بایست    بمان

کودک از دالان دراز سیاهی می گذرد

شعر می نویسد با خون رگ زده اش

می میرد   نگاه کن   که می میرد   جوان بشود

بایست   بمان   ببین   چطور هوا گرگ و میش روز نخستین شده است.

 

صحنه برای افق کامل

بازیگران نقاب به صورت می خندند

بازوان      گشاده   و   باران تند ریز زمستانی   ،   یکبند   ،   تند تند

چتر ها همه مخدوش کاهلی    وگرنه هوا نم مطبوعی دارد

دارد خدا میان بازوان شما زاده می شود مردم.

 

بایست    تو هم با باران بریز در اتوبان

در خواب های مرتعش دست ها که نمی لغزند   با گناه مساوی باش

آه را به چند بخش مکرر تکثیر کن

آنقدر ها که برگ های جهان از آن لبالب بشود.

 

بمان  که قافله دارد کند می دود  اسبانش

دالان سیاه    رقص مکرر     باد مقابل     جهان مناسب یک وقت نشستن در کافه     بی تاب می رسد

با بیتی از غزل شوکت بخارایی

                            به یاد او کشیدم باده ی صد رنگ فکر امشب

                           سحر از کوچه ی مصرع گرفتم مست معنی را

کی را ؟   چهار راه بعدی ی دنیا بمان     مسافر از جاده رها می افتد     از صحنه     وخوان یکم جان می گیرد.

 

برای شما فالی از حافظ بگیرم مناسب است

تاویل آن به دشت های فراخی می افتد که    اسب ها دهن از گل ها می گیرند

و باجه های تلفن خالی ست

کسی به دوست داشتنش زنگ نمی زند    می بوسد    و لای علف ها مو هایش را دست می کشد

سراغ گیشه ها را نمی گیرد

پرده ی چشمانش  ستاره هایی دارد  که  فیلم های بلند کیهان در آن جریان دارد .

 

دلم برای خودم تنگ می شود صبح ها

دلم برای خدا تنگ می شودظهر ها

دلم برای شما تنگ میشود شب ها

 

دور می دوم که شب از دالان نمی گذرد افسوس

سیاه سیاه   عمیق عمیق    شگفت شگفت    تلخ تلخ    پر افسون   بی چون

تصویر های روی پرده تمامی نمی گیرد

بگو سیانس نهایی اول باشد برادر

هجوم ، نفس طپیدن را در نبض می کند    پنجه می کشد به ترنم بر گونه ( چه التیام عجیبی دارد این )

زخم هات نحیف ات کرده     ابا ظلمات.

 

عجول - ماه را می گویم - عجول برگه ی بیمارستان را انگشت می زند

سیاه   خنده ی شیرینی ست   روی گونه ی مهتابی

روی برانکارد رویت فردا را ترسخورده می آویزد

نمی رسد مرده    به عمق صحنه توجه کن

پگاه بعد    هوا شیرین است    توی جام پر از آب  پرتقال

و مرده لبانش را در ظلمات فراموشی    چرا می لیسی ؟

 

نوشته ام با آبی  - یا فیروزه ای؟ -

دلم برای شما تنگ می شود   با من به ظلمت یگانه ی تنهایی سفر بکنید

شراب غائله را پشت میز طرب صرف کنید

دها ن تان به بوی غزل ها نمی رسد حتمن

جناب آقای خیام

کسی به حرف تو حتی جهان  و  هر چه در او هست را نمی رقصد.

 

 

 تمام شد صحنه

و پیر کودکی که عصا در دست    از خطوط شیری رنگ میدان انقلاب    می گذرد.

 

تمام شد  حدیث ژرف    مکرر    سیاه    تلخ   و  این حوالی ی بی تاب

مرسی که با من آمده اید اینجا   که پرده داشت می افتاد

و قهوه جرعه ی اخر بود.