ایام عجیبی ست. این روزها و شبها تمام اوقاتم را در جمع می گذرانم اما بیش از هر زمانی یکه ام.برگشته ام به روزهایی که به مطبعه با چشم حرفه ای می نگریستم. به خبر و گزارش و مقاله فکر می کنم ، یادداشت می نویسم ، کلمه ها را سانسور می کنم و هر آن تنها تر می شوم. دلتنگم به اندازه ی همه ی آدم هایی که راحت اند. غربت زدگی ی مفرطی دارم و قریحه ی طنازی گرچه ندارم می کوشم اطرافیان را بخندانم. این خزعبلات از عادات روشنفکری نیست ،که مدت هاست از این قریه ی شریف دیپورت شده ام و بی مسکنم در عالم. بیماری ام را می شناسم و آن رسیدن به ناتمامی ی جهان است . در من.قلبم کمی ریپ می زند و چون دیگر ناتوان از دروغ گفتن به خودم هستم به راحتی می توانم اعتراف کنم که راستش دزدکی سیگار کشیدن را از سر نو آغاز کرده ام. کاری بس ضروری ست و می تواند مرا به روال زیستم برگرداند مشروط بر این که عادتش نکنم. خواهرم مژگان که پزشک قلب است اغلب اوقات به سکه ی قلب تن من به چشم شماتت باری می نگرد و می داند رنج ویران گری هست که از سیگار و پیپ و شیرینی ی خامه ای هم بدتر است(همین آخر شب ، دو سه ساعت قبل خانه اش شیرینی ی خامه ای نوش جان کردم ). مثل تراکتور کار می کنم (در قیاس با اوقات مضا ) و مانند خوره کاغذ ورق می زنم اما به اندازه ی خردلی محتاج به دانش نیستم . کم می خوابم و نا آرامی های ساده ام به درد تجربه نمی خورد .عاشق نیستم و به تاریکی به طرز وحشت آوری علاقه مند شده ام.اخیرابه به سفر رفتن فکر می کنم و به تصورم سال بعد به سفری خیلی دور خواهم رفت که تقدیر من است. دنبال بازنشستگی هستم و همکاران نازنینم از بابت این تقاضا زیرزیرکی پوزخند می زنند. دلم می خواهد داستانی بلند در باره ی جنگ بنویسم . یادداشت های مطولی پیرامون وجه شریرانه و بی دروغ جان آدمی بنگارم و همه ی آخر هفته ها را به کوهستان و بیابان بروم . موسیقی خوراکم شده و گاهی با خودم به طرز بهت آور و حیرت انگیزی زمزمه می کنم.دارم به تمرین لذت بخشی عادت می کنم و آن نشان دادن بدی های وجودم به دوستانم است تا خدای نکرده گرفتار پاره ای از اوهام نشوند. در عین حال به شدت از کسانی که کم تر از اندازه به من احترام بگذارند ناراحت می شوم و این ناراحتی را ابراز می کنم و قصد دارم ذره ای از این خواسته عقب ننشینم. دزدکی هر آب میوه ی خوشمزه ای را از دکه های روزنامه فروشی می خرم و می خورم چون دیگر روزنامه نمی خرم والزاما مقرر شده است به جای خوراک روح به خوراک تن بپردازم . فکر می کنم دیابت امری معمولی ست که ممکن است گاهی وقت ها مفید هم باشد.دواهایم را اما سر وقت می خورم چون به زندگی دلبستگی هایی دارم. این ها را به تو نگویم به که بگویم ؟ تو که از همه عزیز تری و شعورت بیشتر از همه ی آدمهاست . لااقل نمی ترسی و کاری را که می خواهی انجام بدهی انجام می دهی حتا اگر به مرگت منجر شود. آنقدر شفاف هستی که به چشم بیایی حاصل کارت دقایقی طولانی مرا ...... ببخشید پای چپم را خاراندم .. مرا درگیر خودش بکند . تو بگو ادامه ی کار چطور باید باشد ؟ به نظر تو چه چیز هایی را به این مجموعه اضافه کنم و چه چیز هایی را ... نه کم نمی کنم.. فعلن فقط به اضافات بیندیش . برای بهتر شدن اوضاع به گمان تو باید با آن جنگجوی خانگی بجنگم ؟یا نه به سبک دائو سهل بنگرم اوضاع را و رها کنم همه ی ماجرا را ؟ برای اتاقم چراغ کم مصرف پر نوری خریده ام و به وسایل ناچیز اوپا (جزیره ی مقدس من ) با دید شکومندی خیره می شوم. برای تو خوب شده است و مدام تنهایم نمی گذاری. به راهنمایی ها و نصایحت احتیاجی نیست ولی به زیر گوشی گفتن هایت چرا. از این جهت که زود رفتی و ترسیدی بلایی سرت بیاورم و من فرصت نکردم حضوری به تو بگویم این حرفها رااینجا نوشتم . تعداد اندکی می آیند اینجا و این حرف ها را می خوانند و لابد زیر زبانی فحشی هم نثار می کنند و می گذرند . تو رهایشان کن. به درک که نخوانده می روند و نجویده نقل ش می کنند. خودت از اول چند دور بخوانشن و یارو که منم را آنالیز کن بعدُ بیا به من بگو چه باید کرد،آقا یا خانم پشه ! باعث زحمت شدیم ها !