با فراموشی روزهایم را آغاز کرده ام و با فراموشی شب هایم شروع می شود. کلمه ها به حجم زندگی رنگی نمی بخشند و کمتر فرو ریختن لحظه ها را احساس می کنم. سفر های عجیبی بر جبهه ی نگاهم رقم می خورد و نمی دانم چه اتفاقی افتاده است که زمان شتاب آلود در من می رقصد. با دوستان شفیق ام می گفتم ما دیگر هم زبان نیستیم . شاید واقعه ی برج بابل برای من نازل شده باشد . سال هاست که گوشه ی نان عشق را می شکنم و اکنون در خاتمه ی مراوده های عاشقانه به تعبیر و تاویل تن داده ام و از تدبیر و تقدیر فاصله بر می دارم. از خودم حرف می زنم و دیگران بدی های خودم را شماتت میکنند وگویی آن همه طعنه ایست بر خصایص و خلقیات آنان.

جهان ما کوچک نبود حقیرش کردیم ،همانطور که دیگران در بیرون تن ما باید کوچک شوند تا فرمان ببرند ، در درون هم من  شرور و تنها و بزرگ به کار حقارت هامان نمی خورد و باید مطیع و مرید باشد ،  تا آشوب جان ما نشود. سوء تفاهم از سوء تعبیر برآمده است. سوء تعبیر هم تعجیل و تاخیر در زندگی را تحمیل کرده است. این ایام هیچ کس را به خاطر دیدار به دیدن نمی روم و دوستی پوستینی وارونه است که من بلد نمی شوم به دیدار جزاز تریزه ی اشتیاق از چشم و نظری دیگر بنگرم. و نیست . و تنهاست آدمی ،  گویی از حوا زاده شده ایم از همین لحظه ی پیشتر. و قابیل یعنی عشق . و هابیل یعنی میرایی . مرتضا می گوید همه اصحاب ریش و سروران سبیل از جاودانگی حرف می زنند و تو از میرایی . من که چیزی نمی گویم. شاید مرتضا اینطور شنیده است که میرایی حقیقت دارد و جاودانگی آرزومندی ست. من سن و سالم جوری ست که آرزومندی در چشم اندازی گنگ ، توجیه کاهلی ست فرزند حوا را. حالا حوصله کن و بگذر . هم تو هم کسی که عاشق نیست. هم تو هم کسی که تورا در تو  به پایان می رساند. هم این همه نیاسودگی ی کلمه ها و لبخند ها و گریز ها.

محمد می گوید نه ! نباید چشم حقارت بین به سیاست و اجتماع داشه باشد کسی که در خیابان نیست. من نگفته ام و او شنیده است. درست شنیده است ،  و حقیر، حقیر می کند چشم فراخی را. و تو بگو چقدر جهان فراخی کرد که آدمی بر گریوه بایستد و دامنه را سیر بنگرد. دریغا دریغ ! و دشت وسیع است و تک درختی همه ی عالم را بسنده کرده ، در این هول شتاب و تماشا . خوب است به کهن بر نگردیم. خوبتر آنکه به آیند و فرآیند نشکنیم تن بی مدعا را. باید ماشین بایستد تو در قاب دلت خشم بنگاری . کاتب هزل تنک مایگی ی ما و قوال مراثی ی سرگذشت ما و راوی هیچ در هیچستانی که وزن زندگی را با بودن در حرم شادی و پایندگی در خیمه ی آبادی نمی سنجد رفیق ما (که من است لابد )، بل با کلمه  و همهمه  و پندار هبوط رقم می زند ، کاتب روزان و شبان سکوت.

سکوت که نه ، آشوب و ویرانی. آنها که قلمزن را می شناسند خواهند خندید که رفیق ما به کلمه ی ویرانی عادت دارد. نخندند بهتر است . دیر یا زود دامنگیر می شود این بلیه تو را که گمان داری دیگری هستی . بهتر است هیچکس را به یاد نیاورم تا بادها بوزند  و پنجره ها را غبار ها ببرند تا غفلت . من به طبع غلط بهتر راه می روم تا طریق درست. دور شویم به که به قرب دور بیفتیم ازخود.

هیچکس هم سفری نمی یابد .