سلامی دوباره و تغزل ها

وبلاگ جاي خوبي است كه شرح ما وقع پديدآيي يك نوشته را هم بگوئيم. همين غزل خودش ماجراي ساده اي دارد. براي بررسي و نقد ديوان رفيق اصفهاني، شاعر دوره اول سبك بازگشت ادبي در پيش_آغاز و آغاز سلسله ي قاجاريه تحقيق مي كردم. استاد پير، خوش ذوق و بذله گوي تاجيك "ظاهر احراري"قصد كرده است ديوان شعر اين شاعر را به خط سيريليك به چاپ برساند. از من خواست كه مقدمه اي تحقيقي بر اين ديوان بنويسم. بعد غزلي خواند كه قافيه اش "باش" بود، البته در وزن و ريتم و فضايي ديگر. قلم را برداشتم و غزل زير را نوشتم. اين ماجرا به شش هفت ماه قبل بر مي گردد: 

 

در روزهاي سبز تماشا تو خاك باش

يعني پرنده باش، گلي باش، تاك باش

اين آسمان سپيد نمي گردد از قفا

در پيش چشم ماه تو خورشيد_ناك باش

سوداي آفتاب به تابيدني خوش است

هم دانه باش، هم آواز باش، پاك باش

در سر هواي دشت ترامي برد به بعد

نزديك خويش باش و بعيد از مغاك باش

اين رازهاي ره نرفته سرريز جام تو

گر  مي كشد تو را به مي خود هلاك باش

چون كوه بر فگيربلند و برنده باش

اي كوه! بي گزند ولي سينه چاك باش

 

برو بچه هاي نازنين امور مطبوعاتي وزارت ارشاد، اكبر ملكي، هادي حبيبي و محمد عليزاده آمده بودند ديدن من. چند شب قبل از آمدن اين دوستان غزلي سروده بودم. وقتي براي آنها خواندم خيلي تحت تاثير قرار گرفتند، خصوصا هادي عزيز. حالا به ياد آن سه عزيز مهربان، اكبر ملكي كه سخت پر تلاش و خوش فكر است، هادي كه دل پاك و ساده اي دارد(و علاقه ي مفرطي به شعر) و محمد عليزاده كه در عين شوخ طبعي رفيق امين و همراهي است، اين غزل را هم تقديم مي كنم:

 

براي با تو نگفتن غزل دوام ندارد

از اينكه بگذرد اين غم، جهان مرام ندارد

تو مي تواني اگر شد غبار دل بتكاني

دل شكسته ي مردي كه احترام ندارد

تمام كوچه "اما" پلاك فاصله ممتد

و انتهاي همين جا كه غم تمام ندارد

نه اينكه بگذرم از تو و يا كه ياد تو باشم

بجز تو بودنم اينجا كسي مقام ندارد

به سنگ كوچك نامم علامتي ننشاندي

چرا كه با همه خوبي لبت سلام ندارد

چرا نبوسمت اي گل كه در كوير هبوطم

كه در ميان حريفان گل اتهام ندارد

براي حالت مستي رخ از نظر تو مپوشان

ستاره در نظر من كه صبح و شام ندارد

در پايان يك نكته: به دوستي كه با عملي غير اخلاقي با نام "مسافر"در نظر ها يادداشت گذاشته بود:" هان! نه در سخن نيك و نه در آيين، پس انديشيدن به مرگ را گريزي نيست، زيستن را درياب كه كلام خشم آلود را با آن نسبتي نيست." بدرود تا هفته ي بعد.

/ 42 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسافر

سلام مسعود بابا خسته شديم از بس که خوانديم وبلاگ جای خوبی است که ...

محمد حسابی

سلام مسعود عزيز.اميدوارم هميشه مويد باشيد.وبلاگ زيبا شما رو از روی دلتنگی ديدار بازديد کردم.خيلی خواندنی داشت.هر روز سر ميزنم شايد مطلبی شعری يا عکسی تازه گذاشته باشی.ارادتمند شما محمد از چابهار

پيام سيستانی

مسعود عزيز دير زمانی است از تو بی خبريم . دستکم شعری از کهنْ سروده هايت بنويس تا دمی سر خوش شويم . با غزلی چشم براهت هستم . شادکام و تندرست شی

طوبی

سلام گل اتهام ندارد ؟ واقعن ؟ هر دو شعر بسيار زيبا بود . کلاسيک با من ميونه ی خوبی نداره اما من کارای کلاسيکو به خصوص غزلو دوس دارم گاهی سپيد مينويسم خوشحال ميشم وبلاگمو ببينينو نظر بدين. . . شايد زندگی هسته ی زردآلويی باشد ميان باغچه شايد تو انتهای جاده ای باشی که روزی خواهم پيمود شايد دنيا گيج چيزش باشد که در چشمهای من است شايد

آبجی پروانه

سلام داش مسعود خوبی ؟ خوشی ؟ سلامتی ؟ از آشناييت خوشحالمو خوشحال تر ميشم وبلاگمو ببينيو نظر بدی ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸ نوروزتم مبارک

موسی شيرزايی

نوروز مبارک رساله دکتری تموم شد به همه سلام کن مسعود جان

مهدی نياکی

سلام سال نو مبارک. کجایی برادر. تلفنی با هاشم خبرت را دارم اما پیدات نیست.

مسافر

سلام به همه مهربانان سال 1386 خورشیدی بر همه عاشقان مبارک باد