تلخ شده ام می دانم ، می دانم رفیقان بخشایش گرند چونان برادرم خداوند  ، دارم سخت تلخ تر می شوم ، می دانم دوستان شفیق چشم فرو بسته اند بر این جان آشفته و مجنون . ممنون. چه باید کرد بر این جهان متوسط ساز حقارت آفرین معمولی.جز سکوت و عبور و تنهایی. جز خواندن و نوشتن و خلوت . جز ندیدن و نادیده دوست داشتن و عاشق شدن به هیچ .

رازی در میانه نیست. خاموشی به هزار زبان در سخن است ، و این یعنی خوشبختی ی در آغاز و رنج در لفافه ی آواز .  با موسیقی و کتاب و قدم زدن ،  با خواندن و گریز از مردم ،  آیا می توان به چشم مردم بود؟ می گوید آری . همان که با من حرف می زند در نهانخانه ی دل.

دیشب به مهمانی رفته بودم به لطف عزیز ترین دلم . دیروز تولد مژگان بود . دیشب دخترکی خرد در اندام و سن و سال و بزرگ به پهنای قلب تپنده ی  عالم به نام رژینا با شخصیت های جانش حرف می زد در جمع در خانه ی آن مهربان  .  جمع با هواها با صداها  ، با اسباب عدم حرف می زدند و او با آن  "من"  درونش. چه بزرگ بود این کودک . و من که هم سن و سالش بودم خوب می فهمیدم که او دارد چه می کند. او داشت جهان ویران و بی حاصل پیرامون را به نسیان می برد و جهان و عالمی دیگر خلق می کرد . او بود،  هیچکس  اما دیگر حضور نداشت. من چه باید بگویم به این " من" بی منتها ، به این "من" بی مانند ، به این "من" تا بشری ترین رخداد وجود گسترده و مبارک ؟

تماشایش کردم و دیگران به عوالم خود مشغول. کاش کاشکی مادر و پدرش بگذارند رژینا قصه هایش را هی تکرار کند ، هی بیافریند ، و از این پیرامون متوسط ساز بی حاصل افسرده عبور کند. بگذارند آدم شود و نه از مردمان. که مردمان مرده ات می خواهند   تا  تو چونان جسد ها در میانه شان راه  بروی و روز مرگی کنی .               رژینا باید یر صحنه ی هستی ی این خاک به رهایی و شعف برقصد ، تا برادرم خداوند با او راه برود در گیتی. مژگان را در رژینا دیدم و رژینا را در مژگان. این پزشک خوش فکر ساده و بی مانند  ، این خواهر خدای مهر و آزادی، این پاکیزه ترین خواهرم در خلوت آتشین مشفقان ام .

با دوستان گرمابه و گلستانم سخت گیر و بد رفتارم  ، و از من میر نجند اغلب ،چون سخت دوستشان دارم . شاهرخ تندرو صالح یکی از این یاران است. کتاب دزدش که در آمد از قلم شاهرخ و جهان نازنین و آتشین و بی قرارش کم تر یافتمش. سقف آسمان قلمش فراتر بود از این اثر که اثر چیز کمی نبود من انتظارم بشتر بود ازاو. دیشب کتاب زیبا و دردناک و بی نظیر تازه متولد شده اش ویرانم کرد. ما یک سر و گردن از تفنگ ها بلندتریم. این یعنی چی ؟ این یعنی در این صد صفحه یعنی عریانی ی فاجعه. یعنی فاجعه برای ملتی که تاریخ ندارد. یعنی رنجی که مدام می بلعدمان . گفتم به او نگویم که این همه نوشته ی بیهوده در باره ی جنگ نوشتند و جز چند بزرگ همچون رییسی و دهقان کدامشان به رنج زخم زده ی این نسل توجه کرد ؟ حالا آن دو نازنین را با این سومی با هم باید بخوانم از سر نو . ما یک سر و گردن از تفنگ ها بلندتریم قریب 400 صفحه است و تا مرا بخواند این کتاب خراب ترم خواهد کرد . آفرین دارد کار انتشارات ققنوس که جرئت به خرج داده کار را چاپ کرده. بچه های من باید کتاب را هر چه سریعتر بخوانند و بههمه بشناسانند که می دانند من به هیچکس باج نمی دهم حتی آگر صالح و هاشم و رییسی و..باشند . جنگ تنها جایی است که از بطن فاجعه به شناخت خودمان میرسیم . و این قصه همین است. اجازه بدهید بروم دنباله ی ماجرا را بخوانم.

منتظرم کودکی از راه برسد. منتظرم بهاره بهار دلم را از جانش بتاباند بر چشم و چشمه ی دلم . این دخترک معصوم قلبم. هر چه زمان سریعتر بگذرد و من به آوازش شراب بنوشم .شراب شوق زاده شدن کودکی را که من هم می خواهم همانند آن کودک باشم. کاش کاشکی.

و اندوه بی برادری مرا به مرگ نزدیک تر کرد . و مادری که منتظر است پسرش ،پسر عزیزش به او زنگ بزند و بگوید... نه هرگز زنگ نخواهد زد،هرگز.

تلخ شده ام می دانم . این آغاز کار است . به مهر و بخشایش یکایک تان محتاجم. دوستی تنها رفیق تنهایی ی آدم است. آدمی که از کسان نمی خواهد باشد . می خواهد مثل مژگان و رژینا باشد. ساده و آزاد و خویشاوند برادرم خداوند.