شعله های کوچکی هم هست که جنگل های بزرگ را به خاکستر نبدیل می کند. روزنه ای مختصر دشت پهناوری را به سیلاب می سپارد و کلمه ای می تواند رابطه ای عمیق را به هجران ببرد. این حدیث نفس ها برای عریان کردن کسی ست که می خواهد آدم بشود و آدم شدن برای زندگی کردن است. سخت دشوار می شود زندگی وقتی اعتمادت فرو می ریزد و از خاکستر شدن سخت ات نمی شود . زندگی کوتاه و رنجالود است و اگر دوست داشتن ها و مهر ورزیدن هایت نباشد بودن ات بیهوده می افتد در کف دست تهی ات. این حدیث نفس ها برای عبور کردن است . از دانه به گیاه رسیدن است . از گیاه به غنچه پیچیدن است. تا نرسی به اعتراف کردن نمی توانی به آینده پای بگذاری. در گذشته ات می مانی و ناگهان جسد مرده ای را شده ای که گندش همه ی وجودت را می گیرد . من اعتراف می کنم. حدیث نفس ها را برای آن نمی نویسم که کسی را خوش آید بلکه می نگارم این حرف ها را تا کلمه ها رهایم کنند . از کلمه ها به اندازه ی همه ی زشتی های عالم بدم می آید ولی نمی توانم آواز بخوانم ، نمی توانم برقصم ، نمی توانم نقاشی بکشم و نمی توانم هیچ کاری نکنم. به کمال بی عملی مشرف نشده ام . یاد گرفتن نمی خواهد این تشرف شکوهمند ، این آیین ساده ی بی آلایش. بی عملی ، کاهلی ، رها کردن سجن و خلاص ، دور افتادن از ذوق و نظر. کیست کسی که بتواند چنین بشود ؟ من آن نشده ام و تا به آن عوالم مزکی برسم ، در اکنون ، تخته بند گمان هایم هستم. حدیث نفس ها از این گمان ها به پیش می راندم . در این جنگل سوخته و دشت سیل برده ، به یغمای مغول جانم عهد می سپرم ، بگذار تا آن لحظه ها برسد که همه به بی عملی و کاهلی برسیم.

و چنین است که از دل دادگی ها کودن می شوم و معتمد دلم را در بیرون از اقلیم چشم هایم جست و جو کرده ام . این شعله های کوچک  , دمادم آمدنی ست ، نه درگاهی را روشن می کند و نه _دریغا _ آتش زنه را گرمی می بخشد . حیرتم بر می دارد که چرا برای رفتن به سرزمین های دور و نرسیدنی به دلیل راه معتمدی به نام تنهایی راجع نیستم. زیرا کلمه های مقدس محبوبه ای ست که از دست گریخته است و تا تنها نشوی یکتا نشوی ، و یکتایی صفت هجران است , وقتی دلداده ای نمی یابی ، دلداری که در گوهر عشق دردانه باشد و در خلوت امین ات مومن. دلداری که مادری کند و مادری که دلداری بیاموزدت.

       پنداری این نبشته به حدیث نفس نهایی ره می زند ، پنداری این پرده ی آخر است نمایش اول را . بس است از تهی گریختن ، اخوان جان را . پنداری فوران کلمه ها را بایست بیهودگی آموخت و به خیابان زد در این هرم تابستانی ی مرداد ماهی. عجب !

.........................................................................................

یاران

سرد که نه !سوزان . به احترام مسعود پیوسته و دیگر نازنینانی که دوست داشتنی اند مدتی قلم را نمی گریانم. مدتی این مثنوی تاخیر بشود مستحن است