به خودم گفتم

 

 

تمام خیابان های جهان از آن منند

کوچه های بن بست را دوست می دارم

مهم نیست کسی بخواهدت و برایت چای بریزد یا قر

لبخند از هزار پشت به آدمی رسیده

و اندوه میراث باستانی ی پیش از تکامل بشر است.

 

کتاب نخوان عزیزم

به عشق های کوچک یکشنبه همیشه فکر نکن

من از تو می گذرم حتی اگر کسی برای من از دور بوسه ای بفرستد

از عشق نمی گذرد کاهن ولی.

 

تمام ابر ها وترک ها در من رخ می دهد

تمام صاعقه ها لای انگشت های من آوار می شود که ببارد بر مردم

باران هم ببارد خوب است

کمی به فکر خودت باش تا کسی دوباره لبانت را در آذر ماه بعدی بدزدد

من آب های جهان را خیلی دوست می دارم

و قایقی که به بندر نمی رسد و برایش قبیله می گرید.

 

 کتاب های غریبی هم هست

 کدام آدم بیکار وقت های خودش را نوشته مهم نیست

به کالوینو  گفتم به مولوی به آقای بورخس     دیشب

چه قدر آدم مغشوش پای سطر های فراموش ناتمام گذشتند

و کاهنان سلیسی که پای یک ستاره ی لاغر تمام روز جهان را مراقب اوراد نام های تو بودند.

 

 

همین دقایق آخر که سایه ها را باید بفهمد آینه ی رویاهایت

رفیق

نیمکت  های چوبی ی تمام پارک های جهان  از آن من است

من آفتاب زمستان را دوست تر دارم

چراغ های عروسی را که غفلت مطول خاکستری ست خدایان را

در انفجار جهان بعد از آن خمار عاشقانه که هر روز محتمل است

و روی چینی ی فنجان چای سبز

که ممکن است برای هر مسافر مدهوشی همیشه اتفاق بیفتد

علامتی بگذارد تابعد.

 

 

خراب می شود این حرف ها میان فاصله ی حرف های مزخرف

چقدر حرف زدم با چراغ کشته ی مردم

و فکر کرده خدا دست می دهد همیشه زمانی کنار باغچه گل باشی

تمام باغچه ها را که با پرنده و زن یکجا

یکهو مجاور نفس مرد های مسافر دمیده اند

شبیه پرسش یک آه وقت مرگ نمی دانم کی ؟

 تمام اینهمه را باز می شوم آغوش

                                      و دوست می دارم.

 

چرا نمی شود اندوه مثل برگ

مگر چه عیب به افتادن است که پاییز لای کاغذ تقویم کنده می شود و نمی مانی

چرا نمی شکفد گل در آفتاب زمستان

خدا چرا به دل مومنان سرک کشیده و  شیطان کمی غریب است؟

 

نه!

خیال شعر به این لفظ های محض ندارم

فقط شب است که از هفت تیر تا وزرا

فقط شب است که از تیه توی ریگستان      محالم

و عشق می کنم   خدا و حضرت ابلیس   با منند   برابر

                              نشسته پای تماشای فیلم های همه هیچ همین دیشب.

 

دوباره وقت بکن با مداد رنگی مدرسه روی سپیدی میان فاصله ها برگرد

هزار مرتبه اسم غریب خودت را بنویس از نو

من عاشق ام همیشه این همه را

علی الخصوص یکی را که باز تو شاید.

/ 6 نظر / 12 بازدید
منصوریان

سلام ... خیلی عالیه با آرزوی موفقیت برای شما اگر با تبادل لینک موافق هستید میتونید وبلاگ من رو با اسم راستین و آدرس:rastin10.persianblog.ir لینک کنید وبعد حتما به وبلاگ من بیایید و به من بگید که وبلاگ شما رو با چه اسمی لینک کنم . با تشکر... به امید روزی که هر ایرونی یک وبلاگ داشته باشه

عاشوری

عالییییییییییییییی من چقدر راحت می تونم با اشعار شما ارتباط برقرار کنم. حس خوبی به آدم میدن .

قزلباش

سلام چرا نمی شکفد گل در آفتاب زمستان ؟

فواد

سلام بیهوده به گردن مرگ نینداز اینکه این روزها حتی از سایه ات هم کمرنگ تر شده ای بیشتر نتیجه ی ندانم کاری زندگی ست ... باور کردم

قزلباش

و من خوشم آمد.

حسن اربابي

مثل هميشه وهنوز زيبامي نويسي، سطرهاي بلندراهم يك نفس رفت وآمدم شعريعني همين هرلحظه ومرور خواندني تر/كه است.وقتي شاعرتوباشي كه شماييدبيكران آدمي،وشعرت حرف بيكران (آي آدم ها) حتمن تمام مي شوديابايدبشودتلخي اين روزها وسياهي وسردي شب ها. ‏*من خواب ديده ام كه فروغي دوباره هست/اوضاع تيره ، سبزسرانجام مي شود ‏*لحظه هايت سرشارازشعرو!! شادماني