برای شاعر شدن خیلی چیزها کم داریم.برای عاشق شدن خیلی چیزها در زندگی ی ما زیادی ست. برای انسان بودن همه ی این ها اضافه است: چیزهایی مثل شاعر بودن ، عاشق بودن و تلقی ی انسان بودن.

این روزها ویرانی پشت پنجره ها دارد له له می زند و من گاهی از او سری می زنم و یادش می کنم اما نمی گذارم وارد حریم ام شود.آشفتگی هایی که فقط می توانم در باره ی آن ساعت ها برای تان مزخرف بگویم و دیگر هیچ.اماازهرم آتش یکی پشت پنجره دارد گر می گیرد و من هرگز راه گریزی از آن ندارم.

من می گویم شما برونزا هستید. من می گویم ما درونزاییم. من می گویم پای یک نهال عجیب قدری عاطفه و مهربانی بریزید تا جهان یکباره روی دست های تان گل بدهد . من می گویم ما تاریخ نیستیم, ما ادبیات نیستیم , ما انسان نیستیم .من می گویم کوچه ها برای شناخته شدن بی تابی می کنند . من می گویم رفیق ، همسایه ،پرستار ، دوست  روزهای میانسالی ام ، رییس کودن اداره ومحله و شهرم، این ویرانی کلیدش در کلمه ها نیست، در انکار جهان نهفته است.در دست شستن از دایره ی کشکی ی باورهای عددی و امانت جان را دیدن و شنیدن نهفته است. من بیهوده گوی ابلهی هستم که خبر می کنم آتش پس پنجره ست و کسی نمی شنود. چرا که شما بزرگواران و عزیزان یا شاعرید یا رفیقید یا دانشمندید ویا انسانید و چرتکه تمام نسوج مغزتان را بلعیده است. تازه تا حالا هنوز نفهمیده ایم که شاعر بودن به کلمه محتاج نیست . برای شاعر شدن به دیدن و شنیدن مثل گرگ ها و سگ ها نیاز مندیم. اگر ندارید گرگی و سگی را,به سراغ شعر نیایید. عاشق بودن و عاشق شدن به هیچی نیاز ندارد و فقط به تهی دست شدن و عریان سوختن و مهر بی دریغ ورزیدن محتاج است. اگر کولی و کارتن خواب و روانپریش نشده اید به سراغ عشق نیایید . نه چیزی گیرتان می آید ونه چیزی ازدست می د هید. محبوبه رازی دارد که اول از همه خودش نمی فهمد و بعد از آن هیچکس. این راز برای عاشق و حبیب معلوم است ولی کلمه ای در دست نیست تا با آن بتوان گفت ماجرا از چه قرار است و این راز,  او را به بالاترین مرتبه می برد و نابش می کند در نابودی . مردم به بزرگی اش می نگرند. بابا! یارو نمی رقصد دارد می سوزد . و همین تنها چیزی ست که به عاشق می دهند و او پرتش می کند توی سطل زباله ای به اسم خاطره ها . برای انسان بودن به بشر بودن محتاجیم  , به خالی بودن, به حیوان بودن,به مرگ نگریستن, به موسیقی ی درخشان آتش را رقصیدن  در وقت زندگی کردن,به رفتن و پشت سر را نگاه نکردن. ما وقتی ادبیاتیم ,  وقتی تاریخیم , وقتی انسانیم فقط سوژه ایم، برای کسی که بی هوا قلمش را در دست می گیرد و هوار می کشد : برای هیچکس. داد می زند : آه ای اندوه مقدس! جار می زند : که اینطور ! پس مردم می آیند اینجا زندگی کنند، من که فکر می کنم می آیند تا بمیرند.

ببینم ! حرف های من این روزها معنی دارد ؟ همین مساله را جدی کرده است. همیشه معنی ساختن برای توجیه فاجعه و شستن صورت وضعیت درست می شود. حرف های بی معنا اصل فاجعه است. آن مرد توی خیابان بهار داشت با خودش بلند بلند حرف میزد . من با صدای گوشخراشی در ضمیر نیمه آگاهم جیغ می زنم. نگاه کنید به پریشانی حیرت انگیز خودمان.آن مرد خیلی خوشبخت بود که در درونش عر نمی زد . در دهانش با خود ویرانش حرف می زد.

برای مردم شدن همه چیز مهیاست . نیاز به وقت صرف کردن نیست. به جستجو محتاج نیستیم. به خودمان حاجت نبود که ، دیگران هستند. من می گویم تمام شد ! دوست داشتن می ماند و آن راز برای عاشق.من می گویم دیگر دنبال کلید نگردید در برای صاحبش بی خبر باز می شود . بی رنج و سختی. و بعد باید یک کلمه می گفتم . نگفتم . دست هایم را در جیب هایم فرو می کنم و منتظر می مانم یک در دیگر باز شود. پیش از آنکه برای مردن به جهان اکنون بیفتم.

دوستتان دارم کلمه های کوچک ساده ی صمیمی که هنوز هم برای شاعر شدن تخمه برایم می آورید.