به خودم تقدیم میکنم امید که بپذیرد                                                                


گویی روز پنجم بود .یا نه !اصلا روز ششم بود.مطمئنم که آن روز صبح ،روز ششم بود.بلاشک مصرع حافظ توی ذهنم وول می خورد که گفته بودم روز پنجم!  باغبان گر پنج روزی ....و صحبت گل انداخت.

آغاز همیشه خوب است .آدم فکر می کند چیزی شروع می شود که هرگز به پایان نمی رسد.خود همین "چیزی"،کرمی در بطن قلب سیب دو رنگ درشت گم شده است   .گمشده لابلای نسوج پیراهنت  . شاید هم عمیق تر ،  مغاکی تر ، خاکی تر ، به نظر می رسد . روز پنجم نبود . روز پنجم ندیدمت.نبودی که! نبودی که گر و گر رژه می رفتند .آن بالا سان می دید کسی . گفت      

 : آبها ،انبوه جانواران پر شود و پرندگان بالای زمین بر روی فلک آسمان پرواز کنند .پس خدا نهنگان بزرگ را آفرید و هم جانداران خزنده را که آبها از آنها موافق اجناس آنها پر شد و هم پرندگان بالدار را به اجناس آنها  .      دید که نیکوست . برکت داده گفت بارور و کثیر شوید و آبهای دریا را پرسازید و پرندگان و زمین کثیر شوند و شام بود و صبح بود . روزی پنجم.

همین طور کاهل مثل همین حالا که من خیره خیره نگاهت می کنم ، همین طور ساده ،ساده که نه ! بی خیال و کاهل چانه ات را خاراندی .انگشتت لای کتاب باقی بود.حتما می خواستی ادامه اش بدهی که یکهو از یادت رفت .شروع کردی به حرف زدن . حرف زدن و چای نوشیدن.       

همان صبح کذا . کرم لابلای نسوج قلبت ، توی سیب دو رنگ لبنانی  وول می خورد  که ، گویی"چیزی"دندانهای تیزش را فرو می کرد،می کند و می بلعید.وفکر می کردی - چرا دروغ!من هم - آغاز،خیلی شکوهمند است. انگشتت لای کتاب بود.روز ششم بود که تو هی حرف زدی و گفتی : چیزی بخور مرد! گفتم :هوم! روی مبل جابجا شدم .انگشت هایم مور مور می کرد .کلمه کلمه حرف هایت می افتاد روی سنج.دنگ!بعد می غلطید توی مغاک . آغاز بود دیگر.

چای بعدی و حرف های بعدی و بعد حرف های بعدی و از پی اش چای بعدی. گفتم - نه ! نگفتم - تو گفتی  من  پرسیده ام  ما دو جور آدم داریم ؟خب! به من چه ؟به من چه که دو جور آدم داریم. ولی حتما وقتی تو فکر کرده ای من پرسیده ام،پرسیده ام ،وه! عجب سئوال  ابلهانه ای!تو گفتی : نه! دو جور از دسته "جور"بودن و یکسان بودن است .آدمی همینجوری اش یک جور نیست چه برسد که پای جنس هم به میان بیاید . حماقت در یک پرسش حماقت در یک پاسخ هم هست و گرنه  چه فرقی می کند که تو جنس و جور را از هم فرق بدهی .انگشت ات هنوز لای کتاب بود. گفتم اگر بازش کند یک سریال نود و نه قسمتی از نو آغاز می شود. داشت کم کم از آغاز بدم می آمد.

غثیان بود گویی که نرم نرمک می آمد زیر چانه ام .من هم چانه ام را خاراندم  . خندیدی نمی شد بهت چیزی گفت . لامصب وول می خورد توی نسوج سیب دو رنگ لبنانی -یا نه قلبت - و از وسط تهی اش می کرد .

خالی ی خالی .مثل پوست یا نه اصلا خود پوست ،بی گوشت.  مثل اینکه حس ششم تو کار می کرد .گفتی سیب یک تمثیل است .گفتم اگر از نگاه عیسی پسر مریم بهش نگاه کنی ،بله! یک تمثیل است ، ولی اگر کمی عقب تر بروی که نه  ،  نمی شود به چشم تمثیل به آن بنگری  ، بهتر است یک واقعه بنامی اش ،  یک واقعه که از جنس هیچ چی نیست ،ناگهان جلوی آدم سبز می شود و هلش می دهد پایین . پایین توی مغاک . شبیه افتادن کرم توی سیب،خود سیب هم می افتد توی دل آدم و آدم هم می افتد توی دل زمین .گفتی :اووه .این که نمی شود .این چرخه ی هرمنوتیکی ی عبث ، این سئوال احمقانه : آیا اول مرغ بود یا تخم مرغ؟ تخم مرغ بود یا مرغ؟ مرغ بود یا تخم مرغ؟تخم مرغ بود یا... این همه سال انتظار؟گفتم چه فرقی می کند؟ در برابر واقعه که امر واقع را تغییر نمی دهند. یعنی به زبان روشن تر : اتفاق افتاده  ،  سیب افتاده ، جاذبه  از توی سیب به یکباره زده بیرون و لامپ ذهن پدر بزرگ اتصالی کرده ،کرم افتاده توی سیب ،سیب افتاده توی چشم او ، او افتاده توی دل آدم ، آدم افتاده توی دل خاک ، خاک چی؟ چرا از سر خط تردید نمی افتد لای نسوج سیب دو رنگ قلب ؟ من گفتم یا تو ؟ گفتی یک ذره آن سوتر ،  این کرم به قلب آفرینش هم زده و گرنه روز ششم اتفاق نمی افتاد. گفتم دلیل نمی شود که اتفاقی که روز ششم افتاده از قبیل "چیزی" باشد؟ آن کرم در آغاز آفرینش - یا همان سیب دو رنگ لبنانی -یک گوشه ای کز کرده بود.آب و هوا که مساعد شد ،پرید وسط ماجرا. گفتی : من هم همنیطور فکر می کنم .با این تفاوت که تو می گویی... هوم!تو می گویی.. و بعد از همانجا که انگشتت لای کتاب بود،کتاب را باز کردی و حروف رابرداشتی گذاشتی آنجا و گفتی بیا خودت بخوان.آمدم جلو همانجا که کتاب را روی میز آینه گذاشته بودی . خودت بلند شدی بروی برای خودت چای بریزی تا تو برگردی ،گفتم : که چی؟ که : آدم را بصورت ما و موافق شبیه ما بسازیم تا بر ماهیان و چه و چه حکومت نماید پس آدم را بصورت خود آفرید او را بصورت خدا آفرید ایشان را نر و ماده آفرید . آنوقت کی بود؟

سرت را تکان دادی . گویی می خواهی غبار از موهایت ، مغزت و خیالت بتکانی.  ولی از قضا داشت فضا خیالی تر  می شد ، فیلم های مسلسل تلویزیونی . با این تفاوت که سازنده و تماشا کننده  یکی بودند. یکی که نه ! دو تا بودند: من و تو.

آن روبرو ننشستی . برگشتی رفتی کنار میز کامپیوتر .  یکهو سرت را برگرداندی و هنوز انگشت هایت با کلید های کیبورد بازی میکرد. "آه راست می گویی مرد!" تو گفته بودی. خیره  مانده بودم به لب هایت . سبیل های نازک و خاکستری ات . گفتی : عجب مساله ی غامضی!

دوباره پرسیده بودم ،اسمش چی بود؟ سراپا پرسش بودم . با انگشت هایم روی میز آینه می کوبیدم .آهنگ نا آرامی به گوش می رسید .سئوال نا آرام بود. کرم وول خورده بود ،از دم سیب افتاده بودبالا - سیب دو رنگ لبنانی را می گویم - 

: الوهیم بود

.: الوهیم بود؟

: آره الوهیم بود ،الوهیم باب اول .باب اول از سفر پیدایش . آه عجب نقصانی در آفرینش دیده می شود .

با آرامشی کاذب که از سر و رویت می بارید برخاستی و رفتی طرف کتابخانه . کتابخانه نا مرتب ات که فقط هفتاد  هشتاد جلد کتاب بیشتر توی قفسه ها نبود. پیدا کردی کتاب را و آوردی گذاشتی روی میز که زیر سیگاری پر و بشقاب های ملامین شلخته و بی نظمش کرده بود. سرم را پایین انداختم . از این  پا به آن پا.

: ببین آقا  پسر گنده ! نمی شود .چیزی از لب هایت  شره کرده که گره ماجراست .

گفتم :مساله به همین سادگی است .گفتی :به کدام سادگی؟ گفتم : حالا ما هم  چیزی گفتیم ها ! گفتی : ها!  راست اش موضوع آفرینش یا چرا نگوئیم خود خود اصل آفرینش ، بی اصل و فرع اش به همین سادگی ی یک اتفاق رخ داده است . _سکوت _ وبعد  :  واتفاق مثلا پشت اش آگاهی نیست . گفتم : این یک اندیشه بشری است ،موضوع امر مقدس بعید است اینطور تصور شود . گفتی :.. و وقتی تصور شود آگاهی است و اگر بی تصور ما بشود چه سودی دارد برای ما ؟ و اگر امر مقدس مضمونی بی فایده است، اساسا اصل پرسش بی معناست " به جای عجیبی رسیده بودیم

:الوهیم چرا؟ تو گفتی الوهیم ، الوهیم چرا؟

:پس بر می گردیم از نو مرورش می کنیم . آن طرف ماجرا سیب هست ، آدم نیست  چرا که سیب روز پنجم بود ، ما دقیقا در صبح روز ششم داریم با هم گفتگو می کنیم .کرم هم هست ولی آدم نیست . سیب افتاده توی کرم و بعد اگر همین طور یک روز یک روز به عقب بر گردیم کرم را باید جایی جستجو کنیم که موضوع الوهیم را منقص می کند .

 تو گفتی منقص می کند . پرسیدم :چرا ؟ گفتی : نه ! نگفتم منقص می کند ،دچار پرسش و بحران می کند. ولی گفته بودی، عینا جمله پایانی روی صفحه ذهنم خودش انداخته بود " موضوع الوهیم را منقص می کند "

مثل عیشی که منقص می شود . پس بوده . قبل از سیب این کرم لابلای لجه بوده ، تو اسم اش را هرچه  می گذاری بگذار. موضوع آفرینش ،موضوع توالد و تناسل ،موضوع کثرت و باروری ،موضوع مشابهت و کلی موضوعات هیولی ی دیگر . خسته نشان می دادی . گفتم :اگر حوصله نداری دنباله بحث را بگذاریم برای بعد ؟ گفتی : نه ! عصبی جواب داده بودی .کتاب رابرداشتی ، هی ورق زدی ، هی ورق زدی و یکهو فریاد زدی :این طور درست نیست . کتاب رحلی بزرگی که در دست داشتی می لرزید .دستهات و همه ی وجودت داشت می لرزید. گفتی :این به کلی خسته کننده است. ببین این نوشته "الوهیم"خدا، جنبه داوری او .

:یهوه ؟

: اسم اعظمی که به رحمت او اشاره دارد .

:قضیه ،فکر نمی کنی بر عکس شده باشد ؟

گفتی همین طور است . و بعد باز هم حرف زدی و گفتی آن کرم بزرگ که لای نسوج سیب دو رنگ لبنانی وول می خورد ، در انبوه بی شکل لجه ، در لحظه ای که شب و روز در هم می تنیدند ،

: راستش ...

 مرا با حیرت نگاه کردی وبعد...

 :راستش بعد از روز اول بود . می خواست داوری کند.داوری  خشن است ،صلب است ،تلخ است .داوری خشک و بی روح است .یهوه آفت جانش شد .گفت اگربیافرینی بعد می توانی داوری کنی.

گفتی بس است و گفتم بس است .پاییز بود ،گفتی چتر برداری بهتر است . گفتم هوم ! و کتاب را باز گذاشتی روی میزی که سیب های پلاسیده و بی حوصله توی بشقاب مانده بود .

□□□□□□

ندیدم ت،از آن روز به بعد پیدایت نبود.سفر رفتم .از همان سر چهار راه ،اول میدان چهلم که اسمش چی بود ؟آهان اسمش لوتوس بود. از سرچهارراه اول میدان چهلم از هم جدا شدیم . حالا که چهل و دو سالم می شود آن روز را لحظه به لحظه ،آن به آن به خاطر می آورم و مرور می کنم .قریب بیست و اندی سال که گذشته ؟ آن وقت به گمانم سال 1983 بود.پائیز سردی بود و من تمام مدت که با تو حرف می زدم لباسهای گرمم را در نیاورده بودم.اتاقت سرد بود ،بهم ریخته و سرد. تا وقتی که ناگهان چشم هایم را باز کردم.روز چندم بود ؟لبهایم یاری نمی کرد بپرسم . تن ام خیلی رنجور بنظر می رسید .خواستم تکانی به خودم بدهم . هنوز همه چیز جلوی چشم هایم تار و مبهم  می آمد . ذره ذره تصویر ها روشن تر شدند . زن ایستاده بود و به من می خندید .لبخندش را تشخیص دادم . فقط او بود . خواستم حرف بزنم .با اشاره گفت هیس! قبول کردم و دوباره پلک هایم افتاد. صداهای گنگ توی سرم می چرخید .دوباره خوابیدم وقتی دوباره بیدار شدم ،زن آن طرف - طرف راست نبود ،طرف چپ ایستاده بود -پرسیدم : او کجاست ؟  گفت : او ؟  به جز من کسی  اینجا نیست ؟گفتم : نه ! او همین جا بود . گفت خواب دیده ای ، اثغاث احلام بوده . گفتم : نه! بود! خودش بود . من که دروغ نمی گویم ؟ خندید آن زن . آن زن کی بود ؟ آشنا بود ولی نمی شناختم ش . پزشک آمد معاینه ام کرد .فشارم را گرفت . لبخندی زورکی زد و گفت : خوب دوام آوردی ؟ گفتم : هوم ! پرسید :  چند سالت هست ؟ گفتم :19 سال. زن خندید : نه ! 41 سالش است .هنوز تشخیص نمی دهد ، ذهن اش گنگ مانده .دکتر لبخند زد : متولد چه سالی هستی ؟

 :1964

 : اوهوم!

از پله های بیمارستان که آمدم پایین تعجب کردم .از چهار راه ، سر میدان چهلم که اسمش چی بود ؟آهان یادم آمد ،اسمش لوتوس بود ، یکهو افتاده بودم اینجا . پایین بود .گفت:  چتر برداری بهتر است  . گفتم : چتر دارم . هنوز نگران بودم .نگران بود که برگشتم خیره به زن نگریستم .سرد و بی هیچ هیجانی . بعد شروع کرد به حرف زدن . بیهوده به نظر می رسید . چون کلمه ها در همان مرحله ی اول متوقف می شد .حروف آن کشیده می شد تا مابقی کلمه ها شنیده نشود . حرکت آرام و رقت انگیز حروف ، آنهم کلمه ی اول .توی ماشین که نشستیم ، یکهو سرچهار راه  اول کوچه چهلم  که نمی دانم اسم ش چی بود ،تو داشتی سیگارت را آتش می زدی .گفتم بایستد . گفتم تو هنوز که اینجایی؟ هوا سرد است می چایی ها! گفتی :اوه ! چقدر خوب.گفتی :پیر شدی .

خندیدم : بهمین زودی ؟ همین چند لحظه کوتاه ؟

: مگر طول زندگی چقدر است ؟

: اول باید بپرسیم طول مرگ چقدر است پیر پسر!

 دستم را گرفتی و زیر چتر خودت مرا بردی تا دم در. کلید انداختی ، در باز شد . در همین چند لحظه که رفته و برگشته بودیم چقدر فضا تغییر کرده بود.

گفتی :سیب می خوری ؟ گفتم :نه ! ولی ادامه ماجرا را حاضرم با تو گفتگو کنم . گفتی : نه ! دانشمندان یهود گفته اند مرگ نهصد و سه نوع است که سخت ترین آن بوسیله خناق و آسان ترین آن بوسیله بوسه اتفاق می افتد . : هوم ! گفتی : مرگ بوسیله بوسه ، چقدر رومانتیک  پیر پسر چقدر رومانتیک ! و اشاره کردی به زن . دعوت کردی با تو چای بنوشیم .گفتم بعد از اینکه از خواب بیدار شدم خواستم دوباره ببینم ت . گفتی : ابراهیم گفت  تو اگر میل داری که بقای جهان ادامه یابد پس عدالت محض می تواند اجرا شود و اگر تو می خواهی که عدالت محض اجرا شود دیگر جهانی وجود نخواهد داشت . رفتی و از روی سنگ آشپزخانه ظرف میوه را آوردی گذاشتی روی میز.

گفتی : خانم سیب میوه خوبی است حتی وقتی که به اجبار ناگزیریم انتخابش کنیم .

گفت : اختیار دارید ، و شروع کرد به پوست کندن سیب دو رنگ لبنانی .

یکهو از جا پریدم : این هم باز همان چرخه است .بقای جهان از طریق عدالت محض و - عدالت محض باعث انهدام جهان . دست هایت را به هم مالیدی و به چشمهایم خیره شدی

: تو حالت خوب است ؟ گفتم : کاملا ، مثل همین چند ساعت پیش . با صدای بلند خندیدی و گفتی : خداوند خدا خوابی گران بر آدم مستولی گردانید تا بخفت و یکی از دنده هایش را گرفت و گوشت در جایش پر کرد و خداوند خدا آن دنده را که از آدم گرفته بود زنی بنا کرد و وی را به نزد آدم آورد و آدم گفت همانا این ست استخوانی از استخوان هایم و گوشتی از گوشتم ، از این سبب نساء نامیده می شود .

سکوت کرد و بعد رو برگرداند به سمت زن :اینطور نیست سرکار خانم ؟

گفتم : الوهیم یعنی داوری و....

گفتی : فریب نهفته در نسوج کاهل سیب دو رنگ لبنانی پیر پسر! همان بوسه بهتر است .بوسه که بهترین و آسان ترین طریق مرگ است ..." و به زن اشاره کردی . زن خندید . زن گفت : خواب اول ، رویای اول!

گفتی :هرگز ! خواب اول ، خواب پدر بود . الوهیم ، و وقتی از داخل سیب دو رنگ لبنانی پرید به ما قبل روز اول ، یهوه از سر رحمت رویای شش روز را برایش ساخت . در واقع خواب اول پیش از آفرینش شروع شد و وقتی تمام شد که تو از استخوان های این پیر پسر برخاستی.زن پرسید : و خواب دوم ؟ گفتی : دانشمندان یهود چی گفتند ؟

:چی گفتند ؟

گفتی : مرگ نهصد و سه نوع است آسان ترین آن بوسیله بوسه اتفاق می افتد.

: و بعد؟

: و بعد ، هم خواب می بینی و هم تعبیرش می کنی .تعبیر خواب توام با زندگی کردن آن رویاها. آنچه که بلای جان یوسف پسر یعقوب شد . بلای جان ،سرکار خانم؟

: و خواب سوم ؟

: خواب سوم اتفاق افتد ولی تعبیر نمی شود ،تعبیر نمی شود که زندگی اش کنی ، رویای مرگ !

پرسیدم : پدر پس چه می کند ؟ نباید برگردد و به خاطر حفظ یکتایی و یگانگی اش داوری کند؟

:که چه ؟که جهان فقط خودش باشد؟

: نه ! که جهان و خودش باشند .  و روی واو تاکید کردم.

برخاست و آرام شروع کرد به راه رفتن ،راه رفتن و فکر کردن.

: تمام شد ! خدا فراموش کرد ،داوری کند ،با رحمت خودش عمل کرد .کاش با داوری عمل می کرد ،کاش با داوری رحمت می ورزید .آه خدای پدر!

پرسیدی :راستی چه می کنی ؟خندیدم . گفت هوم !و دست دادیم و خداحافظی کردیم .گفتی :چتر با خود ببرید .باران سرد پائیزی است دیگر ! زن خندید .تو هم .

                                  □□□□□

زن گفت برویم ؟ گفتم : نه ! یک رویا در رویای دیگر .

گفتم :تا دیر نشده بهتر است هر کدام پی سرنوشت خودمان برویم .زن گفت : تا دیر نشده ؟

گفتم : آهان ،تا دیر نشده .هنوز که چیزی نشده ! زن گفت : هیچی نشده ؟ و لب ها و گونه هایش لرزید .

گفتم : نکند بوسه صبح ..... زن حرفم رابرید و گفت : بوسه صبح پائیزی 1983 پیر پسر!

گفتم : که چه ؟ زن گفت : نه حالا که یک صبح پائیزی سال 2005 است آقا ! و تلخ خندیدم .

از خودم پرسیدم یعنی باید از صبح پائیزی 1983 تا صبح پائیزی 2005 را دوباره خواب بینم ؟

آیا آنقدر وقت باقی خواهد ماند که دوباره تعبیر رویاهای این بیست و اندی سال را زندگی کنم .

سرم را تکان دادم ،گویی می خواهم غبار از مو و خیالم بتکانم .

گفتم : سخت است زن،سخت است ! زن گفت :چی سخت است ؟ زندگی ؟

گفتم : نه ! تکرار ! .

و با خود اندیشیدم چرا پدر فراموش کرد  داوری کند ؟ 

                                                                                        سپتامبر ٢٠٠۵