ایوب وار

لای برگ های زمین می ریزیم

با پنجه ای ز آهوانه ی رقصیدن

مگر غروب های جمعه کلاه از سر بر  دارد.

 

مگر صراحت لبخند

کوچ باغ های عزیمت را از یاد برده است؟

ساحل برای یک سفر باز

چاک پیراهنش را

به کودکان بدخشان می بخشد.

 

در بلخ  یا که  بخارا

چه فرق می کند هوای که در سر داری

و در خیال کدامین صحیفه ی کاهی

به کوچه های کهن می غلتی؟

 

عجیب بود عجیب

که ناگهان تو روی هوا رقصیدی

و من تو را برای دلم دزدیدم.