با وجود آنكه اولين سروده هايم در نو جواني غزل و مثنوي بود اما هيچ وقت خود را غزل پرداز حرفه اي نشناخته ام. اما جسارتا اين دو غزل( چهار پنج ماهه ي پيش) حاكي از حال و هواي من در تاجيكستان است.همين.

غزل 1

نه! به اين خطوط كج دلم رضا نمي دهد

چنگ شرحه شرحه ي گلو صدا نمي دهد

اشتهاي حرف ها به مطبخ غروب تنگ

شعله را به كته ي سكوت جا نمي دهد

جا به جا اگر كه آتشي خزيده زير سنگ

گرگ گشنه وقت التجا به ما نمي دهد

خش خشي كه لاي بوته ها شنيده مي شود

آي ي ي !هان كجا؟نه! مهلتي به پا نمي دهد

نا چريده گوسپند عمر روي سنگ راه

گله را درنگ لحظه اي چرا نمي دهد

چند وچون چشمكي كه ماه خنده مي تند

دشمن است،شمع كشته را ضيا نمي دهد

 

غزل 2

شايد كه شكل آينه مثل خدا شوي

يك روز همچو آينه خويش مبتلا شوي

اين روز ها كه باد به اشجار مي زند

شايد كه در دلم چو يكي غنچه وا شوي

مرموز، لب نهادن تو بر شكست من

همچون تبر به ساقه ي لرزان ما شوي

يعني سكوت و خنده و ديوار و... زندگي

يعني همين خوش است كه سنگ بلا شوي