اتفاق کمی نیست که کسی به تو بگوید می ترسی. من دیشب شنیدم که کسی بعد از بیست و شش سال به من اشاره کرد. شاید اشاره ای که آدمی به آن احتیاج دارد ساده کردن زندگی و ادای صحیح کلمه ها باشد. کلماتی مثل زشتی های ذهن ، پیچیدگی های کردار ، درخشش ترس هایی که ما به آن چشم دوخته ایم ، و از همه مهم تر عادت هایی ست که ما را شجاع ، با فضیلت ، اخلاق مند ، باسواد و متشخص نشان می دهد. این کلمه ها عکس برگردان است. کلمه ها باژگونه ی عادت هایند، عادت ها باژگونه ی زندگی ست و زندگی برعکس مرگ است. من به مرگ چشم نمی دوزم ، به مرگ خیره نمی شوم ، من به ترس اعتقاد داشتم اما یادم نبود که عقیده بی حوصله است و ایمان لازم است. حالا کسی که قریب به بیست سال مرا دیده است و شنیده است اشاره می کند که ترس ضرورت زندگی ست. این اشاره ها را لازم داریم.  سال ها پیش در داستانی کوتاه نوشته بودم : اشاره ات به خودت برگشت / از انگشت خائنی  ، حالا از خودم می پرسم من اشاره می شوم یا من اشاره می کنم؟ نه! هردو. آن که می گوید می ترسی به نفس زندگی اشاره کرده است .

زشتی هم بخش دیگر زندگی ست . کلمه های ادا نشدنی ی ما در جان ما ویرانگرند. باید ادا شوند تا از ویرانگری شان کاسته شود. وقتی فحش نمی دهیم در وجودمان چیزی کم است . وقتی بد های ذهن در خلوت می ماند گندش سراسر وجودمان را در بر می گیرد .باید با ما سر راست و عریان عمل کند این زشتی ی کلمه و قباحت مستتر . وقتی فحش نمی دهیم آسوده نمی شویم. من به زشتی ها اعتراف نکرده ام و این یعنی انرژی ی متراکم بد زبانی ها که جهان را در من تنگ می کند. وقتی فحش نمی دهیم معنی ی دیگرش این است که می ترسیم . دیشب فحش دادم ولی هنوز هم می ترسم . چرا ؟