بداهه ی بیهوده

اندوهت بزرگ نبود

من شن خرد ساحل دوری بودم

که شیشه های مدرسه را می آزرد.

 

بزرگ می شوم

شیشه های خیالت را

پرتاب می کنم به ساحل مجهولی

که اسم تو را ویران کرد.

 

نام تو را راز گفته ام

برای آنکه تو از من باشی...

 

/ 6 نظر / 15 بازدید
سعید

همان بداه ی بیهوده ای بیش نبود از روی معده

یوسف کردستانی

سلام وبلاگ قشنگی داری مطلب خوبیهم بود به ما سر بزن خوشحال میشم[گل][گل]

یوسف کردستانی

سلام وبلاگ قشنگی داری مطلب خوبیهم بود به ما سر بزن خوشحال میشم[گل][گل]

بهروز قزلباش

سلام مسعود جان شاید غایت زیست شاعرانه آن قدر ابلهانه نماید که نشستن برساحل و انداختن سنگ بر آب . اما آیا این آنقدر شاعرانگی ندارد که آدم بر ساحل بنشیند و سنگ در آب بیندازد؟ و من در این فکرم که ما باید چه کنیم ؟ آیا باید در ساحل بنشینیم ؟ یا باید در آب سنگ بیندازیم ؟ یا مهم نیست که در ساحل نشسته باشی یا ایستاده فقط باید سنگت را درآب بیندازی !حا لا من از تو می پرسم ساحل کجاست ؟ سنگ چیست ؟و شیشه هایی که راز تو را نمی شکنند به چه درد می خورند...؟ جز سرودن یک بداهه بیهوده . با احترام