به همه ی عالم احترام می گذارم ولی بودن تو متفاوت است. قبل از این که بیایی قلبم تاپ تاپ می زند ، دلم می لرزد و قفسه ی سینه ام جیز جیز می سوزد. سیگار لای انگشت هایم بیهوده می سوزد و همه ی شماره های تلفن و آدرس ها اذ ذهن ام می پرد . قرارهای اداری از یادم می رود و فکر می کنم اتفاقی دارد می افتد که با همیشه متفاوت است. سعی می کنم در این احوالات خودم را جمع و جور کنم و آشفتگی هایم را جمعیت خاطر بدهم. شاعر شدنم ناشی از همین پریشانی ی خاطر ها بود و داستان نوشتن هایم هم حاصل طلب سامان و ترتیب در بی قراری ها. لباس هایم را تماشا می کنم ، متناسب با اوضاع به رنگی و شکلی تن می دهم . چون سخت می شود برگزیدن پوشش برای دیداری که در آن محبوب می رسد و می نوازدت. از عطر و ادکلنی استفاده می کنم که متفاوت وکمیاب باشد . هی می روم و به ساعت نگاه می کنم نکند دیر برسم و خدای نکرده عزیز جان به خاطر بی مبالاتی ی من سرقرار معطل شود. آژانس را نیم ساعت زودتر خبر می کنم تا دیر نرسد عاشق . موقعی سر قرار می رسم که یک ساعت باید منتظر بمانم و این چه بسا که مرا بیمار کرده باشد زمستان و تابستان . و وقت بازگشت دوست تر داشته ام هر چه زوتر خانه ام باشم . تراژدی به صحنه نمی آید تراژدی خود صحنه است. تراژدی بازیگر نمی خواهد خود آدمی نفس تراژدی ست. تراژدی متن برای تئاتر نمی جوید ، زندگی متن ناگهان تراژدی ست . نمی خواهد دهان باز کنی ، حرف توی دهن تراژدی می جوشد و همه ی زیبایی ی حیات و ممات بشر در تراژیک بودن آن است . چرخه ی حیرت انگیز یک زندگی از سیزده سالگی تا حالا همین ماجرا را دیده و شنیده است. وجه غموض ماجرا آنجا ست که سر قرار که می رسی دست هایت پر است از گل و شعر . نه گل ات به چشم می آید و نه شعر هایت. مینویسی و پرت می کنی توی هوا با گل ها و بر میگردی تا خودت را پرت کنی توی دره ای هول انگبز که اسمش بیهودگی ست . کتاب خواندن و کتاب خواندن کتاب خواندن نه برای افزایش آگاهی و زدودن جهل از آینه ی وجود!!! بل برای سبک کردن ثقل بودن.این طور مواقع شعر نوشتن وهن حس آدمی ست ، چون شعر برای شکوهمندی ی ایام می رسد. بد است که موقع مرگ برای مرده گل می برند . باید برای زندگی ی یاد ها گل برد . و نه در گورستان ، بلکه محل و مقامی که فرد آنجا زیسته است و خویش را آزموده است .دلیل اهمیت ات این است . به تو احترام می گذارم که وقتی نمی رسی به آینه ، وقتی نمی بینی یار را به دیدار قناعت می کنی وبه سینه ی آسمان گل می پاشی . ولی به هیچ آستانی ایمان نمی آوری. وقتی برمیگردی از سر قرار، روشن است که با او بودن و با خود بودن سر جمع یکی ست . هنوز هم شاید دلم بتپد ، قلبم بگیرد ، آشفته بشود شاعر و سامانش فرابرسد وعده ای دیگر ، اما تراژدی زیباترین کلمه ای ست که ، باید در انکار جهان آن را یافت. به تو ای جنون متبرک هیچی احترام می گذرم که ، علل و دلایل موجهه ی همه ی از پا افتادن ها یی ! بودن توست که می آموزد به مسافر تمام شد تمام.