آقاي بنايي كارگردان تئاتر ، تلويزيون و سينما صبح شنبه عازم ايران است.او حس خفتهء تئاتري شبنم را بيدار كرد و او را به دانشگاه هنرهاي زيباي تاجيكستان كشاند.رئيس و ديگر اساتيد دانشكده تئاتر از او امتحان گرفتند و شبنم از این آزمون سربلند بيرون آمد .امروز عصر در خيابان دويم saweski ، با شهرام و زري و آقاي بنايي عزيز.بنايي با خصوصيات عميقاً شرقي اش  انساني سرشار از انرژي و پاكباختگي نسبت به هنر و فرهنگ ايراني است و به شدت مورد احترام اساتید دانشگاه هنرهای زیبای تاجیکستان.

چند شب ساعت ها به شبنم آموزاند و با وجود بيماري و سرماخوردگي شديد تحمل كرد و در آزمون كه اجراي چند برنامهء تئاتري بود سخت نگران بود.ولي شبنم موفق شد دانشجوي تئاتر تاجيكستان شود كه از سبك استانيسلاوسكي تبعيت ميكند. استاد پروفسور دکتر عبدالرزاق رئيس دانشكده از شبنم خواست شعربخواند، از حافظ بخواند،اما او شعر خودش را خواند. شعر شبنم را بخوانيد:

مرگ كنارم نشسته بود و آواز مي خواند

و من آرام لبخندي بي رمق بر لب داشتم

زندگي دورتر ، آرام  تر و نجيب تر سكوت اختيار كرده بود

و شمع ها تاريكي را مي سوزاندند 

 و آب مي شدند

چك چك باران كهنگی ها را مي شست و چيزي تازه مي آورد

من را و مرگ را

و زندگي دورتر،آرام  تر و نجيب تر سكوت اختيار كرده بود

حالا يك شعر ديگر از او را نيز با هم مرور مي كنيم و اميد دارم شبنم بازندگي و هنر نهفته در آن همواره صميمي بماند:

ناني باش تا سيرم كني

آبي باش تاعطشم را رفع كني

نوري باش تا تاريكي را دور كني

علامت سؤالي باش تا جوابت دهم

جاده ای باش تا طي ات كنم

لبخندی باش تا روی لبانم بنشانم ات

خودت باش

تا خودم را پيدا كنم