در این چشمهای به هر سو
در این حرف های معلق
بر ایستاده به رنج
شکسته تر از خاک
روی سینه مرگ.
 
راز مرا می دانی
در اندوه بلندی که خزیده در حواس ابر
بارانی باقطره های خوف که می لغزد
بر انحنای صورت کابوس.
 
نخفته ای و دلم می لرزد
نگفته ای و حنجره می سوزد بر حالا
حالا که حرف ها همه سردند
و محو دایره ای هستم در دور
که انتظار مرا می کشد برسم
رسیده ام و تو رفتی

برای خویشتنت در تاریکی .


 
در این روزهای به هم پیچ
کنار یک تن عریان میرقصم
تو نیستی

کنار یک تن عریان از من
من نیستم
و هیچ کس به راز هوا پی نبرد.


وهیچ کس .....