ادامه داستان 2

 

                            چهار

 

 

این صبح، چشم مرا بیدار نکرده است، چشم‌های چشم مرا از آن خفته‌گی برخیزانده.    هیچ چیز مثل همیشه نیست.    همچنان که می‌وزد،    شاخه‌ها هنوز همان آواز همیشگی را اگر می‌خوانند پس چرا چنین می‌شنوم؟

 اینها که راز نبود،    راز شد.    هوا دمیده می‌شد. نفس کشیدن دشواری نداشت.    نفس در دمیدن  و وزیدن، حالا، دشواری می‌‌کند. این سایبان سیاهِ شبانه، رنگ ها یش اگر حالا سیاه نیست ، از اینکه هست چیزی در بردارد . دو حفرۀ گشوده که همۀ اطراف در او می‌ریزند و گم می‌شوند ،   نه گم می‌شود و بر می‌‌خیزد.

برمی‌خیزد و من می‌خواهم جایی دیگر را.

جایی دیگر را؟

به خاطر نمی‌آورم.    یا نه ! به خاطر نمی‌آورم صبحی را که از حفره‌های گشودۀ چشم‌ها در سر می‌ریزد و می‌آرمد و برمی‌خیزد.

تنها سیاهی بود.    نه    تنها غروب بود.    نه    غروب هم نبود.    تن اگر به یاد می‌آورد، خاطره‌ای است از گنگی ، وهم، راز و ... رهایی!

 خاک خیس است. از سایه‌بان می‌خزم تا به خاک خیس بنشینم. چمباتمه زده‌ام و پوست می‌لرزد. لرزش از پوست برمی‌آید و تا بالای دو حفرۀ دیدار می‌خزد. آنجا چشم در چشم من دوخته و بع‌بع می‌‌کند.

 «بع» صدای صریح «دیگری» است.

 می‌ایستم.    می‌ایستم؟     کی بر دو پا ایستاده‌ام که حالتی دیگر در من پدید آمده است؟ دست‌هایم بر خود نشانه‌هایی دارند. پوستِ زمخت و کلفتِ بر کف دست‌ها از آنِِ اینِ تنِ ایستاده نیست.

 دست‌‌هایم پاهایم بود؟ یا نه! پاهایم دست‌هایم را به خاطر می‌آوردند.

«بع» مثل من است.    مثل من است؟‌    نه! من بود. من ایستاده می‌روم، می‌ایستم و می‌نشینم. وقتی می‌نشینم دست‌هایم را بر زمین نمی‌گذارم، دور پاهایم حلقه میز‌نم و دوردست را این دو حفره خیره می‌شوند.

«بع» مثل من بود . اما نباید چندان دور‌تر از او باشم. باشنده‌ای که خویشاوند «بع» است و همینک نیز آمده تا نزدیکی و می شنود : « بع » . نغمه ای خویشاوند در من مج مج می کند ، در پوستم می دود و در سرم می چرخد . آن غبار که نیمی از روبرو را گنگ کرده در سرم نیز خانه دارد.

 آن غبار از تابش و فرو ریختن زرد‌های بالا بر خاک، آ آ ب ، آب، آری آب را به بالا می‌برد. غباری است که در سرم هم خاموش می‌خرامد.

 کف بالاتر از پاها هنوز کرخ است. کلفت مثل کف پاها، چونان کف دست‌ها. این کف از پس آنکه به تندی و ناشناخته بالا می‌‌گیرد و با من ــ و بر من ــ دیدار می‌کند، برمی‌گردد ، آری این کف نمی‌گذارد زیر پوست پیشتر را بنگرم. دو حفره در بالا، در سر از غبارِ پیش از این تلخ می‌شود و می‌خواهد باز نباشد.

به سمت «بع» می‌روم. می‌رمد و نمی‌توانم به تندی او بروم. دست‌ها هم پاها شده‌اند، یا این‌که هنوز دست‌هایی نبوده‌اند که بگویم. حالا هنوز هم به عادت دیرینه خواسته‌ام با دست‌هایی که پا بوده‌اند بدوم. دیگر نمی‌‌توان با چهارپا بر خاک دوید. بع اما اکنون هم با چهارپا و به تندی بر خاک می‌دود. باید برخیزم وقتی چهار‌پا ندارم، این دو افتاده از بالا در کنار تنم پاهایم نیستند، دست‌های من‌اند.

جز آب چیزی در گلویم نیست.

روی دو پا می‌ایستم و آرام می‌روم که به بع برسم. بع می‌گریزد و نمی‌رسم. یک پا از من و هزاران پا از او. حالا دیگر نیست. در غبار روبرو گم شده و در دو حفرۀ در سر دیده نمی‌شود.

جز آب، چیزی تن می‌طلبد.

چند کف دست پایین‌تر از جایی که صدا‌ها برمی‌آمد و گفته بودم «آب»، خالی است و  می‌خواهد پر باشد.

آب    رها به سمت ...    به آن سمت می‌رود.    از بالا به زمین چیزی نمی‌ریزد. آن نور زرد مدام بر خاک می‌خورد و نه چندان دورتر، غباری به بالا می‌پرد.

می‌روم تا برسم.

 سر بر پایین فرود می‌آورم. دهان بر آب می‌گذارم و به خود می‌کشم.    همه چیز خوش است اما نمی‌شود بسیار آب نوشید. حس گنگ خواستنی دوباره از جا برمی‌خیزد. چیزی دیگر طلب می‌کنم. اینک بع دوباره آن طرف آب ایستاده و آب نمی‌نوشد.

روی می‌گرداند و سر بر پایین می‌برد. دو حفرۀ‌ دیدن خیره می‌شود. «من» خیره می‌شوم.    از زمین برمی‌گیرد و ... می‌بلعد. از آب رو بر می‌گردانم. این‌ها که از خاک بالا آمده‌اند؟    از بع می‌آموزم و سر بر زمین فرود می‌آورم تا از رستنی‌ها خواسته‌ام را پاسخ بگویم.    خوش نیست.    از اینجا که صداها برمی‌آیند پاسخی خوب برنمی‌آید.

نه! نمی‌توانم.

بع همچنان درپشت من به سوی غبار می‌رود تا در غبار گم شود. از او آموخته‌ام که جز آب چیز‌هایی را هم می‌توانم از این ــ از این که صداها برمی‌آید ــ بخواهم. ولی آن‌چه من می‌خواهم آن نیست.

پس چیست؟ راه می‌روم. راه می‌روم و به سایۀ پیش از سنگ، پیش از آن سیاهی مرموز تاریک  ــ تاریکی در باران را می‌گویم ــ باز می رسم. به آن تکیه می‌دهم. حالا چیزی در من می‌جوشد. می‌خواهم صدا بزنم. می‌گویم آ آ آ‌، ب .

نه!   این صدا از آن ِ آن چیزی بود که خوش بود .    خوش می آمد و من می خواستم    و چون می خواستم یافته بودمش .   صدایی می‌خواهم که خوش می‌آید و نمی‌یابم.

 تا نمی یابم صدای «آب» از آنِِ آن نیست. این لون دیگری است.    اصلاً «دیگری» است.     هنوز پوست اینجا ــ که صدا ز آن برمی‌آید و با آن آب می‌نوشم ــ زمخت است. گویی همین حالا بازش کرده‌اند. بازش می‌کنم و می‌گویم: آ آ آ ‌آ ‌آ‌ بالاتر آ آ ‌آ ‌آ ‌آ‌ بالاتر و کوتاه آ ‌آ‌ و تمام: آه. آ آ‌ آ آ آ‌ آ بالاتر آ آ‌ آ‌ آ‌ آ آ آ آ‌ آ‌ بالاتر از پیش آ آ‌ آ آ . بالاتر از همیشه چنان‌که آن دو حفره که نقش های بیرون نیز در آن می‌ریزد، بسته می‌شود آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ و ناگهان کوتاه، بریده و ... و هر چیزی که مثل آن باشد:

 آه

 آه یعنی ...     یعنی می‌خواهم و نمی‌یابم.    آه یعنی نیست یا هست؟

 آن‌ها از بالای سرم ، در سایه‌بان رنگی و پرهمهمه می‌گریزند. اوج می‌گیرند و صدا می‌کند. جه خوب!‌ صدایشان آرامم می‌کند. پای کلفت این سایه‌بان را می‌گیرم، می‌‌پرم که به بالا برسم. به بالا می‌شوم و به پایین می‌افتم. تنم از مماس با سایه‌بان نخستین زخمی می‌شود. این‌ها که قرمزند از تن بیرون می‌زنند و ...    باید بروم بالا ...    بالا می‌روم اما می‌گویدم که بالا رفتن چیزی در خود دارد. مثل همان    «آه».

آه می‌گویم و بالا می‌روم. مثل دست‌های من بسیار دارد. یکی را می‌گیرم و این دشوار نیست. بر آن «یکی» می‌نشینم. این چیز‌ها چه بسیار است؟ حفره‌ها را می‌گردانم و در چرخ زدن دیده می‌شوند. از آن برمی‌گیرم از یکی از دست‌های سایه‌بانم ــ و حفره‌ها براندازش می‌کنند. خوب است. از این‌ها چیزی که از آن برمی‌آید چقدرخوش می‌نشیند.

 از این‌جا ــ که بالای جایی است که از آن آه گفته‌ام ــ دو حفره‌ی کوچک، هوا را به من می‌خورانند و هوای این چیز هم خوشایند است. به جای صداها می‌برمشان و ... چه طعم قشنگی دارد!    آه! چه طعم قشنگی دارد.

آه؟    خواسته‌ام را یافته‌ام و هنوز هم ...    آه؟    یافته‌ام ولی عجیب است. چون نیافته بودم و همینک یافته‌ام این گشوده که صدا‌ها را می‌آورد، همچنان‌‌ یک چیز گفته است.

یکی دیگر و ... دیگری و اینک،    نمی‌خواهم.  

  پایین را دو حفره برانداز می‌کنند. آب و خاک و آن غبار که از نور زرد به بالا می‌شود. آن غبار و ... آنک «بع».     نمی‌خواهم و «بع» ایستاده مرا می‌نگرد.    یکی دیگر از دست‌های سایه‌بانم را می‌گیرم و می‌خزم به بالا.   

بالاتر.    این بالاتر، آن سایه‌بان سیاهِ در تاریکی چه قشنگ است!    آن‌ها که پریده‌اند هنوز در بالا می‌چرخند. دور من و این سایه‌بان و چیزهایی که مثل آب نبود اما عینهو آب خوش‌آمد شد.

این‌ها!    این‌ها چیز‌هایی دیگر هستند که باید از آن‌ها که در بالای سرم می‌چرخند، باشد.    آری چنین است.    آن‌ها این‌جا بوده‌اند و این‌ها از آن آنهاست. کوچک است و خاکستری.

 خاکستری.

           خاکستری نه!    هنوز یاد نگرفته‌ام که بگویم خاکستری!

           ولی هرچند یاد نگرفته‌ام، بعد‌ها که یاد بگیرم می‌گویم:

خاکستری. 

هرچه هست کمی رنگ خاک را دارد و کمی رنگ ... رنگ چیزی که سیاه، مثل شب نبود.

 کمی رنگ آه را دارد     وقتی می‌خواهم و می‌یابم    و کمی هم رنگ آه را دارد که وقتی می‌خواهم و نمی‌یابمش. و بعد که می‌یابم هم.

عجب! این بالا چیزهایی هست که در من است .    این ها را که مثل آهند ، در جایشان قرار می دهم .     تکان می‌خورند.    تکان که می‌خورند دو حفره در سر خیره می‌شوند.    نزدیک ‌تر می‌شود.    آنقدر که بشود آن را آن‌گونه دید که ... هیچگاه از یاد نرود.

 طعم چیز‌ها از یاد رفته‌اند و هرچه می‌کوشم نمی‌شود به خاطر آورد. مثلاً همین بع که گاه از غبار بیرون می‌آید و وقتی دیگر در غبار پنهان می‌شود. من و او یکی نبودیم.    یکی نبودیم؟    اگر یکی نبودیم این دو حفره که  همه چیز پیرامون در آن دیده می‌شود، چرا در او هم یکی است؟

 وقتی خیره می‌شد ــ‌ بع را می‌گویم ــ وقتی که  خیلی خیره می‌شد عجیب بود.    مرا می‌آموخت و از من دور می‌شد.    اما او می‌گریخت و نمی‌توانست. نمی‌توانست آنقدر جلوتر بیاید که ببیند.    چه چیزی را؟    مرا!

 ببیند و به خاطر بیاورد.

 او به آن سو می‌گریزد و برنمی‌گردد. من برگشتم و نرفتم ولی نرفته بودم و می‌رفتم. این‌ها که در بالا پایین را از این دو حفره دیدنی می‌کنم او هنوز در غبار ایستاده و و به سوی من نمی‌آید ... نزدیک‌تر.    آنقدر که بشود آن را از یاد نبرد، هرچند از پیش از تاریکی هیچ چیزی در من بیدار نمی‌شود.

این مثل آهِ دوگانه چیزی دیگر می‌شود.    می‌شکند.    چیزی تکان می‌خورد در آن.    آه! چیزی دیگر در این آرامِ همرنگ خاک، ناآرام می‌شود. می‌ترسم. می‌ترسم؟

یادم می‌آید که می‌ترسم و می‌توانم بترسم.

 می‌ترسم و به تندی دست‌های سایه‌بانم را به پایین می‌خزم. روی خاک و زیر سایه‌بان، حالا صدا‌های آن بالا را می‌فهمم. آنها که در آسمان بودند کمی رقصیدند و بعد به جای خودشان برگشتند. صدایشان جور دیگری بود . مثل قبل نبود. صدای آن    نا آرامِِ    در چیزی که رنگ خاکی داشت، هم، با آن صدا‌ها در هم می‌پیچید.                 نمی‌خواستم.

 نمی‌خواستم آن‌جا بمانم.

 آه!   نمی شود همین‌جا آنقدر بو دکه خوش باشد؟   و نیست!

آه     این بار از آن که می‌‌خواهم و نمی‌یابم      و ... بعد که می‌یابم نمی‌‌خواهم     و ... چیزی می‌خواهم که نمی‌‌خواهد.

 می‌خواهم و می‌یابم و نمی‌یابم!  

عجب!                آه!   از این چیز که هست و چون هست نمی‌خواهمش و تا نمی‌خواهمش، نیست!

 بع از غبار بیرون می‌آید.        به آن سو بروم؟   غبار پشت دو حفر‌ه‌‌ای که پیرامون را با آن می‌نگرم چیز‌هایی دارد. از پشت آن چیز‌ها خاطره‌ا‌ی گنگ می‌گوید:        نه!    نمی‌روم.    به آنجا برگردم که در تاریکی، سیاه بود و سخت. می‌شد در زیر آن آرمید؟    نه! به سوی ...

آه!‌ به کجا بروم که ...       که چه؟      نمی‌‌دانم اما به جایی باید بروم که همه چیزها به آنجا نمی‌روند. آب به آن سمت می‌رود . به سمتی که بعدها به آن مشرق گفته‌ام.              همه به مشرق می‌روند. همه!                من راه را جوری دیگر می‌روم.                به آن سو که آب نمی‌رود.

و پاهایم می‌گویند:

     آری!

 

پنج

 

 

آنجا، شاخه‌ها را تکاند. دانه‌های کوچک سفید بر زمین افتادند    برشان داشت و خورد.    خوردن در درونش صدا می‌کرد. دانه‌ها که زیر استخوان‌های محکم در دهانش خرد می‌شدند، بلعیده می‌شدند. می‌توانست شاخه‌ها را بتکاند.    هنوز هم،    تا احساس می‌کرد چیزی بخواهد که تن می‌طلبد.

 می‌تواند بنشیند.    نشستن را می‌شناسد.    راه برود و بایستد. حوالی را بنگرد. هر سو که خواست برود.    برود و برود    تا برسد.  

 به کجا؟

می‌اندیشد ــ ا‌ز آن همه چیز‌ها ــ آنجا غبار که برخاسته و آنسوتر دیده نمی‌شود ــ این همه هست.    و آن همه؟    می‌رفت و می‌رفت تا برسد.

بعد پوست و اعضاء درد می‌گرفت. درد می‌کشید و می‌گفت    آه.

 آنجا رسیده بود ولی تا می‌رسید همه چیز آنجا اینجا بود.

 آنجا پس کجاست؟

می‌گفت آه و مکرر می‌کرد     وقتی هنوز غبار در همه سو دیده می‌شد.

شاخه‌ها را تکاند. دانه‌های سفید و شیرین بر خاک افتادند و او دانه‌دانه از خاک برچیدشان و ... خورد. حالا حس می‌کرد آنچه را که پیش از این بلعیده است باید بیرون بریزد. حس کرد نمی‌تواند بایستد یا برود. ــ بنشیند و آزاد همچون ... همچون خودش بیرونشان بریزد. نشست و بویی او را آزرد.

ترسید اما چیزی را به‌خاطر آورد.

        آیا او پیش از این بیشتر از آنچه به یاد دارد، دیده و دانسته است؟

 صدا‌هایی از گلو خارج ساخت و به خاطرش آمد که این بد نیست. برخاست تا برود آب بنوشد. باران دیگر نمی‌بارید. آسمان آبی بود و یک‌دست. گُُله به گُله ابرهای کوچک در دور‌دست می‌گریختند.

می‌گریختند و او «شباهت» را فهمید.

ابر‌های کوچک، این چیز‌های سفید که از همه سو در بالا می‌گریختند و در غبار آبی بالا ـ در چهار سمت بالا ــ گم می‌شدند ــ مثل بع بودند.

نکند بع بودند؟

 در زیر گلو حس عجیب می‌آمد.    نکند بع بودند؟    به خاطر آورد که چیز‌هایی از بالای آن شاخه‌ها به آسمان پریده‌اند. چیزهایی هست که در آسمان نیز راه بروند. حنجره‌اش چیزی گفت: آ . آ . آ. آ. اوم. او و و و آ با.

بالا را که می‌نگریست دهانش باز می‌ماند چشم‌هایش ــ‌ این دو حفره عجیب که از آن می‌نگریست ــ هم. هم از این پایین آن بالا هم جایی است. پس بع در آسمان می‌تواند راه برود.

من هم می‌توانم؟

برگشت و درخت را در آغوش کشید. خود را بالا برد . این بالا وقتی چیزی که همه چیز را برای دیدن ساده می‌کند در آسمان می‌‌آید، این پایین تا وقتی که به غبار برمی‌خورد با این دو حفره دیده می‌شود. اگر بع بتواند در بالا ، در آسمان راه برود پس او هم می‌تواند.

 از لابلای شاخه‌ها پریدند. سفید مثل بع و رنگ‌های دیگر. حالا او بر روی شاخه‌ای ایستاده بود و می‌خواست مثل آن‌ها.  

 پرید.

 چیزی او را به سختی پایین کشید. محکم بر زمین خورد.     گفت : آه و حنجره‌اش آواها را رها کرد .    از آن دو حفره مثل آب چیزی می ریخت ...

و به تن دست کشید .    درد بود و او می گفت :    آه

 نه! بع هم مثل او بود.     بع می‌تواند در آسمان راه برود؟    می‌دانست آنها بع نبودند. آیا پیش از اینکه از شاخه به زمین پرتاب ‌شود می‌دانست که آنها بع نبودند؟

از آنجا، آن بالا، همین سفیدها که مثل بع بودند، به هم می‌خوردند، سیاه می‌شدند و بعد ... این همه آب‌ها از آن بالا بود.

 بع مثل او چهارتایی بود. چهارتایی روی زمین می‌دوید. اینها که در آسمان بودند دو تایی بودند. چیزی باز می‌شد، تکان می‌خورد    و می‌رفت که به بالا برسد،    بعد گم می‌شد و بعد ... برمی‌گشت و توی شاخه‌ها، تا دیگر دیده نشود    و دیده نمی‌شد.

 اگرچه او مثل بع بود دیگر دوتایی راه می‌رفت. بع دو تا را نمی‌توانست به بالا بگیرد، به پایین بیندازد، به دهان ببرد، تکان بدهد، بردارد ...   بع چهارتایی بود.

او هم ... او هم ... شاید!    به یاد آورد.    چه چیزی را به یاد آورد؟    و  اگر خواسته بود که باز هم چهار‌تایی بدود، بایستد، بگیرد و... آن‌وقت

هر چند می‌توانست اما نخواست.

این نخواستن با آن خواستن فرق می‌کرد.    هم می‌خواست چهارتایی باشد ــ چون به یاد می‌آورد یا نه!    احساس می‌کرد،    اینجا زیر گلویش چیزی بود که برایش ... ــ و تن‌اش پیشتر را به یاد می‌آورد که چهار‌تایی بود و هنوز نمی‌خواست چهارتایی برود، بایستد، بردارد و ... (آیا فهمیده  بود عدد یعنی چه؟) نمی‌دانم، فقط می‌خواست دوتایی  باشد.

می‌خواست و نمی‌خواست.

ولی آن بالا.    دیگر آن‌که ــ یا آن‌چه ؟ــ شبیه بع است گاهی پای دارد، گاه دست.     می‌دود ــ ولی آرام ــ     از این دو حفره که از آنها این پیرامون دیدنی می‌شود، می‌گریزد و ...     حالا دیگر دیده نمی‌شود.     آسمان یکدست و یکرنگ .    چیزی آن بالا روشن است و در میانه ، بالای سر ایستاده است .

سایه ، طولانی نیست .

                  سایه خنک است.

                           سایه ادامه درخت بود.

 در سایه‌اش پناه گرفته‌ام ــ چه بسیار ــ و هوا بیرون از سایه پوست را می‌آزارد.

سایه    این من ایستاده اما ...

گفت:      آی آ ی ی.     آی ی ی آ .      آ آ ی اوم.     و بعد آه کشید.     حالا به سادگی دهانش را می‌گشود گفتننِ آه و آب خوشایند می‌شد.

اندیشید آب، و گفت «آب. آب، آب، آب» و درباره‌اش فکر کرد.

چهره‌اش در هم فرو رفت. ابروها در هم پیچیدند. گفت «آه ، آه، آه» برخاست،                            پس می‌تواند بگوید.

 دست در دهان کرد و با انگشت‌ها لب‌ها را گرفت و صداها را از حنجره بیرون ریخت.     آ آ آ آ .     انگشت‌ها را از دهان بیرون کشید، لب‌‌ها بر هم غلتیدند:     - ب -    ناگهان از جا بلند شد     به دور خودش چرخ زد.    چه زیبا.      چرخی دیگر .     چرخ پشت چرخ.     عجیب بود.     احساس عجیبی داشت.     چرخیدن خودش تن را آزاد می‌کرد. داشت در سر حس غریبی را به یاد می‌آورد. به یاد آورد که این چرخیدن مثل آنی که در بالا    در آبی می‌پرد     و شبیه آن بع که شبیه این بع اینجاست و رها و نرم می‌رود و می‌پرد،      شبیه آن برگ‌ها که از شاخه‌ها می‌گشت و می‌افتاد،      آن دانه‌های سفیدی که شاخه‌ها را که می‌تکاند  می‌افتادند .

چرخ زد،     دست‌هایش بازِ باز بود.    یک‌باره ایستاد. ایستاده بود ولی سرش هنوز چرخ می‌زد. سایه‌اش هنوز ایستاده بود و تکان می‌خورد. تکه‌تکه می‌شد. این دو حفره سر این‌طور می‌دید.

نشست.      سایه گم شد.     زمین را دست کشید.     سایه نبود.     اما سایه اگر نبود این چه چیز عجیبی است که همیشه هست،    همیشه وقتی ...    وقتی چی؟     سایۀ دست‌اش بر روی زمین سطح زمین افتاده بود. دست را بالاتر گرفت.     بالاتر.     آه!     سر راه هم بالا کشید: آن که بالا ایستاده  نمی‌شود به آن نگاه کرد؟!

 آن همه چیز را از تاریکی به بیرون می‌آورد تا این دو حفره در سر آنها را ببینند؟ دست نمی‌گذارد که آن چیز‌های روشن تا زمین ادامه پیدا کنند.     سایه بود ــ ولی ــ سایه بود و او نبود.     او نبود اما از او بود.     اگر از او بود پس باید اومی بود ولی نیست.     نیست؟      سر را تکان داد.     خیلی گنگ می‌شد. تا آنجا می‌رفت که تا پشت غبار پشت دو حفرۀ در سر گم شود.

 رفت و بربلندی نشست. هوا پوست‌اش را دست می‌کشید. احساس می‌‌کرد دست‌های آنچه که سیاهی‌های روئیده بر پوست را این طرف و آن‌طرف می‌‌کند، از او عبور می‌کند و گاهی برمی‌گردد.

در سر، چیز‌هایی می‌گشت و احساس می‌شد. درمی‌یافت که توانسته است بگوید.      بگوید؟      از دهان بع صدا‌ها فقط یکی بود. هیچ فرقی نمی‌کردند. می‌گفت: بع ع ع ع ع . بع ع. گاهی هم بلند‌تر. این‌طور: بع ع ع ع ، بع ع همیشه هم یک جور صداها از دهان بع بیرون می‌ریخت. گاهی هم کوتاه‌‌تر. دهانش را گشود و صداها را بیرون ریخت: بع ع ع ع ع . بع ع. خوشش نیامد. خوب نبود. او که بع نبود که؟     او آه بود آه.     می‌توانست آه بگوید:

 آب . آب. آه.

 حس دوگانه‌ای که آه در سرش ایجاد می‌کرد جالب بود.    دهان باز کرد: وو. و. ب و و.     دو حفره بالای دهان چیز‌هایی که مثل هوا بود و دیده نمی‌شد، را دریافت. دریافت که چیزی مثل آن دانه‌های سفیدی است که شاخ‌ها را تکانده بود و خورده بود.

این، از دهانش بیرون می‌آمد:" وو. وو. ب وو. ب وو؟ نعره زد: بو.    دو حفره در سر را بست. دریافت که باز هم چیزی دیگر با اوست: « بو و . بو» بو از توی دهانش می‌آمد.

آن دانه‌های سفید هم بو بودند؟     نه! آن چیز‌های پنهان که چیز‌های سیاه روئیده را این سو و آن سو می‌بردند با خودشان می‌‌آوردند.     بو آن دانه‌های سفید نبود.     مثل اینکه    از    آن دانه‌های سفید بود.    بو.    آن چیز‌ها که از او ـــ خودش ــ خارج شد هم بو بود. بو بود؟ نه!‌ از آن چیز‌ها می‌امد و او با این دو حفره بالای دهان آنها را می‌فهمید.

حالا بو هم با او بود.

 دست‌اش را تا زیر آن دو حفره کوچک بالای دهان بالا آورد. باز هم بو بود.    دست هم بود.    عجیب شد.    ابروهایش را در هم کشید.

فهمید که هرچیزی مثل خودش چیزی دارد که خودش نیست.

 سایه، بو، بع آن بالا چیز‌های سفیدی که مثل بع بودند ــ و بع که نبودند! ــ

تکانده بودش. دانه‌های سفید افتاده بودند و او آنها را خورده بود. مثل همان را که تکانده بود دور و بر زیاد می‌دید. آنها هم مثل همان بودند اما خود آن نبودند.    آنها خودشان بودند.     مثل سایه که خودش بود یا آن بع سفید در بالا، د‌ر آبی.

 غبار پشت دو حفره در سر بیشتر می شد. بیشتر حس می‌شد و حس می‌کرد. از جایش برخاست. دلش می‌خواست آب در دهان بریزد.

 آب داشت می‌رفت،     رو به افق.

 تا آب به پیش ‌رفت، سر خم کرد تا آب بنوشد مثل بع.     چیزی در آب نگاهش می‌کرد.    صدایی در گلویش پیچید.     لرزید: آه آه. آ آ آ ه .

به خودش نگاه کرد. شبیه دست‌ها و پاهایش نبود.    دوباره و آرام. همین‌طور که سرش را به پیش می‌برد  آن چیز عجیب هم با او به جلو می آمد. دهان باز کرد.     آن چیز که در آب بود هم دهان باز کرد .     دهان را بست ،    

آن چیز در آب هم چنان کرد.     یک دست را از زمین کند و بر سرکشید: آن چیزدر آب هم دست بر سر کشید:

آه

سر را تکان داد. آن چیز در آب هم سر تکان داد. خودش را ...    خودش را؟    آه.    خودش نبود ولی از او بود، او بود.

 او بود و    «او» نبود.

آن چیزی که از آن دانه‌های سفید بر زمین افتادند مثل آن دور و بر زیاد دیده می‌شد.

خودش،      مثل همین که توی آب دیده می‌شود؟

دو حفرۀ در سر، خودش را نگاه کرد. دهان، لب‌ها، دو حفرۀ بو، دو حفرۀ در سر که از آن دور و برش را درمی‌یافت. آب در دهان نبرد. نگاه کرد و نگاه کرد. آنقدر آب را نگاه کرد که آن چیزی که در آب از خودش دید تکان خورد، غبار شد،     در پشتِ غبار مثلِ آن غبار پشت دو حفرۀ در سر، گم شد.     آن‌ها از خودشان ــ مثل خودشان ــ باز هم دو و بر داشتند.

 او چه؟

 بلند شد.     هیچ‌کس نبود.      او بود و مثل خودش نبود.

 آه.     زیر گلویش گرفت.

او می‌خواست مثلِ همان که در آب بود، را ببیند. زیر گلویش را گرفت.

 آب از دو حفرۀ در سر که با آن دور و بر را می‌دید می ریخت.   

                 او مثلِ خودش را که در آب دیده بود

                                                        می‌خواست ...

 

 

 

/ 6 نظر / 24 بازدید
حبیب محمدزاده

سلام ... کی بر دو پا ایستاده‌ام که حالتی دیگر در من پدید آمده است؟ ...

پلیوار

سلام برمسعود میری عزیز سر بزنید گاهی دعوتید

مجید سعدآبادی

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: سلام مجموعه شعرآزاد با عنوان "غریبه ای به غریبه دیگر" سروده مجید سعدآبادی در انتشارات شانی منتشر شد . علاقه مندان به شعر سپید می توانند این مجموعه را در نمایشگاه کتاب تهران . سالن شبستان . راهرو 19 .غرفه 7 تهیه نمایند . :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::