فرض کن وقت شد برای تو بنویسم

با هل رای الحب سکاری چه کنم

برقصم یا نه   چای بیاورم   یا قرارمان سر جایش باشد ؟

 

امروز چند کارت پستال ساده خریدم از دستفروش سر کوچه

هر چند سعی می کنم از گل کمتر بنویسم این روزها

فرض کن که کم نوشتم از گل

کارت پستال های ساده که هی  هفت رنگ می شوند   باز می شود  لب های شان برابر دنیا .

 

بیهوده است  وقت نشد  حرف بزنیم

قرارمان سر جایش

یکباره دست روی شانه ام نگذاری هول می کنم

غم در هوای خانه ی این مردم می سوزد    دلم می لرزد

برای مادر سهراب یا ندا  سلام تازه ای بفرستم   خوب است

بد نیست کارت پستالی پست کنم که گل اش خورشید بشود

                                                    به پهنای آسمان

عشق بماند تا بعد

نامه ای که نوشتی برای خدا کم بود

سعی کن مدام خودت را ورق بزنی و  ساده تر بنشینی کنار بیابان.

 

فرض کن که وقت شود باز با یکی بنویسم

قرارمان برسد روی شاخه      پرتقال درشتی باشد

برای خاک که فرقی نمی کند یا نه       فدای سرت.

 

سفر بودی  و  عود سوز های کوچک ماهی را به دامن آوردم

و رودخانه ی رفتار همسفران روشن بود.

 

 

شاعر که سخت نمی گیرد عزیزکم

نشانی ات را اس ام اس کن

کتاب پنجره ها را باز می کنم و سطر اول خورشید را می گذارم

کنار نقش سوالی که چشم باز کرده در گلکی خرد     در کارت پستال سومی

                                          می دهم خدا برساند به تو.

 

 

   چراغ ها را روشن کن.