جامه ای دريده و گيسويی اشفته به بودا در می آويزد و از او راهی می جويد که در آن برای او روشنی ضمير را به ارمغان آورد . آن زن می خواست فرزانه ای چونان بودا شود گوتمای حکيم ما با لبخند ی سرشار از اندوه و باسکوتی طولانی و دردناک از پی آن خواسته پاسخ زن را می دهد . شايد خيلی براين تصور باشند که سکوت گوتم بودا هيچ پاسخی را در بر نداشته است ولی همه ماجرا اين نيست. هر روز در مسير عبور بودا می ايستاد و خواسته اش را تکرار می کرد . شوی آن زن از دوستداران بودا بود . کلام بودا با طنين پيغامی حکيمانه هميشه در گوش های ارادتمندان می پيچيد که آنکه به روشنی رسيده به مرگ می انديشيد و انکه گمان دارد به روشنی رسيده به پس از مرگ فکر می کند.

شوی آن زن پرسيده بود: چرا می ميريم و مرگ چيست ؟ بودا بی آنکه بينديشيد پاسخ داده بود : « مرگ عمل ماست و از انکه هر عمل يکبار زاده می شود در يغی نيست اگر يکبار برای هميشه بميرد مرگ چيزی نيست چنانچه عمل ما چيزی نيست» . مرد انديشيده بود :«مردان چنين زندگی کرده اند.» اما آن روز که زنی شيون کنان حيات دوباره فرزند را از حکيم تقاضا کرد چون زن به آرامش رسيد زير لب نجوا کرد و رفت : «او را خواهم ديد او را دوباره خواهم ديد . »شوی آن زن که راهی به روشنی می جست چين در پیشانی با خود گفت:« زنان چنين می انديشند و چنان زندگی کرده اند .» بسياری از مردان از او پرسيده اند که مرگ چيست؟ و بسياری از زنان نيز از او پرسيده اند که مرگ چيست ؟ انکه چنانکه مردان از چيستی مرگ می پرسد با انکه چنانکه زنان همان پرسش را عرضه می کند يک فرق اساسی دارد : تا مرگ آن يا از مرگ آن ؟ دلنگرانی جان روشن بودهي« تا مرگ آن »بود و دلنگرانی انکه فرزند مرده بود «از مرگ آن» آغاز می شد.

شايد بشود درک کرد که چرا ناستيک برای حکيم ما می توانست با نفی ساتی همراه شود . انکه از مرگ می پرسد با انکه تا مرگ را می خواهد بداند که بعداٌ چه می شود ؟ او خود را بيرون از خود هم ادامه می دهد هم چنانکه  بيرون از زمان خود . و زمان برای گوتمای حکيم هنور معنی نداشت . آنگاه که زير درخت توت بلندی دمی آسودند مريدان خبر آوردند شوی آن زن در گذشت . راوی در چند جمله مختصر خبر می دهد که گوتمای فرزانه لبخندی زد و گفت پيغامی به اهل خانه برسانند: زنان ديگر همراه مردان به گور نخواهند رفت و نخواهند سوخت . زن وقتی از راه رسید پرسيد : چرا؟ بودا چه گفته بود ؟ نسخه خطی ميراثی کاملاٌ در اين خصوص ساکت است . بعدها که به سبب حرفه خود در معبدی بودايی چند کتاب خطی را از نظر می گذراندم به جمله ای عجيب برخوردم. برخورد لرزيدم و پاسخ را دريافتم . پاسخ آن زن را که شوی او مرده بود . در آن کتاب آمده بود :

«مردان می ميرند همانگونه که زاده می شوند زنان زاده می شوند همانگونه که می ميرند. »در حواشی يکی از صفحات کتاب ديگری نيز آمده بود : زنی که به روشنی می انديشيد از گوتمای بودا خواست او نيز هم چون ديگران با شوی بميرد. بودا هرگز نپذيرفت چرا که او زير درختان می خوابيد و به تن هم چون طبيعت می نگريست . آن زن نيز آرام گرفته بود چنانکه زنی که از بودا فرزند مرده خويش را زنده می خواست .

پانوشت :

AS

۲- آستيک خداباوری در هستی و ناستيک ناباورمندی به خداوند در هستی

۱- ساتی سنت همسرسوزی در آيين هندو

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ققنوس

شما هرچندوقت به چندوقت اينجا گذارتان می افتد؟

-

دلم گرفت از اين کوه کوه خاموشی بدم سپيده و کوه سکوت ويران کن!

-

خيلي از داستانتون سر در نياوردم زبان ثقيلي دارد.جسارت كردم ببخشيد.

مسعود میری

دوست عزیز خیره سری بیماری عجیبی است که من دارم. شما هم الحمدالله بی بهره از آن نیستید. وبلاگ من خسته کننده و کودن است و بطور مسلم کند. قول دادم داستان <پدر داوری نکرد> را بگذارم تو وبلاگ . آماده است از سفر مشهد که برگردم می گذارمش. با این همه دنیای کنونی با همین نوشته ها متفاوت می شود. حد اقل برای نویسنده.

مسعود میری

ذوست بی نام اما اشنا راستش من هم از این گنگی زبان دلتنگم .حتما دنیای درونی من به همین اندازه گنگ است دیگر.سعی کن پاره سلیس وشفاف درون مرا به من بشناسانی و این فقط از شاهد بیرونی بر میاید وبس. تنها دلتنگی وگریز همه ماجرا نیست . نکته دیگر اینکه کم تر حرف میزنی ودر وبلاگ علی اقا دیده نمی شوی. همه باهم برمی گردیم وارامش دوست داشتنی وعاشقانه را مرور میکنیم .

ققنوس

سلام جناب ميری .اگر حوصله کرديد و اپ شديد خوشحال ميشوم اگر حوصله داشتيد خبرم کنيد.

مریم

هنوز از مشهد برنگشتین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

mehri

سلام آقای ميری. بعد از مدت‌ها به وبلاگ شما سر می‌زنم. تغيير شکل خوبی به آن داده‌ايد. اما لينک‌ها چه شده؟ در‌ضمن می‌خواستم به فضای جديد والس دعوتتان کنم. ما را از نظرات خود بی‌بهره نگذاريد.

ققنوس

سلام خوشحالم از حضورتان. می دانم گرفتاری کوچ به سفر داشته ايد. شايد حالا فرصتی شود اين جا هم بياييد . راستی ! قول شعرهاتان را داده بوديد .آدرس پستی ام را علی آقا دارند . روی کارتم .به اميد گشايش.