سال ها گذشته از آن روزها ، از ایامی دور,که لازم نیست برایش تصنیف یاد ایامی... را زمزمه  کنیم ؛ که نشسته بودیم در بند ج در خانه ی علی آقای طهماسبی ،گفت : از سر چشمه آلوده ست این چشمه . و مدتی کوتاه  طهماسبی مسافر وادی فرهنگ شد و به خیمه ی ادب پارسی رخت و ردا آویخت ، تا بلکه  خان طهور گردد و ایمان نو ،  که  آن رهروی حاصلی از نور داشت ، فسوسا که ...

 دیشبی بود که شاید میگفته باشم از این جهان جوان براومند ؛ که اگر "خان" که چشمه  بودش  به معنا ، "خوان" شد ( و چه زیباست که تاجیکان و ازبکان به سفره دسترخان گویند) سفره ی د ل و دهان را از نان حرام باید پاک کرد ، تا بلکه ناگهگهان جامی از شراب طهور از غیب دل بر آید و بر خوان بدرخشد. این روزها همه در بلندای مناره به هزار و یک لسان نقاره می زنند و این "همه" هنوز به همان نهج حرام" نحو سخن" را می آرایند . در رسایل کسروی در نقد امرای کلام پارسی ماجراها می رود ؛ که : این مکاتیب پر است از مفت بافی و  گزافه نویسی و .. و هرچه ؛   اگر چه ساده لوحانه و سهل گیرانه ست این گپ و گفت و تحلیل افراطی ، ولی در این نگاه خشم گینانه ی تند خوی استدلال گریز به اندازه ی خردلی سخن به راستی آمیخته ست . آیا راه را به خطا نرفته ایم؟ سالی از این داعیه از سر ما بر گذشت که گفتم به یارانی (که از سر غیرت آیینی بر آشفتند و باب مذمت و تنقید بر این  شاگرد گشودند ) که : سروران آب و آینه و آفتاب ، از  مشروطه به بعد ،  این دیو  چپ روی و کمونیستی -  آن هم از جنس سوویتی اش - بد چیزی کف دستمان نشانده. روشنفکری دینی مان از  سید جمال و اقبال و .. بدایت می گیرد که با ینگه دنیا از سر عناد و نزاع مقاوله دارد  و  نه از  میرزا یوسف خان و ابو الکلام آزاد ، که به  اقوام غرب به مدارا و تجربه آموزی روی می نمایاند. یادداشتی نوشته بودم (اینجا کلیک کنید) در منقبت صاحب قلم نیک آوازه ای - پرویز خرسند- که اصحاب جریده ی وزین اعتماد بدان اعتماد نکردند و به زینت طبع ! نیاراستندش ، آن وعده هم در وصف شتر گاو پلنگ ادب ایران از فردوسی به بعد سخنی رفت که ، به مزاج بسیاری سخت افتاد به جز نقد شونده -که خرسند بود از این نقیضه سرایی ها،که از استاد سپاس دارم -  در خلق ناخلیق سیاست هم وهکذا. تند و فلفلی و آنتاگونیستی و انقلابی . باید مرور کنیم این ماجرای پر عجب افسون خوان فرهنگ را . هنوز هم هر بام و شام بر مسند تحلیل و تفسیر به همان طریق ماضی ،  بیاض را از سر تا ته و از ته تا سر ، خنیا گرانه می سرایندو ...

 

رندی دلیر و پیری عمر از کف داده و خمار افتاده می گفت : فرزند دانی چرا نتوان از این همه شعبده ی ایام سوز و عمر بر باد ده مستبعد نشست ؟ لابد گفته ام لا والله و فرموده بود : چون همه ی آنچه که مارا بدان می نامند به آن می شناسانند و از عداد معاریف به شمار می آورند ، در گرو  همین خرقه ی عافیت ساز است  ؛ورنه آنچه اندوخته بودیم از سر خوان "نبوده"  و" نانموده"  بود. مرا با خرمنی آداب و کتاب و مریدان خراب  راهی به توبه و اعراض نیست .  به قول آن طناز رخ در ستر تراب تهان کرده- عمران صلاحی-  حالا حکایت ماست.

 

چقدر دیر شده برای نسل من ،  دوباره خواندن خود ، بی خود اگر نباشد دیریاب و دشوار است . با این همه می ارزد در روزگاری که به  گاندی ها و ماندلا ها تمسک جسته ایم خویش را باری دیگر بخوانیم از سر به ته . این را نوشتم برای تو که ازاحوال و اقوال و مرایای بولونیا برایم نوشتی شبنم. که خصم من و ما و کسان ، " خویش"باطن مردمان است و ما هنوز بی خویشیم . به سرچشمه باز مگرد - هرگز -چون برگشتی به وطن(هر دو میهن ات : درون و برون )  بکوش اول سر چشمه را زلال سازی که انسان باید بود تا سر چشمه را آنسان بخوانی.

 برای تو نوشتم  و اگر دیگری هم خواند فبها .