چیز های کوچکی بلدم

آواز بلد نیستم

کتاب که می خوانم می خندی

هوای خوب شب از ما که می گذرد گرم می شوی

چای می خورم  مجاور آتش ها

یاد گرفته ام برای  تو از کوچه ها ی خلوت تهران ترانه بخوانم

بلد شده ام گاهی دوباره گریه کنم  .

 

کم نیست پای کلام ، آتش باشیم

یا  پای آتش لبخندت هزار بار بگویم   بسم الله

شاید به خاطرت برسد سبز می شود نفس برگ

وقتی  که نامه می دهی  و سلام از دست ات می افتد.

 

یادت نمی ماند

گفتی    به    آینه    تو لبم را قرمز کن

با عکس های منتشر باغ خبر بنویس

سیبی کنار دست خدا باش توی راه

گاهی بیا بنشین با ماه مدتی .

 

لبخند های کوچک دنیا را تکثیر می کنی

سطری بهانه می کنم   برسی  تا  باران

لای کلاه شب نفس ات را کبریت می زنم

نبض ات برابر توتون مه می افتد

و    روزنامه ای که نمی خوانم  توقیف می شود.

 

من شاعرم رفقا لابد

از خاک بوی کبوتر می آید

در کوچه   طعم ساعت   ده   موج   می زند

حتی اگر بنویسم 

                         -  ماهی

 می خندی

                 - توی خیال آینه رازی داری قشنگ تر از رویا

می خندی

چون چیز های کوچکی بلدم می خندی

   و      سمت ما هنوز جهان تاب می خورد    کودکی اش را

 و   الله اکبر شنیده می شود از پشت بام های مقابل.

 

 

  من مثل هیچکس بلد نیستم بنویسم

             حتی حروف کوچک اسم ات را .