بعد التحریر : البته قبل از قرایت به اطلاع برسانم که این خاطره سه چهار شب بعد از برنده شدن خانم دو قلمی شد و آقای سام محمودی قرار بود در اعتماد چاپش کند به ناچار ما هم به خودمان اعتماد کردیم و در وبلاگ خودمان  چاپیدیمش. فقیر نویسنده

دیشب که هنوز ساعت به نیمه‌شب نرسیده بود ـ درست سر ساعت 15/11 دقیقه،به بانو دوریس لسینگ‌ زنگ زدم. هنوز زمان در افق 20 اکتبر 2007 میلادی سریان داشت.

دوریس لسینگ را( که حالا 87 سالش تمام است) از سال‌های خیلی دور می‌‌شناسم.

«دو» ـ آن‌طور که در خانه صدایش می‌‌کردیم ـ در محله ما متولد شد. آن سال (‌1919) در ماه اکتبر، روز بیست و دوم، پای به این جهان گذاشت. ما اصلا کرمانشاهی بودیم و «دو» انگلیسی. من آن ‌وقت یک ساله بودم و در همسایگی «دو» زندگی می‌ کردم. مستر لسینگ، ابوی «دو» در بانک شاهنشاهی ایران مستشار دولت سنیه و علیّه ایران شده بود و او اهل و عیال را آورده بود کرمانشاهان. بعدها شنیدم که بعضی از همسایه‌های ما درباره انگیزه مهاجرت آقای لسینگ به کرمانشاه، نظریه‌های جذاب و جالبی ساخته‌اند. مثلا آقای بهادر بهادری که در شغل خیاطی و درزی‌گری فعالیت داشت گفته بود: «روغن حیوانی کرمانشاه در آن دوران از اهمیت بسزایی برخوردار بوده...» بهادرخان با تفصیلات شایان توجهی ادامه می‌‌داده که:«این ساحران افرنگ و کافران ینگه دنیا ـ نمی‌دانم از کجا؟ ـ مطلع شده بودند که روغن حیوانی کرمانشاه برای قوت گرفتن و قوام یافتن استخوان‌های بدن خیلی خاصیت دارد و به همین جهت مسترلسینگ با اولین کاروانی که عازم ایران بوده به کرمانشاه می آید تا در بانک شاهنشاهی ایران ـ  که توسط مستشاران انگلیسی (که رقیب بانک استقراضی ایران و روس بودند) اداره می‌‌شد ـ مشغول به کار شود. «دو» اینجور فکرها را بی‌ربط می د‌‌انست و از بن انکارش می‌‌کرد و یا آممدسین مکتب‌دار محل که مدعی بود هرچه صبیّه مستر لسینگ ـ «دو»ی خودمان ـ آموخته از صدق دل و صدقه سر اوست، دلیل دیگری اقامه می‌‌کرد تا سرّ مهاجرت ابوی «دو» را عیان سازد. آممدُسین واقعا باور داشت که مستر چون به کفر اهالی یوروپ و افرنگ واقف شده و حتی یک شب یکی از اجدادش را در رویا می‌‌بیند که از فرق سر تا ناخن پا در آتش می‌‌سوزد و از زمره اصحاب‌النار شده و آن جد مغضوب‌علیهم با جیغ و داد به پاپای «دو» می‌‌گوید:«برو آنجا!» و او به نقشه‌ای اشاره کرد که فقط کرمانشاه در آن خریطه برجسته و نمایان دیده می‌‌شد. آممدُسین می‌‌گفت:  این «دو» را مثل بچه خودم تربیت کردم و هرچه که از چارقل و بیاض و گلستان بلد بودم به او یاد دادم و بارها در دهانش پف کردم و ورد در گوشش خواندم که این‌طور آتیه‌دار شده.[1] «دو» این حرف‌ها را که ‌‌شنید پوزخندی زد و گفت:پاپا جان بهش گفته(غرض خود دو است) خواب‌اش در زیمبابوه تعبیر شده ـ چرا که به اعتقاد پاپاجانِ مستر «برو آنجا!» یعنی برو به قبرستان[2].ما کوشش می‌‌کنیم این حرف و حدیث‌ها را نه تأیید کنیم و نه رد بنماییم. خاصه این‌که مناسبت و ارتباط راقم این سطور با «دو»، همانا بچه محلی و هم بازی بودن دوران کودکی است و نه کمتر.ممکن است «دو» بعد از شش‌سالگی در مکتب‌خانه آممدُسین شرکت داشته، چرا که تا 6 سالگی آن‌طور که من به یاد دارم،‌او اصلا به مدرسه و مکتب‌ ایرانی نرفت، ولی «دو» می‌‌گوید بعد از  6 سالگی ما رفتیم زیمبابوه. و الله‌اعلم . آممدُسین می گفت چون دو در بلاد مسلمانان متولد شده بخشیده است و کفر از او زائل، هرچند خودش اعتراف به مسلم بودنش نکند. از «دو» پرسیدم: همینجوری است؟ گفت: نه، فکر نمی‌کنم. اصلا از احتمالات است. احتمالات که بد نیست، ها؟ فکر کن همین طور است. شما مردم عجیبی هستید. من که کرمانشاه را به یاد نمی‌آورم. ممکن است بدترین چیزها، بهترین‌ سوژه‌ها بشود. «دو» گفت: من داستان می‌‌نویسم، توریست نیستم. بعد گفت: راستی اسمت چیست؟ گفتم: «دو»! منو نمی‌شناسی؟ ... بعد تماس قطع شد. یکی گوشی را آن‌طرف خط گذاشت روی تلفن. بیب‌، بیب، بی‍ بی‍ بی‍ ب. نشد که بهش تبریک بگویم که جایزه نوبل را برده. اکبیری، برده که که برده....


[1] ـ می‌گویند اسم یک کتابش «تروریست خوب» است که چه بسا این خوب بودن به واسطه آن عشق به آممدُسین باشد. اما اصل ماجرا محل تردید است.
[2]  ـ و ایضاً ممکن است کتاب «راهنمایی برای سقوط جهنم» دو درباره همین مسئله نگارش شده باشد هنوز کتاب را نخوانده ام.