نه ! اینجا دیگر نمی نویسم

 

نه ، اینجا فعلن نمی‌نویسم . بگذار به امانت بماند نزد کاتب  . کلمه زخم جهان است ، مهربانی ی بی دریغ جان است ، راز بی هراس در خویش پیچیدن است ، مستی‌ی آسمان است ، کلمه برای تو که می‌خوانی خوش می‌آید و خوش می‌نشیند و برای کاتب در آتش رقصیدن است .

 دیروز تمام لحظه هایم را با خویشتن نا شکیبم جنگیدم و حالا نه پیروزم که نمی‌دانم کی‌ام. دخترکم نوشته بود آن دو سطر که نام من آنجا نبشته است را بردار ، دوستی از آن سوی دنیا زنگ زد که به فکر دیگران نیستی و به مستور می‌روی ، دیگری می‌گوید دیگران را آشفته نکن و...

درست ،قبول ، چشم . اینجا نمی‌نویسم. برای خودم که حق دارم بنویسم ؟ دوست داشتن گناه بزرگی ست به عظمت هستی ، باشد  ، کمش را من دارم فزونش نزد دیگران ، آنها چه می‌کنند؟ قبول ، اما اسم فرزندان خدا را پاک نمی‌کنم ، خودم را سانسور نمی‌کنم ،قول می‌دهم زندگی‌ی آرام محبوب از جان عزیز‌ترم را نیاشوبم ، به زمینه بر نمی‌گردم ولی ، که از زمینه‌ی رنگ به رنگ بدم می‌آید ، متنفرم ، ولی خطا خوانده‌اید نجوای کاتب را ، من در زمین هستم ، همین جا پیش پای شما ، من در آسمان نیستم ، در هیاهوی فرشتگان گم نشده‌ام ،اما در زمین ساکن نیستم ، در زمین مقرری دارم ، وظیفه خورم ، مستقرم،مگر نخوانده‌ای مسافر که در آن مکتوب عظیم نبشت : مستقر و متاع الی حین ! ولی سکونت در زمین ابله‌ات می‌کند ، کودن‌ات می‌کند، ولی دارم گنگ می‌شوم ، اصلن بر می‌گردم به آن دورترها ، به جوانی‌ی پر شور و ویران. ممنون شهرزاد قصه‌‌گو،ممنون عشق میانسالی‌ی کاتب، راز بزرگی که دیگران کوچکت می‌خواهند و تو چقدر بزرگی ،ممنون زمان ، سپاس آسمان ،پرنده‌ها، کلمه‌های مجروح ،پیاده‌روهای طولانی‌ی شباشب،باتوم‌های متبرک،فرزندان از شبنم زلال‌تر الوهیم،ممنون ! محبوبکم دوست‌ات دارم اینقدر ! ببین ! از این سر انگشت یمین خدا تا آن سرانگشت دست یسارش ، که همه‌ی آفاق و انفس را در خود می‌بلعد ، دوست‌تان دارم شکوفه‌هایی که بعدا در اردیبهشت ماه چشم به روی مردم و زمین باز می‌کنید، فرزندان خدا دوست‌تان دارم .

توی کافه‌ی سپید و سیاه ، شطاح همدانی به نجوا میگوید : " اینجا فتوای مفتیان کار نکند . اگر در عشق حدیث را مجال بودی ، کار آسان بودی. آنجا که فرمان خدای تعالی کار نکند ، فتوا آنجا چه کند ؟ آنجا قلم تکلیف برخاست از عاشق ، فرمان آنجا کی بود ؟ عقل آدمی‌ست که منزل امر و نهی خدای است .چون آفتاب عشق برآید ، ستاره‌ی عقل محو گردد " . ماجرای عجیبی بود محبوب همیشه ی من !      

/ 20 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قزلباش

اكنون خونكلوخ هاي مرا بشمار روي چيزي برقص روي درياچه هاي هرگز ابدي قايق سواري كن بر واژ هاي مرده ي قيامت برخيز براي تمام فعل هاي جهان كاري كن

محب بابایی

سلام استاد خوب و مهربانم با یک رباعی و یک غزل با ردیف ریختن خون و اشک به روزم. منتظر نقد کوبنده ام.[گل][خنده]

قزلباش

جانم؟

حسین میدری

درود و آفرین آفریدگار زیبایی بر قلم زیبا آفرینتان، مطلب ارزنده تان را خواندم.. "یک ساحل پر از شعر" با هفت دوبیتی چشم بر راه آمدن بزرگ اندیشی چونان شماست، گامهای مهربانانه تان بر چشمهای خیسم با افتخار، ردپای واژه هایتان بر خلیج خسته ی خاطراتم به یادگار، شکوه فرداها به بشکوهی دیروزهای باستانمان...

سکوت سرمه ای

دارم اهداف سازمانی را مرور می کنم شیطان مشو "شعر"! مگو دنبال زغالی هستی که زبان موسی را سوخت من دچار سبک های مدیریتی هستم در راهروهایی که به یکدیگر تنیده می شوند فکر شکاف خوردن دریا را بگذار برای بعد می دانم از لب خورشید آتش گرفته ای و منتظری که دریا مروارید هایش را روی ساحل صورت تو بتکاند به من ربطی ندارد به من ربطی نداری من باید به متغیر نیروی انسانی بیندیشم برو بیرون از اتاقم "شعر" بیرون!

فرشته

من دقیقا نفهمیدم شما چرا تصمیم گرفته اید که دیگر ننویسید, اما اگر مسئله این است که "دیگری می‌گوید دیگران را آشفته نکن و..." من اگر به جای شما بودم در جوابش می گفتم: زین دو هزاران من و ما, وه من چه منم گوش بده عربده ام, دست منه بر دهنم

محمد رضا احمدی

سلام برادر دلم واست تنگ شده میشه بگی کجا پیدات کنم؟ شاد باشید و بدرود

ماشاالله خلیلی

سلام همشهری عزیزاز حضرت موسی شیرزایی اسمتو زیاد شنیدم به وبلاگم سری بزن

آرمین

سلام و باز هم سلام : عزیز خوب و همشهری درد آشنا و فرهیخته ام مسعود گرامی که همواره از تراواشات قلم شیرنش لذت برده و آموخته ام دوستت می دارم و صمیمانه برایت آرزوی سلامت و توفیق دارم اگر فرصتی دست داد سری به هامون تفتیده ی مان هم بزن خوشحال خواهم شد با آرزوی سربلندی برای همه ی فرهیختگان سیستان غریب و سلامت و توفیق برای آن عزیز با احترام .

حسین میری

سلام مطلب زیبائی بود اما غرض اصلی عرض سلام به یک میری دیگر بود که بسیار خوشمان امد موفق بمانی