مهره های سرنوشت

 

 

 

 

نمی دانم مهره ها را از آستین اش بیرون پراند یا از جای دیگر. توی هوا قاپ زد مهره ها را .

:"بشبن سیبیل طلا "

سرش را که ورکشید ،  دید مرد کوتوله ی یکصدو پنجاه و هشت سانتی ، بی ریش و سبیل ، با کیف دستی ی  برزنتی ی سیاه ، خیره زل زده به او .

: "مشتری نیستی برو پی کارت "

 گفتم :"چطوری مهره ها رو ریختی تو هوا بعدش  قاپ زدی ؟تو دسات که چیزی نبود ؟ "

جمعیت یکهو شروع کردند به دویدن. ترس و هول برم داشت . زن گفت : " بشین طالعتو بگم ، لا مصبا می زنن آ ! " جلوی پایش نشستم. همهمه بیشتر شد . جوانکی آمد بالای سرم . داد زد

:" از اونور دارن می یان ،  بدو توی اون کوچه " پاهایم یخ زده بود. ترسیده بودم . زن دستم را گرفت  و به کف دست راست خیره شد .صدای شلیک شنیدم . چشم هام می سوخت . یکی آمد بالای سرم و سیگاری روشن داد دستم  :" بکش چشات نسوزه "  نفسم به شماره افتاده بود . سینه ام حص حص می کرد .گیج و منگ شده بودم . جمعیت همینطور می دوید رو به بالای خیابان انقلاب بر می گشت سر فلسطین . زن با خطوط کف دستم ور می رفت : " طالعت بلنده مو خاکستری" حالا چهل و پنج سالم بود. : " تو ی یه  عمارت بلند رییس می شی " سال ها بود که رییس شده بودم و ولش کرده بودم . : " عاشق می شی ، عاشق یه ... " شده بودم ، سال های سال قبل . صدای شلیک مدام به گوش می رسید . گاز اشک آور امانم را بریده بود . تازه آنژیو کرده بودم . نفس ام بند می آمد گویی . ول کن نبود زن . من هم . گفتم :" اوووه ! سی سال گذشته از آن ماجراها خانوم ! سی سال تاخیر کردی، دیر اومدی زن ! مهم نیس . تو بگو مهره ها رو از کجات

 می ریزی سینه ی هوا و بعدش قاپ می زنی جلد ؟ "

:" میشه چار تومن "

از جیب بغل کاپشنم چهار هزار تومان برداشتم  و بهش دادم.

:" نگفتی !" .

 جمعیت ناگهان خیابان را تنها گذاشت ، همه رفته بودند. داشتم می دویدم . مهره های زن روی زمین ولو شد . بر گشتم برش دارم . مرد کوبید به پهلوم . از شوک  باتوم بدنم لمس شده بود . خودم را کشاندم توی کوچه ی بن بست . روی زمین تنک شدم . چند تا مهره توی مشتم مانده بود از سی سال پیش توی تظاهرات که فالم را پیرزن گرفته بود. گفتم :" بی چشم و رو " نگاهم کرد

 :" کی ؟ " وبعد نفهمیدم چی شد ، عالم سیاه شد  بالکل .

 

مهره ها را با حوصله چیدم  روی طاقچه ؛ کنار مهره های سی سال پیش . یکی یکی و با حوصله و تنها.

 

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
مزدک

جای باتوم ها ذوق دوق می کند عزیز ویرانم کردی مسعود کل مطلب را با همان اوج و وفرودهای دلنشینت خواندم و با لحظه لحظه فالت زندگی کردم همه ی اتفاقات این چند وقت در آنی از پیش چشمم گذشت... مسعود عجیب دلتنگ شدم... دلتنگ همین جمعه ای که آمد و نگذشت ... همین جمعه ای که همانی شد که فکرش را می کردیم مرد یکصد و پنجاه و هشت سانتی این قصه را مثل همان مرد صدوپنجاه و هشت سانتی لحظه های قصه خوانی و شعرخوانی ها و فریاد ها و سکوت دوست دارم با همان وسعت چند میلیونی که با سکوت از انقلاب گذشت تا به آزادی برسد که نزدیکی های آزادی به خاک و خون کشیده شد ، درست پشت سر من و تو! و ما چه خیره به نگریستیم که صدای چیست آخر؟ مسعود برای همان صدای گلوله ها دلم تنگ است دل است دیگر! بی اراده ای از من تنگ می شود و درست می رود وسط دود و باروت می نشیند...

غلامرضا عمرانی

مسعود جان این مزدک هرکه هست هم دوستت داره و هم ... قلم را از دست من گرفت آخر هرچه من می‌خواستم بگم گفته بود. پس خدایت همیشه نگه‌دار باد که خوش خوش می روی. هم چنین برو.

قزلباش

خونین و خسته بر روی دوش شهر تشییع می شود جنازه نازک آزادی که در ذهن ما تیر باران شد ست ودر قلب ما مرگ را می زید و در چشم ما آبشاری بلند است این بار آتش به فرمان ما نبود!

هاشم

هر وقت قصد جدی برای خواندن چیزی را دارم همان چیز یا همان قصد مانع می شود اما بالاخره خواندم رفیق . زیبا بود . کوتاه برای مزدک نوشتم آنچه که بلند است مصیبتمان اگر خواستی بخوان بی قصد چون شاید تو نیز به بیماری سالیان من دچار شوی . سلامت باشی رفیق

محب بابایی

عالی[دست]

مهشید

من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام. عشق به آزادی-سختی جان دادن را بر من هموار می سازد.