بی شماره

بی عدد

روزنامه ی بعد الظهر شما یم

 رودخانه ی بی نامی که تو می نامی

نه قطره ام

نه تو

بارانم که روی خواب سبز  درختان برق می زند

سطح دلم را در این خزان بی تو  بهاری کرده

و گریه   گریه    گریه     پشت پیاله

پای چراغ باغچه

وقتی که مثل علف ها

یکهو سر از کدام بیابان بر  آوردی

و دیوانه وار جنونم می دادی

از استکان پر از حرف.

 مست از تو

من

 مست از هزار و یک پیاله از  آن ها که کنج خیالت

زیر کلاه ماه

دالی دالی خرابم می کردی

ای ماه بعد از آفتاب پریشان . . .

تمام کلامم گم شد

              از عشق و خلوت و هیجان

                                       ای جان

همین طور شلنگ اندازراه می افتم

 ردیف درختچه های  خیابان  کریم خان زند را

 جمعه ی آخر را

تو یا یکی که نمی شناختمش پری شده بودی

پرسید عاشقی؟

و خودم مثل بچه که مردی شده حالا برای خودش

یا مردم

گفتم : قربان روی ماه فلانی

من از تمام درختان بهارتر

من از تو هم قشنگ ترم

عاشق تر از تمام درختان

وقتی که در نگاه تو اردیبهشت.


چقدر مثل جمعه ی آخر ماه مبارک ماهی . . . . .

تو روزنامه ای  که منم  لطفن ورق بزن

و من میان حروف سربی ی اخبار برایت می میرم .