روز نهم

چراغدانی  تهی

شعله ای لرزان

دره ای مهیب

بزراهه ای باریک

صدای مرا باد بشنود    عموی من است

گرستن ام را باران بنگرد   برادر من است

رویاهایم را ببخشم    تا بوته ای بشود پر گلپرها.

 

خدا تلخ است     لای حنجره ام  گیر کرده

دوستت دارم تن نحیف و ملولم   که   با من آمده ای تا حالا .

 

نه

هیچ کس اینجا نبود که پایان قصه را شنیده باشد

و مادرم مرگ است.

 

روز دهم

1

من همیشه به دنیا می آیم

حتی وقتی به پرنده ها تیر می زنند

من همیشه به دنیا می آیم

حتی وقتی کسی کلاه ازسر بر نمی دارد

وبه کودکی که می گذرد نمی گوید    سلام عزیزم.

 

از کوچه های خلوت همیشه می گذریم

خواب ها همیشه پس پلک های بسته اتفاق می افتد

انسان ولی به سختی ی یک انفجار مهیب به دنیا می آید

و مثل صاعقه ای خرد می میرد.

 

کار شما قشنگ نبود آقایان

کار شما قشنگ نبود آقایان

خون روی شانه ی من سنگینی می کند

درخت ها به معلق بودن اعتراف کرده اند

و باتوم ها به سرسره ها فحش می دهند

شاید کلید خانه ی رویاهاتان روزی پیدا شود

آن وقت باید برایتان گلوله ی برفی پرتاب کنم

وشال قر مز خوشرنگی    خدا ببافد .

 

خندیدنت متوقف می ماند

پشت چراغ قرمز میدان سرو نباید بایستی

در کوهپایه دیگچه دارد قل می زند

شنیده ام که صخره ای ترک کوچکی برداشته

ستاره ای پس از هزارو یکصدو هشتاد و هشت سال از مدار زمین می گذرد .

 

با رنج های مان چه کنیم

با سرو های روشنی که به عاشورا می افتند

با گلچه های غریب کوچکی که از ترک حنجره می دمد    چه بگویم

چطور بگویم   خدا مجاور بدها نیست

و  لمس بوسه  در طپش  تیرهای گرم  دارد  جوان می گیرد.

 

گلوله ها هم زاده می شوند

                         ستاره ها هم

گلوله ها هم زاده می شوند

                           دختران خدا هم

گلوله ها هم زاده می شوند

                           مهربانی ی باران هم

و من همیشه به دنیا می آیم

کنار جاده ای که نمی دانم به ناکجای کدام آبادی رسیده است

در انتظار کسی می مانم که پای حرف دلش باشد.

 

اجاق ها خاموش مانده اند

ومن دعای شبم را از یاد برده ام

 در عصر خون گرفته ی عاشورا.

 

2

خیابان ها را مردم کشف کرد

پیاده روها را پاهای من

کریستف کلمب کجای جهان را کشف کرده بود

که اینطور روی دو پا بند نمی شوم

و منتظرم برف تازه ببارد

شب های بی ستاره که فردا تعطیل است.

 

خیابان ها را کشف کرده اند که مردم راه بروند

ماشین ها بوق بزنند

بچه ها شلوغ کنند و از مدرسه برگردند

پیاده رو ها را برای راه نرفتن کشف نکرده اند

به جان خدا باور کن برادرم

خیابان ها به خون بچه های قشنگم عادت نمی کند

به جان خدا باور کن برادرم .

 

 

اینجور وقت های گرستن

راهی گشوده می شود  از نیمه های شب

            پیپ کشیدن       تازه کردن اندوه های بزرگ

                                   و دوست داشتنت    وقتی که سخت دل عالم گرفته عزیزم