دیشب شب تولدم بود. تو سهروردی از ماشین که پیاده شدم یکهو همه چی از صحنه پاک شد. خیابان سهروردی هیچی نداشت جز یک بیابان بی منتها که به آتش سرما پایان می گرفت. به خودم تبریک گفتم و هیچ کس نبود . یکی بود...

حالا برای روح غزل ها یاسین می خوانم

حالا به خاطر یک حرف پای  پرتره ی ماه

                هزار و یک شب بارانی کشیک می کشم

حکایت ملاحان را برای بیابان ها می گویم.

 

باید تو از  تبار آینه ها باشی لابد

ما مردمان ساده ی اندوهیم

با جادوی نهفته ی شب  حرف می زنیم

با من  کسی مجاور گل ها می خوابد

در من کسی پری ست که می روبد جان را

با من خدا شبیه خودش راه می رود

هر شب که در برودت دستانم

                            آغاز می شوم

تا انتهای سهروردی مرا می زایی

در ابتدای شیب خیابان بی بهار

از نام هر قبیله که در من باشد

                   هبوط می کنی

و تنها می مانی

با پرتره ای روشن از ماه

افتاده روی شانه ی دنیا.

 

برادرجان

 دیوانه ای وگرنه همین جا می ماندی

در قاف نام ترا با تیر می زنند

عاشق نمی شوی و باد حواسش هست

امن یجیب زیر نگاهت  می سوزد

با اضطراب کوچک یک گل آب می شوی

و دستهاش

 در آخرین دقیقه ی تن می جوشد

در اولین دقیقه ی مجنون.