زاده ی پریشانی

هر روز در  این ایام سرد پنجره ها را می بندم و پشت شیشه های خاک گرفته ی خانه ی پلاک یک کوچه ی غفاری به دایره ای خنگ زل می زنم. چقدر جهان تو کوچک  است ایلیا چقدر ...

روز اول مگسی بود که بالهای رنگ به رنگی داشت

روز دوم کفتری بود ک نوک بنفشی داشت

 روز سوم زنبوری بود که  وز وز بی منتهایش گوش فلک را کر می کرد

روز چهارم در خانه را به صدا در آوردند این قوم یاجوج و ماجوج ، پاکت کارت شاباش عید بود ؛ روی پاکت نام من بود داخل آن اسم مردی بود که پیش از زاده شدن مرده بود.

من می شناختمش کسی را همزمان زاده شده بودیم .

====================================================

متن زیبای علی آقای طهماسبی را هم زیر عنوان فرصت شمار صحبت بخوانید(کلیک کنید روی عنوان).

/ 2 نظر / 14 بازدید
قزلباش

سلام مسعود جان . دلم برات یک ذره شده . بی معرفت!