يادداشتهايی روی برگهای فيروزه ای

از نامه اول : برگ اول در بيت العهد

۱-* آمدنت ناگهان از آن سو بود . از در که رو به پنجره ای باز می شد. پنجرها معمولا رو به چشم ها باز می شوند.مثل انتظاری که در چشمها رو به کسی باز می شود.می توانم حدس بزنم که روز نخست هيچ چيز مثل خودش نبود.

۲-* دست به پوست خط افتاده پيشانی ام کشيدم و بلافاصله به خاطرم آمد که بايد امروز اتفاقی می افتاد.حافظ نگفته بود اتفاقی که قرار است بيفتد را می فهمی. سايه ای که ناگاه پشت سرت می افتد و تو در يک آن کوتاه کوتاه می بينی اش. مگر اتفاقی که قرار است بيفتد از جنس حقيقت نيست؟ هر چه که پيشآمد آينده است حقيقت زندگی است.حقيقت زندگی بوی تلخ سوختنی ای ر ادارد که روی تابه، زنی ، توی آتشدان اسپند سوز، زنی در خيابان شلوغ ولی عصر می سوزد. آنجا مردی از پشت چراغ قرمز خيره می شد به دستهای زنی که اسپند می ريخت در آتشدان.

۳-* گفتم : چرا ؟ گفت : شما آدمهای شهری عجيب و ناشناخته ايد. گفتم : نه ! شما بيشتر ، بيشتر از حتی آدمهايی که زاده نمی شوند ولی قصه های آنها کتابها را پر می کند. گفت : کتابها مال شما آدمهای درس خوانده است قصه های ما گفته می شوند ولی زاده نمی شوند.پسرک گفت.

۴-* عاشق که می شوی چيزی پيدا نمی شود. قرار هم نيست چيزی پيدا شود.عاشق شدن گم شده ها را به ياد می آورد.گم شدن های مدام را.

۵-*( حال ) فقط از آن سکوت درباره ديدار است. بايد ديدار ر ابا سکوت پروراند.گاهی هم روی گونه ها دست گذاشت تب را گرفت و با بوسيدن ، نفس درنفس جنگيد. اما يادمان نرود فقط با سکوت و طمانينه. اسکناس را دراز کردم. قبول نکرد. گفتم : چرا ؟ گفت : کسی که اينجور چيزها را ريزه پرسی می کند حتما دلش عاشق است. از عشق پول گرفتن شگون ندارد آقا ! و باز هم سکوت....

۶-* گفتی سفر مرا... گفتم سهراب را می شناسم. همه ما به سفر می رويم. حتی حافظ که از شيراز پايش را هم بيرون نگذاشت. گفتی : هوم ! گفتم : أ‌هان ! بعد هم گفتم : حتی حافظ به نظرم از همه شاعرانی که دنياديده ترند مسافرتر است. حتما توی دلش خنديده که (مسافر) داريم (مسافرتر ) نداريم. صفت تفضيلی فقط لابلای کاهی کهنه دستور زبان فارسی غلط است در متن زندگی نه ! توی متن زندگی دستور زبان همان غباری است که روی سماور می نشيند ، روی قاب عکس پدر، سماور اما کارش را می کند و پدر هم با خاطره اش همين جاست. همين گل جا که ما هستيم.

۷-* شکوه و خوشايندی هميشه با لرزش دستها می آيند. دستهايی که نمی لرزند گلوله هايی را می مانند که شليک نمی شوند و زنگ می زنند.سيب ها اگر خورده نشوند دندانی پلشت آ‌نها را خواهند گزيد. بعد ديگر سيب ، سيب نيست ، زندگی هم زندگی نمی شود گاهی که دستهای ما نمی لرزند. سيب خودش بهتر اين حرفها را می فهمد.

۸-* دست گذاشتم روی ميله ها. نبض ميله ها می زد. باور کن راست می گويم نبض ميله ها گرومب گرومب می زد.مادر گفت :‌ يک زن کنار تو بودمادر ! مثل خودت ولی ( تو ) نبود. گفتم باشد چه فرقی می کند ؟ زيارت جای همين کارهاست ، کارهای خارق العاده ، متفاوت و بی معنا.

۹-* چشم های سرد اصلا عاشق نمی شوند. اينطور بود که فهميدم در همين عمر کوتاه هم می توانم زندگی کنم. زندگی چه کوتاه چه بلند بهخاطر بی معنا بودنش سخت زيباست.

۱۰-*‌ هيچکس هم نفهميد. خود ما هم نفهميديم. تا رو بر می گردانی موهايت تاب روسری ات را ندارند و می غلطند روی مانتوی قهوه ای آ‌بی قرمز لاجوردی هزار رنگت که روشن است و تند تند نفس می کشند همه ها. می گويم : بهتر است بگذاری بلندتر شوند.-: چرا؟   واقعا چرا ؟ و آ‌ن وقت در که بسته می شود اتفاقی بزرگ می افتد. اتفاقهای بزرگ هميشه در تنهايی می افتند. فقط در تنهايی ! يادت باشد ها ! هوم !

۱۱-* در دوردست هيچکس نبايد بفهمد، نه ! هيچکس نبايد بفهمد که جهان برای زاده شدن آ‌دمی چه رنجی برده است.

۱۲-* اين تنها جايی است که رنج جهان برای زاده شدن آ‌دمی افشا می شود. لخت و بی پرده. بی پرده و ترسناک. دستهايی که سنگ می اندازند يادتان هست ؟ آ‌خر تو که عاشق نمی شوی تا سنگ بهت هديه بدهند.

۱۳-* تقويم را ورق زدم. ۱۹-۵-۸۱ . پاز نشسته بود و به تصويری نگاه می کرد که اردشير کشيده بود. ماه سايبانی برای مردی و زنی و ابرهای برف زا هم چنان می بارند. پاز که ‌آواز می خواند می انديشيدم روز بعد که می ‌آيی نينديشيدن ‌آغاز خواهد شد و فکر کردن تعطيل ( مثل جمعه ها ). آواز خواندن ،‌ شعر گفتن ، و قصه کوتاه نوشتن ! فقط همين عزيز ، فقط !

۱۴-* گفتی باشد ! و آنجا    درست آنجا    توی طبقه   هزار و يک شعر، هزار و يک قصه کوتاه و چند هزاره علامت مرموز دارند نفس می کشند.

۱۵-*‌ ضريح کجاست ؟

                                     نامه اول ۱۹-۵-۸۱  { ادامه دارد }