يادداشتهايی روی برگهای فيروزه‌ای

نامه سوم : قصه‌های اسب رميده

 ۱- اگر تو بخواهی می‌توانم برايت قصه نگويم. قصه بگويم بهتر است مثل ماه که ديشب ناگهان ديدمش دزدکی نگاهت می‌کند. گفتی نگاه کن. بالا، و مرد همراهمان خنديد. يکی بود، يکی نبود غير از همه عالم هيچکس نبود. يعنی همه بودند او، ما، ماه و راههای با سرانجام.

۲- سرنوشت هم بود.

۳- نه! قصه مگو. ولی قصه بگويم ماه نمی‌ماند ها! می‌توانم قصه را تا آنجا بگويم که تو نرنجی، درست جايی که ماه می‌خواهد از آسمان بگريزد و ترديد تاريکی بريزد بر کوچه‌های خلوت شهر.

۴- يکی بود يکی نبود و آنوقت مرد نشسته بود و آواز می‌خواند: آی بانو آی بانو. يک تصنيف خيلی قديمی که بوی مهربانی می‌داد، بوی زندگی و آزادی روح.

۵- از آنجا آغاز شد که اسبها در دشت دويدند و کودکی تنها هر روز می‌آمد و می‌نشست روی شاخه‌‌ی درخت توت.

۶- نوشتن از غروبی که ذره ذره غبار تاريکی را بر آسمان می‌گلاند دشوار است. دشوار است ذره‌ها را رج بزنی تا برسی به لحظه‌ای که به ناگهان، بی‌وقفه به سياهی می‌انجامد. اما آمدن ماه بی ترديد است. شايبه در چشمهای من است که فقط در سياهی می‌بينمش. حالا نوشتن هم چون خواندن آيه‌های ماست که بی‌وقفه آيات قبله را نقض می‌کنند و راوی جز آنکه بخواند کاری نمی‌تواند کرد.

۷- شب پريشانی نور است. خود نور است خود خود نوری که در روشنايی به عادت می‌انجامد. فکر می‌کنی طبيعی است که اينجوری می‌شود. شب زير پلکهای خاک قرچ قرچ دانه‌ها زير دندان زمين ترک می‌خورند می‌شکنند، می‌ريزند، می‌بالند و نور خودش را بالا می‌کشد.

۸- ماه وقتی به آسمان می‌آيد نورش را از خورشيد نمی‌گيرد. حاضرم سوگند بخورم که روزی شايد فرا برسد، روزی درخشان و يکه، که آدمها نور تاريکی را دريابند آن موقع حتما درمی‌يابی که ماه انگشتهای ظريف‌اش را، سر انگشتهای رويايی و نديدنی‌اش را دراز می‌کند، خوشه‌های نور را از زير خاک می‌چيند.

۹- چيدن گل مثل خواندن آهنگ‌های بوبن است که فقط وقتی بخوانی شنيده می‌شود. اين نور تن است که فقط از سياهی سر بر می‌آورد.

۱۰- ماه که تابيد، پسر از درخت پريد پايين و رفت و رفت تا به آخرين پشته‌های بی‌بوته و درخت رسيد. آنجا جنگل آغاز می‌شد و نغمه‌های لالايی بن درختها قطره قطره می‌چکيد. شرجی هوا لبهايش را بر لبان درخت‌ها و درختچه‌ها می‌گذاشت و هوا عرق می‌کرد.

۱۱- آنجا اسب زاری می‌کرد و زايمان رانهايش را سنگ کرده بود. ايستاد تا کودکی زاده شود و او بر گردد.

۱۲- اسبها لميده و نمناک ماه را می‌نگريستند. مادر آمده بود و منتظر... می‌گويی قصه مگو. قصه گفتن خواب ديدن در بيداری است. می‌مانی که رويايت دميده است يا بيداری نفس می‌کشد.

۱۳- قصه در فاصله رويا تا بيداری اتفاق می‌افتد، ماه هم.

۱۴- سرت را که بگذاری روی دستهايم و من   نتوانم موهايت را نوازش کنم. دستهايم را که می‌بندی فقط بايد حرف بزنم. اگر نگذاری حرف بزنم دستهايم را آنقدر تکان می‌دهم تا هوا برقصد. ماه آنجا، آن بالا تا پای بوته‌های دوردست همان دشت که وقتی بچه بودم روی شاخه‌اش نشسته بودم و منتظرت بودم تا بيايی؛ و زادن يک اسب، شرجی جنگل را تازه می‌کرد.

۱۵- لالايی از يادت نرود عزيزم.