بوسه در خیابان باتوم می خورد

و من در کلمه زاده می شوم.

 

امروز روز چندم از کودک شدنم بود؟

 

شناسنامه ام را تردید کن

 عددها می میرند و آبها به سطرهای حنجره لبریز می شوند.

خیس

 در کوچه های خلوت شب راه می روم

                        تا دیر وقت

رویا هایم فیروزه ایست

هنوز آینه می گردانم با دست های ترد خدا.

 

روی پیرهن باد علامت گل ها را می کارم

با خستگی نگاه دلت را می دزدم

 و می دانم از لفظ عشق تنت می لرزد.

 

 یک آسمان دهان نگفتن در من می رقصد

چون عاشق ستاره های بزرگی بودم

شاید قرار بود کلاه از سر بردارم

و بر دست های کاغذی روح بشکنم.

 

شاید کنار باغچه باید می خواندم از آفتاب.

 

حالا تمام کوچه ها دهان مرا عادت کردند

وخواب های خیس جهان را باور دارم.

 

باید قرار تازه ای از خلوت باقی باشد

در گنجه ی عتیق کتاب تن

و کوچه های آب خورده ای که ندیده است پای شب.

 

بوسه در خیابان باتوم می خورد

دوباره به افسون بر می گردد راوی.