ان پیر رفت محبوب من و خواب مرا مرگ تعبیر کرد

 

چه نمی  توانم های دشواری چه نمی توانم های دشواری چه نمی توانم های دشواری که که به نمی دانم های دشوار سحر ریخته بود. هی گفتم و گفتم و گفتم و گفتم و گریه کردم هی گریه کردم هی گریه کردم هی .. خفه نمی شوم همینطور یکبند تکرار می کنم کلمات را آیات را و تو دهانت را ببند تو سکوت کن که پیش از آمدن ما پیش از هبوط فقط سکوت بودی اصلن سکوت بودی اصلن بودی ؟ چه نمی دانم های دشواری است روی سینه سنگین زائر. فکر می کردم با تو از معبد که بیرون بیایم می میرم. به توی دیوانه گفتم این لفظ های  آخر  را یواشکی حرف به حرف   مکرر   ادا نکن   نیشت تا بنا گوش باز می شود و با صدای بلند می خوانی :

همچون قطره ای بر نیلوفر  شبنمی افتاده به چنگ شب حیات  آرام و بی نشان در آرزوی سرزدن آفتاب  مرگ نشسته ام و چشم های خامشم را به لب های کبود مشرق دوخته ام ...

پرستو های بی بار من قاصدک آواره در باد   باز گردید

ومن  دیوانه   پریشان   سمر از لبم افروخته دهان از هفت اقلیم دوخته  همین سحر چه بیخبر از اتفاق جهان برای تو محبوبم نوشتم  این شعر را و گفتم برکت به دامن من افشانده باد که کبوتر حرمم و صبح چه خوشوقتم که هرگز از ناز خفته گی بر  نیایم به اینجا   به قول آن زائر مجنون لب   اینجا اینجا وطنی که نیست و تبعید گاهی که هست   و و آنکه مرگ رفیقش هست من نیستم پیر  فرزانه ایست  که همین دقایقی پیش گفتند خواب تو تعبیر شد محبوب من :

 دعا کنیم دخترک مو هایش را ببافد

هنوز بخواند لحنی در هجای گم شده ی حافظ

در حد فاصل تلفن با رویا   خیال بیایدبغل کند   شب بو ها را

اجاق ها بتوانند  صدای ترک زدن هیزم را در آتش لب تو دریابند

 

دعا نکرده ایم و جهان می میرد روی دامن لبخندم

خراب می شود نفس تابستان   در تغافل انگورها

فر شتگان به خرفتی مستی را انکار می کنند

پیاده رو ها عجول

و راه ها به رسیدن شتاب کرده اند  بمانند

 

شبم تلخ می گذرد اینجا  صدای دور تو نزدیک است تا برسم

خبر کن    بیا   و   کوبه ی در را بزن یکهو

یا   زنگ شماره ی دو پلاک یک از غفاری را

رفیق خبر نکن  شبم تلخ می گذرد  بیا  اینجا

و من برای تو بی چونم   مجنونم

 

دعا کنیم که شب بو ها به پرده های پنجره برخیزند

شاعران  همه کودک بمانند تا ابد

هیچ پیراهن گشاده ای نقاب تکمه نگیرد

دعا کنیم خدا بپذیرد گناه آخر انسان را

و خواهران مقدس عاشق شوند به رفتار آدمی

 

همین روز ها کلید باغ خدا را می دزدم

دعا کنید   خواب مرا پایانی نیاورد صبح دیگری

مذاب ها همه سرگردانند

رودخانه به دریا می پیوندد

گمان کنم که جاده   خلقت معیوبی بود

گمان کنم که نوشتن  خنگ است  روی کاغذ حالا

و بهتر است سرم را کنار پیچک رقصانی چال کنم

بخوابم عمیق  و نام مرگ   دهانم بشود.

 

برای دختر گل ها کلاه و شال خریدم دیشب

دعا کنم که ببافد موهایش را

و روی وزن مزامیر خیمه زند   موج ها را بشناسد  در هجای گمشده ی حافظ

 

مسافریم برادر

بیا و خواب مرا تعبیر کن

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید