نامه دوم :  خيال ، از عدن تا عدم

۱- شايد همه چيز خيالي باشد، همه چيز.غروب هايي که لبخنده بر تيغه ي ماجرا مي لغزد و آهنگ هاي سياوش تکرار مي شود.نه! بهتر آن که بگويم تجديد مي شود و مردي که مو هايش را با چشم هايش بالا مي زند.تلفن زنگ مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خورد و کسي آن سوي خط روي شانه هاي افق ماه را پيش از آنکه شب از راه برسد، خط خطي مي کند.اگر يادم مانده باشد غروب آرام، يکهو گيس هايش را به طوفان مي بخشيد و يکباره خطوط ممتد صحرا را پر مي کرد.اين تصوير هميشگي است.آرامش هميشگي نيست.دايمي بودن مايده کميت زندگي نيست، مايده گوهري است که نمي تواند از سايه ها بگريزد اما مي تواند سايه ها را متلاطم کند.

۲- ايستادن دشوارترين کاري است که مي شود کرد، وقتي پشته هاي بلند ريگ از جا برمي خيزند و از شمال به جنوب يا از شرق به غرب مي روند. پلکهايش را يک آن بر هم مي غلطاني و لحظه اي ديگر طوفان دستهايش را تکان است.گويي هيچ چيزي تکان نمي خورد، هيچ گياهي نفس نمي کشد و اين تل هاي نوراني، پشته هاي زيبايي که پرند از اشکال هندسي و غير هندسي، ميليون ها سال است که همينطورند که ديده مي شوند.

۳- سوداي بيابان سوداي جاني است که به تماميت نمي انديشد، به تماميت ميرسد.اگر رسيدن در يک عمر شدني نباشد، در يک آن اتفاق مي افتد.يک لحظه که با تکانهاي روحي ي بيابان، تموج ريگ پشته هاي بلند را به اين سو و آن سو مي کشاند و زاري هاي اين جان زنده را به گوش مي رساند.خيالي است در ناب ترين شکل اش.

۴-  خيال بي شکل ترين تصوري است که تلنگري مي زند و مي گذارد، يا شايد دربعضي اوقات حتي تلنگري هم نزده باشد، هنوز منتظري بيايد و زنگي را بصدا درآورد، تلنگري بزند زخم را بر ساز بلغزاند، انگشت را بر تار، نمي دانم، هر کاري که به تغيير منجر شود همان کار را بکند.

۵-  خيال اصلا شکل ندارد، گوهر نيست، پيشتر از گوهر با چشم هاي هيزش به تو مي نگرد.چشم هاي هيزش را به خاطر داري؟ گيج مي ماني که چطور طبع هوا يکهو برمي گردد، آفتاب هم تاب رها شدن از سياهي خيال را ندارد، سياه مثل برف يا هر چيز ديگري که ممکن است از فرط هجومش چشم هايش سياهي برود.

۶-  عزيزم ! فکر کردن ندارد، خيال که جاي اين حرفها نيست.ولي جاي آن حرفهاي نگفته که هست؟

۷-  آنجا که جاي آن حرفها هست، قصه تازه آغاز مي شود، مردي که در اسارت خويشتن گرفتار آمده است در راه طولاني و بي بازگشت دم و بازدم، گشودن چشم و فرونهادن پلکها، جا به جايي طبيعت در هول انگيز ترين صورت اش، مي ماند به کدام راه برود.اسب راهي ميکند.هر کجا مي خواهد برود، برود تا...برسد يا نرسد؟

۸-  طوفان با سوارکاران ريگستان چموش تر از آن است که رهايت کند، چشم هايت را ببند، لي لي بازي کن، هواي خيابان هيچ مشابهتي با بيابان ندارد.طوفان مرگ را مي زايد و زندگي را با همه خصلت هاي تندش. آن دستهاي طولاني نياز، وقت هاي کوچک خوشوقتي و پلکهايي که آموخته اند هجوم و اندوه را تاب بياورند. خيال است همه اين چيزها، همچنانکه زندگي. و آن سوار تنها که اگر از طوفان رهانيده شده باشد هول بيابان را هرگز از ياد نخواهد برد.

۹- هلاک مي شوم با انگشتهاي راحتم که خيس ترين روزها را به تبناکي روح شبانه ام پيوند مي زند.صراحت لهجه اين باران نم نم ريز،  راحت و آرام را از من مي گيرد.تو چه؟ اگر هجوم طوفان ناگهان هجمه همه روانهاي خفته در ناهوشياري ام را بر مي خيزاند، آرامش مطلق نم نم باران هم همينطوري است.

۱۰-  دوست داري هميشه سمت راست راه بروي.عجيب نيست؟ کاري نداري که آن وقتها را هم به خاطر بياوري، موقعي که سمت راست پر مي شود و سمت چپ خالي است.خالي از روحي ناآرام با پرندهاي در قفس، در قفس سينه رازي از آن دست که زير نم نم باران موهايش را به دست طوفان مي دهد تا هم بسوزد تا هم خيس شود.

۱۱- راز مرطوب فصل ها هميشه در خود نقض مي شود.

۱۲- چنانچون آتشي که به کوهستان مي افتد، سبزها خاکستري ميشوند و سنگها به رنگ هميشه روح ما نزديک مي شوند. چيزي که پس پشت آن جوهر زندگي مي طپد، ديده اي آن گلسنگ را؟ گلسنگ را و ترک خوردن سنگ را؟

۱۳- روح هم مي تابد همچنانکه تاريکي.خاموش ترين آهنگي که ممکن است شنيده شود. گوش کن! آهان، ممکن است هر صدايي شنيده شود و آنوقت درنگ کوتاهي لازم است تا تسخير شوي.

۱۴- گفتم تسخير شوي، تسخير شدن براي آنکه تبعيد شدن پيش آيد.

۱۵- خودم بودم. براي سفر زندگي را بر گزيده ام. با جاده هاي تند و باراني که يک بندمي بارد.صبح پيش از آنکه روشني همه دستش را رو کند زندگي مي کنم، اگر سفر از راه برسد به جاده مي زنم. تو نبودي، رفتم و رفتم تا به خاصيت سفر برسم. سفر حتما مهمتر از زندگي است. باور کن. باورکن حتي کسي که از مرگ مي ترسد هم در سفر به راحتي مي ميرد.

۱۶- راه کوتاه نبود. مردي که کنارم نشسته بود زمزمه مي کرد.

۱۷- همه گروه روي صحنه چشمهايشان را بسته بودند و همنوايي مي کردند و او تنها مي خواند تا برسد. در سبزترين شهر جهان، لاهيجان، يکباره خودم را يافتم. از هتل تا مزار شيخ پياده رفتم. مردي که مرده بود با حرفهايش مانده بود، در ‌ذهن و زبان مردمي که آمده بودند تا در سفر عکس بگيرند. عکس نگرفتم چرا که به سفر آمده بودم. مسافري که عکس نمي گيرد و نمي گذارند از او عکس بيندازند جن زده است. از رقصيدن نمي ترسد، هرگز بر خاک نمي افتد، با خاک در مي آميزد.

۱۸- زني با موهاي پريشان و سفيدش همه ي فضا را پر کرده بود.چروک صورتش حداقل هزار سال دوام داشت. دو هزاره نخست را تجربه مي کرد.

۱۹- { مادر به موعود نمي رسم } تو هيچ وقت نمي ميري تا به موعود برسي.تنها مردگان به موعود مي رسند. وعده دادن و وعده گرفتن براي کساني است که از مرگ چيزي مي ترسند.فرقي نميکند مرگ خود يا مرگ چيزي که دلبسته ي آنيم.

۲۰- نه! مادر تو همه هزاره ها را خواهي آزمود.

۲۱- شيخ زاهد زير سنگ غنوده است و خيالش راحت است که تو هزاره ها را مرور مي کني. اولين علامتي که روي کاشي هاي عقيق لاجوردي کشيده اي اولين هزاره سرگذشت توست. سرنوشت را باران پي در پي خواهد باريد. مگر از يادت رفته؟ آري!از يادت رفته، تو هر وقت سر بر بالين مي نهي همه ديروزت را مي ريزي دور.

۲۲- بايد بيايم و بروم ولي تو بماني، بماني تا سفر معني شود. تو با خودت، در خودت و براي خود ويرانت سفر مي کني.

۲۳- ايستادم تا مادر پير به موعود آنقدر فکر کند که پيشاني اش باز هم ترک بخورد.در استخوانهايم مور مور مي کند تا ترک برداشتن روح ممکن شود. مي نشينم روي سکويي روبروي مزار شيخ زاهد. صدايم مي کني: مادر موعود را نمي بينم. نه!مادر هيچکس نمي بيند مگر تو، تو که هميشه در صحراي لم يزرع درونت سفرميکني و خسته نمي شوي.

۲۴- عزيزم! کلمه خسته اش شده است. آوازها همچنان از دوردست به گوش ميرسد. باور کن همه چيز خيالي است.خيال واقعي ترين حالتي است که مي تواند موعود هنوز هم برود تا هيچ کس به او نرسد.

                                                        ۲۰/۰۵/۸۱