گورستان رویاها و مسا فران غریب

          

در غروب ناگاه همین گورستان بود که تنهاتر از همیشه، اردیبهشت ماه 85 را در حاشیه شهر دوشنبه تاجیکستان مرور کردم، وقتی بوی استخوان های پوسیده در غربت مهاجران ایرانی را در سالهای دور مشامم دریافت ، گفته بودم:

با سه حرف همین حرف

لای ورق های دلهره پیچیدم

با حروف جهان

در بادها و پنجره ها حیرانیم

و کوچ سایه پرواز ها

با شماره ی جت ها بر آب

شمارهء من را به یاد بیاور

با یک عدد که از شناسنامه پریده است

و هیچ درک بلندی

از خاک وآب و خاطره در دستانش نیست

این حرف ها برای تو بود

تو را که در کنار علف ها

بر روی سنگ نوشته بود:مهاجر

نوشته بود:غریبه

جهان حروف زیادی دارد

یکیش نام تو بر سنگ شکسته ی گورت

یکیش نام همین گورستان

که در آن سنگ می شوی

و از یاد می روی

جهان حروف زیادی دارد...

و حالا که در 11 آبان 85 همراه با علی آقای طهماسبی، شهرام نامدار دوستم،شبنم دخترم و مردی از جنس همان مهاجران در 85 سالگی اش باکوله بار تهی 56 سال غربت، به گورستان رفتیم جزسنگ گور خاموش جهان، نقشی بر درنگ دردآلودمان ننشست. آقای من علی آقا، از هجوم سکوت در غبار رخوت آکند لحظه ها در مزارات یک عمر آرمان گرایی پوچ سخن گفت و به یادم آمد که علی آقای شریعتی درباره ی حلاج گفته بود: مرگی پاک در راهی پوک. همین و همین طور. که حسن یوسفی در فرسایش ایام،فرسوده تر از 56 سال در خود شکستن و هرگز نشکفتن برای نقش محتضر گورش در فردایی نزدیک به شهرام وصیت می کرد. آیا وصایای سکوت در خلاء هبوط باورها ، خاطره ی بیهودگی را به خاطر نمی آورد؟

این است باطل اباطیل، فسون باطل اباطیل این است عزیزم...