مسا فر

نه ! اینجا دیگر نمی نویسم

 

نه ، اینجا فعلن نمی‌نویسم . بگذار به امانت بماند نزد کاتب  . کلمه زخم جهان است ، مهربانی ی بی دریغ جان است ، راز بی هراس در خویش پیچیدن است ، مستی‌ی آسمان است ، کلمه برای تو که می‌خوانی خوش می‌آید و خوش می‌نشیند و برای کاتب در آتش رقصیدن است .

 دیروز تمام لحظه هایم را با خویشتن نا شکیبم جنگیدم و حالا نه پیروزم که نمی‌دانم کی‌ام. دخترکم نوشته بود آن دو سطر که نام من آنجا نبشته است را بردار ، دوستی از آن سوی دنیا زنگ زد که به فکر دیگران نیستی و به مستور می‌روی ، دیگری می‌گوید دیگران را آشفته نکن و...

درست ،قبول ، چشم . اینجا نمی‌نویسم. برای خودم که حق دارم بنویسم ؟ دوست داشتن گناه بزرگی ست به عظمت هستی ، باشد  ، کمش را من دارم فزونش نزد دیگران ، آنها چه می‌کنند؟ قبول ، اما اسم فرزندان خدا را پاک نمی‌کنم ، خودم را سانسور نمی‌کنم ،قول می‌دهم زندگی‌ی آرام محبوب از جان عزیز‌ترم را نیاشوبم ، به زمینه بر نمی‌گردم ولی ، که از زمینه‌ی رنگ به رنگ بدم می‌آید ، متنفرم ، ولی خطا خوانده‌اید نجوای کاتب را ، من در زمین هستم ، همین جا پیش پای شما ، من در آسمان نیستم ، در هیاهوی فرشتگان گم نشده‌ام ،اما در زمین ساکن نیستم ، در زمین مقرری دارم ، وظیفه خورم ، مستقرم،مگر نخوانده‌ای مسافر که در آن مکتوب عظیم نبشت : مستقر و متاع الی حین ! ولی سکونت در زمین ابله‌ات می‌کند ، کودن‌ات می‌کند، ولی دارم گنگ می‌شوم ، اصلن بر می‌گردم به آن دورترها ، به جوانی‌ی پر شور و ویران. ممنون شهرزاد قصه‌‌گو،ممنون عشق میانسالی‌ی کاتب، راز بزرگی که دیگران کوچکت می‌خواهند و تو چقدر بزرگی ،ممنون زمان ، سپاس آسمان ،پرنده‌ها، کلمه‌های مجروح ،پیاده‌روهای طولانی‌ی شباشب،باتوم‌های متبرک،فرزندان از شبنم زلال‌تر الوهیم،ممنون ! محبوبکم دوست‌ات دارم اینقدر ! ببین ! از این سر انگشت یمین خدا تا آن سرانگشت دست یسارش ، که همه‌ی آفاق و انفس را در خود می‌بلعد ، دوست‌تان دارم شکوفه‌هایی که بعدا در اردیبهشت ماه چشم به روی مردم و زمین باز می‌کنید، فرزندان خدا دوست‌تان دارم .

توی کافه‌ی سپید و سیاه ، شطاح همدانی به نجوا میگوید : " اینجا فتوای مفتیان کار نکند . اگر در عشق حدیث را مجال بودی ، کار آسان بودی. آنجا که فرمان خدای تعالی کار نکند ، فتوا آنجا چه کند ؟ آنجا قلم تکلیف برخاست از عاشق ، فرمان آنجا کی بود ؟ عقل آدمی‌ست که منزل امر و نهی خدای است .چون آفتاب عشق برآید ، ستاره‌ی عقل محو گردد " . ماجرای عجیبی بود محبوب همیشه ی من !      

نویسنده : مسعود میری : ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

دختران و پسران خدا در بیابان

 

دو سه سالی پیشتر عصری قشنگ در منزل استاد کیومرث منشی زاده بودیم با رضا چایچی و محمد احمدی و فواد گودرزی ؛ گفت : با سعدی شعر به پایان آمد . پنجشنبه‌ی هفدهم دی ماه ، کمی از عصر گذشته بود ( استاد ببخشند که زمان کرانمند قدری با زمان سرمدی فاصله برداشته ! )  که خودم مسافر شدم با جوانک هایی که می خواستند به بیابان بروند . من که زاده ی بیابانم چه بگویم به بچه ها که حوصله ی تان بر نمی دارد این صحنه ی درام الهی را ، که تمام پیامبران خداوند در این منزل از خامی به پختگی رسیده اند . این پنجشنبه نقیضه ی نظر استاد را در لونی دیگر به چشم عین و بصر دیدم : زندگی در جوانی به  پایان نمی پذیرد ، پس شعر هم در سعدی به پایان نخواهد رسید.

اما دختران وپسران خداوند ، در این سفر با خداوند راه می رفتند و من و ماه مادر ، پا به پای هم و هزاران قدم پس پشت خیال ها به پیش می راندیم ، هر چند از پسران ودختران خداوند صد ها قدم وامانده باشیم . ناگهان من مسافر را که اسیر" اوپا"ی ١علی‌الدوام خویش است و از جزیره مگر به پنجه ی عشق و خشم الوهیم  به عالم بیرون پرتاب شود ؛ با این جوانک ها چه نسبتی بود ؟ که یکهو در می مانی به مادر ماه بگویی ببخشید مادر! و این جوانک ها ، جسم خداوند بودند که اندوه و سرور شان دمادم بود ، چونان خان٢ خضر که تا ابد از نفس زمین خواهد جوشید . حالا که وقت نکرده ام حتی ریگ از تن و تن پوش بشویم ، این پگاه بی بدیل شنبه ،  به مردم ده بالا‌دست که فرزندان خدای تبارک و تعالی باشند ، به سوفیا  به  شادی  به ...خدای من ! همه ی اسم‌ها  از یادم گذشت و دلم را پریشاند ، چه بگویم ؟ سو فیا سوفیا سوفیا سوفیا  که دلم می لرزد  که نکند  تمام دختران جهان دختران من نباشند  و دارم با گریستن عادت می‌کنم که مسعوده و شبنم بعید نشسته اند از بودن ام ، و به مادر‌ماه زیر گوشکی  می‌‌گویم ایکا ش کاشکی ایکاش دویست دختر می داشتم تا همه شان روی سن نمایش هستی پیاپی برقصند و من در میانسالی نقیضه‌ی نظریه‌ی استاد منشی‌زاده را به روی تابان خورشید کویر، دسته گلی ناوقت پرت کنم ،که دلش غنچ بزند. و می خواستم همه‌ی دخترانم را  ـ خاصه آن دلک پریشان من دخترک رویا ها سوفیا را ـ  سخت در آغوش بگیرم و ببویم و ببوسم و در برابر پاهایش اسماعیل دل را قربانی کنم  ، که یادم آمد اینجا خانه ها را با سقفی کوتاه می سازند وجهان فقط با یک اسطوره ساخته شده ودین خداوند میلیلرد‌تا نیست. از سنت چه کنم ؟ در سنت چه کنم ؟ با سنت چه کنم ؟ مادر‌ماه می گوید  : خوب چه عیبی داشت دخترت را می‌بوسیدی؟ چه بگویم ؟ دل ترسان مرا باد ببرد و خون لبانم را در کلمه ، سوداها بیفشاند بر صحرا ، که فقط زیر جبه گریستم .

مادر خورشید و ماه ! عزیزکم ! کویر من در جنگل پر شکوفه‌ی رویاها ! دهانت را فریشتگان ببوسند و تمام سروها و سنجد‌ها به نماچ بیایند تا تو برخیزی ، تو بگو !‌

و اما  بعد.....خدایا شرم گونه ام را می خراشد که بی وداع از مینی بوس گریختم   بی وداع. ببخشید فرزندان خدا   ببخشید . همین. و یکی دو شعر از هشت شعر آغاز سفر را بخوانید . بی غم باشید بچه ها، همیشه باشی مادر خورشید و‌ماه ،  ممنون آقای کشفی ی عزیز ، الهی من در عروسی ات برقصم ، چونان پدرم حزقیال نبی.

...............................................

١جزیره ی بودهی

 ٢چشمه

------------------------------------------------------------------------

1

محبوب من   از آسمان ستاره بچینم   در   چشم هایت   که خفته است

بیابان را می شنگم   برای تو تا دوردست

و لمس شب   از خونم می رقصد    که   بامداد جهان پیش پای تست

خدا مسافری ست که زنگوله‌ی شتری می‌خواند

و یا دهان همین کودکان ناب تو    در این نبوت وقت   در می نی بوس .

 

محبوب من

سرواد‌های پریدن از تمام جوانب می‌ریزد

ستاره‌ها برای تو   به خاطر چشم‌های لطیفت   که باغ‌های‌ بهشت اند

استعاره‌ی خورشید را   میان پنجه‌های خموشم نقض می‌کند.

 

محبوب من بخواب   روی تلائم مستور خیال روح    در صندلی ‌اول

 تازه ترین روز‌های ناز   برایت   در راه می شکفد

                                                             باور کن .

 

2

ماه لپ اش را می‌خندد

کپ می‌زند نگاه ترا    در کاغذی سپیدتراز کتاب غزل غزل‌های عموجان عاشقم     سلیمان .

جنون باد    به دامن تصنیف ‌های تند سخن    کبریت می‌زند

لطفا کسی به آتش نشانی‌ی دوزخ تلفن نزند

مردی دلش برای دمادم دویدن  در  آتش   تنگ شده است.

 

ماه لپ‌ات را می‌دزدد

دزدکی کنار پنجره با من می‌آید      تا     نمی‌دانم کجای همان آبادی

تو دختر سوداها هستی

خدا برای تو می‌میرد    غروب سفر    در پنجشنبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دی ماه هزارو سیصد و هشتاد و هشت

خدا خود ش برای توگل می‌چیند

ببین ستاره های معلق را        در بابل رفیع سماوات !

ببین خطوط تیره‌ی گلبرگ‌های شباشب را    بر گونه‌ی قشنگ تموج !  

تو خفته ا‌ی   و بچه ‌ها آن ته        پر از شکوفه و لبخندند

کتاب‌های طرب را     از نو     برای قرن های دور کتابت کردند

چه گفته‌های قشنگی بود    من نفهمیدم    نشنیدم    که شب به گوش زمین چی گفت.

 

خدایی ‌اش    آسمان گناه ندارد

ماه دزدکی از پنجره می‌افتد   به لپ تب زده‌ات

حسودی‌ام شده

آسمان گناه ندارد.   

 


این روزهاو عشق

لابد دست ها‌یم نمی‌شود که دخترک آسمانی‌ام حمیده این سروده‌ها را تایپ کرد . غمش به جانم و سپاس.

 

نیایش

چهره ات را باران بهاری بشوید

                          دستانت را جوی خوش آهنگ کوهساران

دهانت به بوی گلاب کاشان عطرافشان باشد

قدم برداری

              گل بدمد     به پیرهن خاک

                                           وقت خزان . 

 

همینطور لازم است زبان را بچرخانم

کمی غم از دل انسان برخیزد      و بگذرد نفس ماتم           و بشکند کمر غم

همینطور واجب است خدا را صدا کنم     بنشیند        آن بالا         میان دو ابرویت

تمام قامت سردم را سیاه می پوشد    گناه روز ازل

هنوز لحظه ی مطرود روی سینه ی زن

هنوز مادر انسان به دنده ی چپ پسرش زل می زند

                                                               و       آه می کشد . 

 

تغزلی ست  پریشان          تو با اشاره     به من گفتی

خبر نیاوردند         از آن قراء غزل             دهی که به دیوارهای گلی ش

قیام شب بوهاست        و   می شود به نفس های باغچه      اندوه را دخیل بست

و کاکوتی را     به جای قهوه              برای مرد مسافر دم کرد . 

 

بلاهتم    بی حد است         شماره ندارد

خیال در سرم افتاده       برای عید زمین باشم    

    گمان کنم بغلی باغ        کفتران چاهی ی ده بالا را بسنده  کند

و خاک حداقل چند وعده ی کوتاه         برای کشته گان همین روزهای تلخ        به داغ لاله نروید

بلاهتم بی حد است   عزیز جان     که می گویم     بیا ویکسره آغوش باش    درخت های پریشان دهکده را . 

 

همینطور لازم است    زبان را بچرخانم

و    قایقی باشم در تالاب انزلی         کنار تازگی ی لفظ های طرب         

    خیال چیز بدی نیست

علی الخصوص اگر با هزار و یک بهانه ی شیرین     سوار قایق نیلوفر آبی شویم      و تا طلوع برانیم تا برسیم . 

 

دوباره باز لبم می گوید  : نه !

دوباره باز دلم می گوید :  ها !

برای عشق همین لفظ های خوب دری باز می کند تا جایی !

 

عزیز من

قدم برداری

گل از گل ات بدمد

و پیرهنت رقصان باشد  . 

 ....................................................................

نمایش دلتنگی بود

 

صدای خیابانها را می فهمم

صدای گلهای پنج پری   که داغ درشتی در سینه دارند.

 

دهان خودم را گم کرده ام .

 

صندلی ها

           درخت ها

               توده ی تاریک ابرهایی که    به نباریدن عادت می کنند .

 

فکر نمی کنم.

 

کلمات را نباید به حوصله ی مسافرانی که در ایستگاه اتوبوس صف بسته اند رها کرد

لازم شود به آتش ققنوس             

                        کبریت می زنم   لبان پریشان باد را .

 

کمی ستاره بیارید روی صفحه بپاشید

نمایش دلتنگی بود زندگی

برای گورهای کهنه دمادم گل بردیم

و زندگی میان گناه و توبه تردد داشت

مگر که قیمت ایام را چه کسی پرداخته است ؟

الهه گان نمازشان به تباهی می افتد

                            از خزانی به خزانی

دستگیره ای عتیق فقط می ماند

                               که مگر مرگ باز  بچرخاند . 

 

صدای خنده های عبث را می فهمم

دالانی دراز  که جانش پنداری

به راه - کوره های سخت   هزاران گل می روید

تماس دست ها و طپش هاست

                     که قلبی ناگاه می زند

                       و دیگری

                       یکباره پشت آینه ی برگ

                      از شاخه ای به خاطره ی خاک می غلطد

   بگذار اسم دیگر مردن باشد

                           فرقی نمی کند

    تنها غبار      نگفتن را درک کرده است

   و سرفه های ممتد عابر   قبل از تمام کردن آخرین خط عابرپیاده                                                                                                     و جیغ یک اتوبوس . 

 

همیشه یک نفر از ناگهانی ی رفتن می گوید

و هیچکس برای حرف زدن     زنگ خانه را نمی فشرد

فکر نمی کنم

خودم توی  صحنه    پای نمایش بودم .

....................................................................... 

 

انکار

 

اگر کلمه ای پیدا نشود برای دوستت دارم

یا گونه ای که بشود برای خودت بوسیدن

دنیا به درد خواب زمستانی خرس ها هم نمی خورد .

 

هنوز هم بد می رانی پژویت را

خیابان‌‌‌های درندشت خدا خنگ اند

اگر پرنده ای نباشد  که پشت پنجره ات بنشیند   و به دانه ها نک بزند

آفتاب به درد کوفت هم  نمی خورد .

 

ساده ست زندگی عزیزم

من می نویسم  تو نمی خوانی       من می پرم  تو دانه نمی پاشی

من آفتاب می شوم    تو پنجره را باز نمی کنی

     خمیازه های تو سنجاقک های طلایی ایوب اند .

 

اگر کلمه ای پیدا نشود برای دوستت دارم

خودت حرفی موافق میل ت بنویس

                      من انگشت می زنم

شاعران    از آغاز جهان    حروف الفبا را انکار کرده اند .

 

 .....................................................................

 

تقاضا

 

اگر اجازه دهی

کف دستت می رقصم

اگر بگذاری

در چشم های تو   جهان  را غرق می کنم

  اگر بشود

خورشید را برای تو می گیرم     می آورم     برابر رخسارت می تابانم .

 

 

اینها فقط کلمه است

    مردمان من از یاد برده اند

                            و حتی تو

و شاعران برای غزل هاشان     به بیابان خواهند گفت

  به صخره ها

      به جاده های سفر          که همیشه به پایان می لغزد . 

 

دلم برای موج های دویدن تنگ شده است

ممکن است بپرسی

                       کجاست موج  ؟

                       کجاست جستن الفاظ پای نقل حکایت ؟ 

 

زمستان که بگذرد

مسیر لخت همین باغ های سرد    به گل می افتد

شکوفه های پر از گیلاس     لابلای طره های نفسگیرت     می آرامد

آنوقت

       شاید کسی برای لبانت        سروده ای نتواند .

 

 

شعر   همینطور زاده می شود     در دهن شاعر

و شاعر

  آواز گمشده ای دارد       به قدمت خود آدم

      حتا اگر تمام زمین از یاد برده باشد .

 .....................................................................

 

اسحاق چگینی و خنیاگری ی ویرانش

 

جهان مرد    زود زاده شدیم   برف نبارید   خواب به خامشی خفت

قفل به دندان می‌کوبد باران

شب    چراغک لرزان باد

کومه‌ی آوازم را که می‌برد که بسوزاند

در انبوه ورق‌ها و سفر‌ها و نمی‌دانم ها.

 

مرا دوپنجره کافی بود   به آفتاب‌ها برسم

دو پنجره    تمام روزنه‌ها باتو

                 تمام فاصله‌ها بامن

مرا دو پنجره کافی بود  به ذات شاعرانه‌ی انسان رقم بخورم

نبود

و کار هوا در نبشتن رویا باطل شد.

 

عشق

و

 مادر

مرا دو پنجره کافی بود     تا خدا مجاور شب‌هایم       خواب‌های بی شمار شما مردم را تعبیر کرده‌باشد.

 

عصر‌های جمعه که دلتنگ می‌شود   تماما می‌میرم

عصر شکسته لب پنجشتبه‌ی دی ماه هشتاد‌و‌هشت

چندان در آفتاب بیابان   به هیبت انسان   لهیب خشم  خدا را نوشیدم

از آنکه تف ـ باد های شرقی‌ی ویران   از راه‌های ساده به دندان می‌ریزد

از گلوی بریده‌ی اسماعیل

از نی‌ی شکسته‌ی اسحق .

جهان مرد  خراب خواب     به نجوا پیچید      ترا نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابم

زود زاده‌شدند

برادران غیورم   که آتشند

ودر سفر سیاهه‌ی خط خورده‌ای بودم

خون تیره‌ی راه از رگان خموشم می ‌افتاد    پیش پای مسافر

باران به شیشه‌ی ماشین می‌کوفت مشت

مشت مرا باز کرده‌بود خنیاگر.

 

باید دوباره چطوری بر‌خیزم؟

پرنده ای غریب بیاید   مرا که دانه‌ی خردی باشم  بگیرد و ببرد تا واویلا

خراب ناز پریشانت باشم بهتر.

 

شهزاده‌ی بعید نفس‌هایم  بخند  !     

 


شکوه

 

با کلمه خدا را می بوسم در چشم های تو 

                                   قبول ؟

 

شب ها برای شمع های کشته خودم را آتش می زنم.

 

وقت نمی کنی ستاره های دلم را بشماری.

 

این روزها حواس درستی ندارم    عزیزکم

باید رهات کنم       کبوتر باشی     در   آبی

و خنده هات بریزد در تصنیف

طاقباز بخوابی کنار شومینه

گفتم غریب     مستی ی مفتون رنگ های نخوانده ست

ناگاه    سایه ی طوفان دوید     به چاک پیرهنم .

 

گفتی      ترسیده ای از عادت دیدار

دست می برم      پنجره ای باز می شوم     باز        گویی شب از نهایت خاکستری       به غایت رفتار تنگ خلقی ی پیغامت می تابد

ماه خسته ست   و  دلگیر

دست می برم    تکه تکه شدن های ابر را       آغوش می کنم به لطف سر انگشتانت .

 

دعا کنم برای کوچه ها که پر لالایی هایند       و      نیستند

دعا کنم   به خاطر پروانه ها که نباشم       خواهند پرید از سر دیوار تا ابد

دعا کنم    خدا   وقت کند با من به کافه بیاید    و    چای بنوشد 

دعا کنم  که لای پنجره را باز کنی          به آسمان همیشه دانه بپاشی .

 

حالت چگونه است ؟

ترانه خوان دوره گرد خیالم هر شب   پشت پنجره ی نیمه باز دلت می خواند

                                                                           سلطان قلب ها را

بعد که بر می گردد        جزیره ی مقدس خاموشی       چراغ می گرداند     چراغ می گرداند    چراغ می گرداند.

 

محبوب من ببخش کمی دیر می شود که نامه ای بنویسم   در چشم های تو

خواب مرا ببینی

و کوچه های پر از لالایی را که بگذری          هوای درخشان بامداد  ترا خواهد برد.

 

عقلم که می رسد ننویسم

و نقطه ای بگذارم برابر فردا از حالا.


تاسوعا و عاشورا

روز نهم

چراغدانی  تهی

شعله ای لرزان

دره ای مهیب

بزراهه ای باریک

صدای مرا باد بشنود    عموی من است

گرستن ام را باران بنگرد   برادر من است

رویاهایم را ببخشم    تا بوته ای بشود پر گلپرها.

 

خدا تلخ است     لای حنجره ام  گیر کرده

دوستت دارم تن نحیف و ملولم   که   با من آمده ای تا حالا .

 

نه

هیچ کس اینجا نبود که پایان قصه را شنیده باشد

و مادرم مرگ است.

 

روز دهم

1

من همیشه به دنیا می آیم

حتی وقتی به پرنده ها تیر می زنند

من همیشه به دنیا می آیم

حتی وقتی کسی کلاه ازسر بر نمی دارد

وبه کودکی که می گذرد نمی گوید    سلام عزیزم.

 

از کوچه های خلوت همیشه می گذریم

خواب ها همیشه پس پلک های بسته اتفاق می افتد

انسان ولی به سختی ی یک انفجار مهیب به دنیا می آید

و مثل صاعقه ای خرد می میرد.

 

کار شما قشنگ نبود آقایان

کار شما قشنگ نبود آقایان

خون روی شانه ی من سنگینی می کند

درخت ها به معلق بودن اعتراف کرده اند

و باتوم ها به سرسره ها فحش می دهند

شاید کلید خانه ی رویاهاتان روزی پیدا شود

آن وقت باید برایتان گلوله ی برفی پرتاب کنم

وشال قر مز خوشرنگی    خدا ببافد .

 

خندیدنت متوقف می ماند

پشت چراغ قرمز میدان سرو نباید بایستی

در کوهپایه دیگچه دارد قل می زند

شنیده ام که صخره ای ترک کوچکی برداشته

ستاره ای پس از هزارو یکصدو هشتاد و هشت سال از مدار زمین می گذرد .

 

با رنج های مان چه کنیم

با سرو های روشنی که به عاشورا می افتند

با گلچه های غریب کوچکی که از ترک حنجره می دمد    چه بگویم

چطور بگویم   خدا مجاور بدها نیست

و  لمس بوسه  در طپش  تیرهای گرم  دارد  جوان می گیرد.

 

گلوله ها هم زاده می شوند

                         ستاره ها هم

گلوله ها هم زاده می شوند

                           دختران خدا هم

گلوله ها هم زاده می شوند

                           مهربانی ی باران هم

و من همیشه به دنیا می آیم

کنار جاده ای که نمی دانم به ناکجای کدام آبادی رسیده است

در انتظار کسی می مانم که پای حرف دلش باشد.

 

اجاق ها خاموش مانده اند

ومن دعای شبم را از یاد برده ام

 در عصر خون گرفته ی عاشورا.

 

2

خیابان ها را مردم کشف کرد

پیاده روها را پاهای من

کریستف کلمب کجای جهان را کشف کرده بود

که اینطور روی دو پا بند نمی شوم

و منتظرم برف تازه ببارد

شب های بی ستاره که فردا تعطیل است.

 

خیابان ها را کشف کرده اند که مردم راه بروند

ماشین ها بوق بزنند

بچه ها شلوغ کنند و از مدرسه برگردند

پیاده رو ها را برای راه نرفتن کشف نکرده اند

به جان خدا باور کن برادرم

خیابان ها به خون بچه های قشنگم عادت نمی کند

به جان خدا باور کن برادرم .

 

 

اینجور وقت های گرستن

راهی گشوده می شود  از نیمه های شب

            پیپ کشیدن       تازه کردن اندوه های بزرگ

                                   و دوست داشتنت    وقتی که سخت دل عالم گرفته عزیزم  

 

 


الو خدا تو چطوری؟ دلت تنگ می شود گاهی؟


بزرگراه رسالت یکسره به بهشت باز می شود
بزرگراه نگاهت را به کدام آسمان گره بزنم
                                          بانو !

 

 


نه آسمانی  نه جانی   نه چشمه ای  نه چشمی
خواب زمستانی ی بهانه های خرابم را به آسمان بدهم  زار می زنددریا می شود   دادور می خواند
ناگزیرم به خلسه ی بلند خدا نامه ای بنویسم.


محبوب من
اردیبهشت پنجره های باز میانسالی
تعجیل کن    دختران الوهیم را صدا بزنیم  بیایند  برقصند روی صحنه ی شیدایی
شبنم   ساغر  مسعوده  آنا  حمیده  زینب
برای کبوتر اسم هایشان گندم بپاشم
اصلن برای نک زدن رویاهاشان دانه شوم
خودم را به خواب سرد زمستانی بزنم
ناز بریزم   دعا به جان طرب هاشان باد
ناز بریزم   بلای شان به خوان شبم جیحون باد
ناز بریزم   سمرقند باد شباب جام بخارایی شان   
در آفتاب قدسی ی مشرق.



هنوز قدیمم       کهن       مثال مرغ سلیمان
هنوز جمعه که بر می گردد     مسافرم به جانب تردید های مفصل
هنوز خنده ام از تاک فروزان خانه ی پدری خوشه می بخشد
شراب می افشاند
لبان مادر پیرش    بدیهه خوانی ی تصنیف های گرم خدایان.



می جوشد       بلند حرف زدن    پشت گوشی ی تلفن
الو پدر     بلات به جانم     غمت کم باد
خبر شدی که منتظری مرد؟   و من عبای آبی ی خوشرنگی خریده ام برای زمستان
الو پدر      چراغ باد که می لرزد     شما به ساعت لبخند , ثانیه ها را ورق بزنید
الو پدر      کنار عکس های شما چند عکس تازه به تالار آسمان نصب کرده ام
شبنم    ساغر    مسعوده   آنا    حمیده    زینب
الو پدر       صدای من به گرستن می ماند     عیب است دختران الوهیم از شراب غم بچشند .


عزیزکم
بریز جرعه ای از جان طربناک و بی ملال جنونم
و جرعه جرعه بنوشان سه تار قهقهه را       به دختران الوهیم
تا خدا دوباره به بادام ها برسد
به خواب تند انارهای درشت ساوه
تو مادر همه ی رنگ ها هستی
و ساده می شود خبر هدهد       به گوش بخت سلیمان
و نغمه می شود دم بلقیس         در غروب داغ یمن .




فرشتگان به داریه ی باد     پای شعله های بلند ماه      دمیده اند
خطوط آخر نجواشان      به شوق ناز شدن چرخ می خورد
الو خدا     تو چطوری  ؟  دلت تنگ می شود گاهی؟

 


جمیله ی عذرا

 

جمیله ی عذرا

جمیله ی اینجور فهم خودت روی بی هشی ی باز

جمیله ی لبخند های کریم کردی   بی حواس ثانیه ها در تهران .

 

طنبوری بلند تا لبه ی بالایی   برای نام تو    هی پیچان به جان جهان

تا ته فنجان خاک که هی می می خواهد

شراب   کمی کرده ست برادران      برادران مقدس

شراب   کمی کرده ست خواهران      خواهران مقدس

 تمام آب های جهان را بیاورید

                           نیاوردند  .

 

استر   ملیکه ی خون    خسته ی قبیله ی مجنون

در بارگاه شاه جهان   اردشیر

 

جمیله ی قرآن   که لای ورق های  گل خشک می گذاری

       یا نه

گل خشک های لای ورق های قرآن  که ...  چه فرقی دارد

جمیله ی رویا که کال می رسد به شش جهت

                                                     که نه

به این جهات محض که فرض اند روی فقط هیچی.

 

چرا نگاه تو گم بود   در آن  لحظه ؟

هوا می آمد   می رفت    می تابید    می پیچید    گرفته بود صدایش    خش داشت نوایش

طنبوری بلند تا لبه ی بالایی

تا رف دف دف زدن های نفس    بعد از معاشقه ای مجروح در هبوط

تنها    یکه     یگانه     صبور    کشته روی دست خداوند    پاک تر از خودش.

 

مرا بیا گلک من

به انتهای جهان برگردیم

و دامنی گل شب بو بریزیم   به لحظه ی پر قرمز  که   در طلسم ترکمنی می سوزد

مرا بیا گلک من

هزار تا نه    دو میلیارد تا      نه   هیچی 

  ها !  درست شد

و هیچی    دم آهسته را به خوان وسیعش  بر

گلاب های مقدس از کاشان    و خنده های مکرر   از عرش کبریایی ی انسان

شراب ناب بلوچستان از خرما

و چند تا هیچی ی دیگر که یادم نیست    به خون گریزش ...

اوووووووووووووووووووووه ! خسته ام  حبیبم .

 

جمیله ی سوگند

جمیله ی چند تا هزارسال مگر از نو

چنین به پیرهن تیره    اندوه سنجاق قفلی ی  دل مادر بزرگ ها شدن   تا آخر

چنین گناه خدا را به نبض شال نیفتاده   روی شانه ی تنها بردن

چنین نوشتن  بی خط    بی خط آمدن آه    آه گشتن چرخشت در انگور

گور این همه هوهو زدن به ناز پدر آخر ؟

 

دهانم خون   !    لبم شکسته !  

 لا تعرف الوجوه بسیماهم    حبیبکم

 

قبیله را تب و طاعون گرفته

که   می آمد    می رفت      می نشست   می پیچید   می گذشت    تهی تر    سبک تر از گل بادام  

رهاتر از خود بادام    که توی جیب کاپشنم می ماند   تا   پگاه عدم

می گریخت خدا پشت میز    پس آه    لای برگ برگ گلی زرد رنگ که پر پر کردی.

 

دیشب    خودم    خودت    جمیله   و    حافظ بود فقط

تمام خاک مرا تنها بودند  .

 


عکس یادگاری

 

با عکس شش در چهار زنی می توانی دنیا را عوض کنی

خیلی قشنگ می شود   ترا ببرم قم    کنار خاک منتظری     ناصر عباسپور برایت دائودجینگ بخواند

حتماً برایت خوب است

برای کفتران خودت گندم بریز         نترس          پشت پنجره آبی ها بی تابی کرده اند                                                            که کودکان خدا می آیند دانه برچینند

 

بیابان  سوال کامل یک مجهول است

ساده ایست که ابروی کج اش خواب می بیند

خانه های پر از موسیقی دارد

و رقص های مقطع و بارانی

نمی شود گلاب از آفتاب بگیری و خنده هات نپیچد به پای آینه ی سرو

 

از استعاره های خودم برمی خیزم لخت

هوای کوچه های سردهمین حوالی ی میدان هفت تیر خرابم کرده

زمین خودش را لو می دهد    ببین عزیزکم

لپش می لرزد  لبش را گاز می گیرد   فشارش از خیال عجیب ات می افتد

راه می رود  مسیر گنگ پر از آهو را

علی الدوام ستاره های سیب باغ عدن را گاز می زند

                           و سوره ی یوسف می خواند.

 

چرا کسی به فکر تو خواب از سرش نمی پرد

                                                      برادر طوفان ها !

چرا کسی خبر نمی گیرد

    کلام نازک زنبورهای عسل را که با گل شبدرها همخون اند

چرا کسی به تکمه های پیرهنم زل نمی زند امشب

چرا کسی جزیره ی ما نیست

  و صبح   شب می تابد    پشت پنجره ی چوبی ی اتاق جهان ها .

 

سوال های عجیبی است   وقت سفرهای ناگهانی مرموز

شراب هایی که   به یک اشاره  فقط مست می شوند

پیاله را بگذار اینجا   پریده رنگ به چشمم می آیی

مدام خیره می شنوی     و فکرهای خوش ات موج می زند .

 

و اسم من که به فنجانی می ماند

کتاب های مقدس را بریز یکسره در آن  با چای

و قاب پنجره را بردار

تا هوا بخوریم .

 


ان پیر رفت محبوب من و خواب مرا مرگ تعبیر کرد

 

چه نمی  توانم های دشواری چه نمی توانم های دشواری چه نمی توانم های دشواری که که به نمی دانم های دشوار سحر ریخته بود. هی گفتم و گفتم و گفتم و گفتم و گریه کردم هی گریه کردم هی گریه کردم هی .. خفه نمی شوم همینطور یکبند تکرار می کنم کلمات را آیات را و تو دهانت را ببند تو سکوت کن که پیش از آمدن ما پیش از هبوط فقط سکوت بودی اصلن سکوت بودی اصلن بودی ؟ چه نمی دانم های دشواری است روی سینه سنگین زائر. فکر می کردم با تو از معبد که بیرون بیایم می میرم. به توی دیوانه گفتم این لفظ های  آخر  را یواشکی حرف به حرف   مکرر   ادا نکن   نیشت تا بنا گوش باز می شود و با صدای بلند می خوانی :

همچون قطره ای بر نیلوفر  شبنمی افتاده به چنگ شب حیات  آرام و بی نشان در آرزوی سرزدن آفتاب  مرگ نشسته ام و چشم های خامشم را به لب های کبود مشرق دوخته ام ...

پرستو های بی بار من قاصدک آواره در باد   باز گردید

ومن  دیوانه   پریشان   سمر از لبم افروخته دهان از هفت اقلیم دوخته  همین سحر چه بیخبر از اتفاق جهان برای تو محبوبم نوشتم  این شعر را و گفتم برکت به دامن من افشانده باد که کبوتر حرمم و صبح چه خوشوقتم که هرگز از ناز خفته گی بر  نیایم به اینجا   به قول آن زائر مجنون لب   اینجا اینجا وطنی که نیست و تبعید گاهی که هست   و و آنکه مرگ رفیقش هست من نیستم پیر  فرزانه ایست  که همین دقایقی پیش گفتند خواب تو تعبیر شد محبوب من :

 دعا کنیم دخترک مو هایش را ببافد

هنوز بخواند لحنی در هجای گم شده ی حافظ

در حد فاصل تلفن با رویا   خیال بیایدبغل کند   شب بو ها را

اجاق ها بتوانند  صدای ترک زدن هیزم را در آتش لب تو دریابند

 

دعا نکرده ایم و جهان می میرد روی دامن لبخندم

خراب می شود نفس تابستان   در تغافل انگورها

فر شتگان به خرفتی مستی را انکار می کنند

پیاده رو ها عجول

و راه ها به رسیدن شتاب کرده اند  بمانند

 

شبم تلخ می گذرد اینجا  صدای دور تو نزدیک است تا برسم

خبر کن    بیا   و   کوبه ی در را بزن یکهو

یا   زنگ شماره ی دو پلاک یک از غفاری را

رفیق خبر نکن  شبم تلخ می گذرد  بیا  اینجا

و من برای تو بی چونم   مجنونم

 

دعا کنیم که شب بو ها به پرده های پنجره برخیزند

شاعران  همه کودک بمانند تا ابد

هیچ پیراهن گشاده ای نقاب تکمه نگیرد

دعا کنیم خدا بپذیرد گناه آخر انسان را

و خواهران مقدس عاشق شوند به رفتار آدمی

 

همین روز ها کلید باغ خدا را می دزدم

دعا کنید   خواب مرا پایانی نیاورد صبح دیگری

مذاب ها همه سرگردانند

رودخانه به دریا می پیوندد

گمان کنم که جاده   خلقت معیوبی بود

گمان کنم که نوشتن  خنگ است  روی کاغذ حالا

و بهتر است سرم را کنار پیچک رقصانی چال کنم

بخوابم عمیق  و نام مرگ   دهانم بشود.

 

برای دختر گل ها کلاه و شال خریدم دیشب

دعا کنم که ببافد موهایش را

و روی وزن مزامیر خیمه زند   موج ها را بشناسد  در هجای گمشده ی حافظ

 

مسافریم برادر

بیا و خواب مرا تعبیر کن

 

 


قیامت می شد

 ببخشید . نجات تان دادم. از ده شعر حاصل دو روز آشوب زده گی بیابان ،  برای امروز همین دو تا کافی ست. اگر آن یگانه نمی فرمود می خواستم از خیر وب نویسی فعلن بگذرم. بفرمایید : 

ما چند تا منصور مومنی داریم

چند تا سید آفرین زاد داشته ایم در این سال های سرد

چند تا دو تا دو تا داریم  که یکی می شوند

چند تا شهرزاد قصه گو داریم  که   به شب ها تمام نشود

ما چند تا صدا برای صدا داریم   که   مولوی بشود

چند تا ردیف    درختان تبریزی    که به آخر نمی رسند؟

ما چند تا پریدن نت داریم   که به موسیقی برسد   دریای دادور باشد  اپرای ماه پیشونو را

ما چند تا دل پریشان داریم که   دل است    و   باید بیاید برابرم بنشیند    هیچی   نه  !  هیچی  نگوید

ما چند تا حواس پنج گانه ی مطرود پیش مان مانده    که   دست می زنی بنویسد

که   آه می کشی   همه جا باران ببارد

بنگری    تماما سیاه     پر از رنگ های تند اساطیر  باشد

ما چندتا حروف سی و دو حرفی داریم که    فارسی نباشد    عربی نباشد    میان دهکده ی بالا دست   و   پایین دست را آشتی بدهد

عروس بیارد  داماد ببرد

ما چندتا رفیق نداریم   که    باشد   ولی یکی که نباشد جهان کمی بکند  .  همه تفاوت شان در هیچی ست ؟

ما چند تا قشنگ تر از این روزها  را از دست داده ایم    که     دنیا خفت مرا گرفته    رهایم نمی کند

ما چند تا ترانه را فراموش کرده ایم   که   لپ محبوبم می لرزد

ما چند وقت هست به بازار نرفته ایم    همینطور الکی

ما چند ساعت ازکارافتاده را  اخیرا  لمس نکرده ایم  که  با ثانیه ها خنگ تر شدیم

ما چند خواب راحت  با حال را ترسیده ایم

ما چند بار از اول نخوانده ایم همین سطر های مشنگ شاعر را   که    بی هوا به فلسفه خرسندیم  .

 

برادرم  برادرم  !

  ما هیچ وقت  می شود   داغ عبوس و راحت چایی را     به آغاز قصه ها برسیم

و شهرزاد بخواند

  قیامت می شد .  

 

 


لج کرده ام

 

لج کرده ام      به چشم های خدا زل می زنم

نشسته ای به جهان فکر می کنی

کتاب می سوزانم     در لوحه ی خرفت  تواریخ بنویسید

خدا نکند سطر ها قیام کنند    حساب تان را کف دست تان می گذارند

دنیا پر از شرنگ نشود   شانس می آوری اخوی .

 

زل می زنم به دست های خودم

کمر به قتل دهانم می بندم

به خسبیدن پشت می کنم

غلت می زنم درون ظلمت ناتاکجای خاکستر

برایتان دو دسته گل مریم می آورم

بدم نمی آید    بنشینم    و   مبل ها همیشه سبکتر باشند از خدا

خطر بیاید کنار پارچه ی نازک  پیرهن گلر نگ ات

بترسم   و  خفه ام بکند گاز اشک آور

برای کل قضایا دلیل تازه ببافم

برای جمله ی اوراد   شراب تازه بریزم

گناهتان را    برادران عزیزم   خواهران قشنگم    خودم به عهده بگیرم

حال می دهد   پس تلاقی ی آواهاعلامتی بشوم      تا پریش شود موهاتان

بر  دراز اتوبانها     نهال بی رمقی باشم

                                        از نبودنش بهتر

پل ها را بردارم

به جایشان تهی بنشانم      که    ماشین ها  کنار هم بنشینند حرف ها بزنند

دوست دارم خیار پوست بکنم

و بیهده برای یک سفر دور        دور شوم از ماه.

 

محبوب من 

وقتی که نیستی  تو نیستی  ومن ناچارم

زل میزنم   به هر چه زل زدنی هست     روبروی  کسی نیست  جز همین.


چرا کسی متوجه نیست

 

فنجانی شیر بیاور  و  بیا بنشین پسر

صبح

      سه شنبه ست

بیدارش نکن مادر جان را

همینطور مختصری لپ زیبایش را می دزدیم می بریم اداره    هوای جهان روشن باشد

تریا مترن اچ را بده بخورد ناشتا . 

 

سلام چطوری ؟

 دلم برای تو بد جوری تنگ شده بود      پل هوایی ی میدان هفت تیر. 

 

الهی هزار سال گره بخورد دنیا   یکی دو طره گل گیسویت   همسایه

شاعران بیایند بیت بخوانند    سرهمین کوچه    پای پلکان خانه ی تو بانو. 

 

چرا نمی شود همه را یکجا نوشت ؟

سنگ    آب    خدا    پیپ    خیابان    سیامک    گل     خودم

خودم خرابتر از شب ام   چرا که باز برایت باید بنویسم

تو بی شراب ، چراغ پیاله ای     پیاله بگردان     قرآن بخوان

رویای نیم شبت را دوباره باز بخوان از نو

کلید سکر اسیر اشارت بود   کلید سکر اسیر عبارت بود    بزن  و  صحو را بینداز توی سطل

سه شنبه است همه ی صبح ها همیشه

پسر بیا و لبی با من تر کن    از ابتلاء که  در شیر هم لبالب  ودکاست

کلاه زمزمه ات را بگذار روی میز     برایش ترانه ای بنویسم

بیا بغل کنم ات محکم     بعد خودم را شوم آغوش

بیا بنشین صبح  روشن است     سه شنبه ست

رسولان نمی  رسند بخوانند آیه های نبوت را .

 

محبوب من

چرا کسی متوجه نیست  این پگاه   پگاه این سه شنبه  مکرر نمی شود   هرگز.


فال مرا که می گیرد؟

 

فال مرا که می گیرد؟

فنجان باژگون دهانم   شرحه شرحه   به ناز تو می گردد

شب را به شب گره زده ای

پیمانه های شعر عطش دارند   تا  شراب بنوشند  وقت های باز.

 

دنیای کوچکی ست که من زاده می شوم   برای دوست داشتن از دور

حتی نمی شود کلام ترا در تلفن بوسید دزدکی

دلتنگ می شوی و ساعت ده می خواهی حواس کامل بیداری را بیاشوبی .

 

روی سطوح کاشی ی نقره ای ی مهتاب

                             خوابت قشنگ باد الهی

چشمان نازک آهو را داری

خیال من این است   حتی اگر شبیه خودت باشی

فیروزه ایست پشت نگاهت   مکالمه ی رویاها در شب

                             خوابت قشنگ باد الهی .

 

 

فال مرا که می شکند  در بطون لاله های گمشده در حافظ ؟

                  هزار لاله بچینید  و    شمع های معطر یکجا

محبوب من به داغ لاله که می رقصد    چراغ های بی شماره ی طهران   خوشرنگ ترند از هر چی

در انجیل خوانده ام   خطوط خواب کبوتر ها را پریده اند پری ها

                                                      نگرد متن مقدس را   نمی یابیش .

 

شهر آشوب

باید خیال ، ساعت دیدار تلفن بزند

شب را به شب گره زده ای   خوب می فهمم

و فکر کرده ای   این کوچه های بی نهایت     سطوح سفر را می کاهد

انسان به نطفه ی نفسش دنیا را مست کرده که   مه می گیرد کوهستان ها

با دست های عاشق   سیب سیب می شود    انگور خواب تو

و گرنه حافظ یواشکی بغل گوشم گفت   کمی مواظب دهنت باش

خدا نکند بادها بوزند

و راز لای ورق ها ورق بخورد   می سوزی.

 

قرارمان این بود.

 

حافظ جان

از این جزیره ی عریان   ترانه های لبم را به خفیه گاه غزل هایت بردم

                                              ببخش برادر جان

نشان جاده در انبوه بوته های تماما وحشی حیران

نه ! عهد نشکستیم    قرار بود نرقصیم    نرقصیدم    خیال کافر مجروحت هنوز غریب بماند

                                                                                           که مانده است همیشه

هنوز مثل زمانی که بوی بابونه    به چاک پیرهنت مجنون می شد

                                                     به رایحه ی گرم آفتاب در شیراز.

 

عزیزکم پیری ست   و   مصرع مطول از یاد رفته  در بی سو

باید مرا کسی به نام پریشان لحظه ها بکشاند

که دست های دعا پر شد از ستاره و تصنیف

                          من اعتراف کنم خوب است.

 

سیامک آمده بود

و بوی گل می داد.

   


محبوبه جان

 

محبوبه جان

الان که ان یکاد برایت خواندم

هزار چرخ خورد   سیبی    در آسمان شب تهران

در انفجار انتحاری دیشب     شاید     دخترک لاهوری     قشنگ تر شدن اش را پیچید لای سپیدی

خودکار     تکه تکه  ترک زد   بوطیقا را.

 

محبوبه جان

ننویسم این بلند بلند شعر شدن    در   باریدن تگرک

سنگ از هوای خلق تنگی ی دنیا می ریزد بی حد

بوسیدنت میان مین و خیابان مردد است   در  غزنی

این قرن مجنون کش    این قرن از مغول بتر    در فرض های بی حاصل

و عشق های در اعماق خاموشی.

 

الان که شمع پای نگاهت نشانده ام

خواب از سر من و ترانه و پروانه ها پریده تر از سیب

تا سیب از سفر آسمانی اش برگردد

دلتنگ می شوند    درختان خوب من.

 

محبوبه جان

از سال های اول انسان که عاشقم

از روزهای کودکی ی ماه   وقتی کنار پنجره زل می زد   زمین لعنتی ی ما را

غروب خاطره اش عینهو صدفی پوچ

درازی ی بی منتهای کوچه ی تاریکی می شد   که   می روی نرسی .

 

چراغ ها روشن بود می دانم

دلم خوش بود از این تلائم بی منتهای شعف

به عشق این همه اقوال در کتاب های قدیمی سفر می کردم

بگو تو چند هزاره است سنگفرش خیابان هارا    پیاده می گذری    به مستی ی لبخندی

وشاهزاده از آن سرزمین کوچک سیاره اش هبوط کرد

غریو بود   و   عبث بود   و   همین دست ها که اگر می رسید به هم.

 

محبوبه جان

درست همین حالا    دقیقه ای که دعا در تماس چای و دهان گرم می شود

سر می رود سپیده از لبه ی  تیغ بامداد

و  شمع های کوچک    کنار پلکان چوبی ی یک معبد   در قبیله ای متروک   حواسشان پرت عشق های کهن شد

بریدم این نفس سرد تلوزیون را

و ان یکاد برایت خواندم در کابل.

 

محبوبه جان    شهرزاد من

درست همین حالا  کجای خاک دلت می لرزد ؟


چراغ ها را روشن کن

فرض کن وقت شد برای تو بنویسم

با هل رای الحب سکاری چه کنم

برقصم یا نه   چای بیاورم   یا قرارمان سر جایش باشد ؟

 

امروز چند کارت پستال ساده خریدم از دستفروش سر کوچه

هر چند سعی می کنم از گل کمتر بنویسم این روزها

فرض کن که کم نوشتم از گل

کارت پستال های ساده که هی  هفت رنگ می شوند   باز می شود  لب های شان برابر دنیا .

 

بیهوده است  وقت نشد  حرف بزنیم

قرارمان سر جایش

یکباره دست روی شانه ام نگذاری هول می کنم

غم در هوای خانه ی این مردم می سوزد    دلم می لرزد

برای مادر سهراب یا ندا  سلام تازه ای بفرستم   خوب است

بد نیست کارت پستالی پست کنم که گل اش خورشید بشود

                                                    به پهنای آسمان

عشق بماند تا بعد

نامه ای که نوشتی برای خدا کم بود

سعی کن مدام خودت را ورق بزنی و  ساده تر بنشینی کنار بیابان.

 

فرض کن که وقت شود باز با یکی بنویسم

قرارمان برسد روی شاخه      پرتقال درشتی باشد

برای خاک که فرقی نمی کند یا نه       فدای سرت.

 

سفر بودی  و  عود سوز های کوچک ماهی را به دامن آوردم

و رودخانه ی رفتار همسفران روشن بود.

 

 

شاعر که سخت نمی گیرد عزیزکم

نشانی ات را اس ام اس کن

کتاب پنجره ها را باز می کنم و سطر اول خورشید را می گذارم

کنار نقش سوالی که چشم باز کرده در گلکی خرد     در کارت پستال سومی

                                          می دهم خدا برساند به تو.

 

 

   چراغ ها را روشن کن.

 

 


درام

 

بایست    بمان

کودک از دالان دراز سیاهی می گذرد

شعر می نویسد با خون رگ زده اش

می میرد   نگاه کن   که می میرد   جوان بشود

بایست   بمان   ببین   چطور هوا گرگ و میش روز نخستین شده است.

 

صحنه برای افق کامل

بازیگران نقاب به صورت می خندند

بازوان      گشاده   و   باران تند ریز زمستانی   ،   یکبند   ،   تند تند

چتر ها همه مخدوش کاهلی    وگرنه هوا نم مطبوعی دارد

دارد خدا میان بازوان شما زاده می شود مردم.

 

بایست    تو هم با باران بریز در اتوبان

در خواب های مرتعش دست ها که نمی لغزند   با گناه مساوی باش

آه را به چند بخش مکرر تکثیر کن

آنقدر ها که برگ های جهان از آن لبالب بشود.

 

بمان  که قافله دارد کند می دود  اسبانش

دالان سیاه    رقص مکرر     باد مقابل     جهان مناسب یک وقت نشستن در کافه     بی تاب می رسد

با بیتی از غزل شوکت بخارایی

                            به یاد او کشیدم باده ی صد رنگ فکر امشب

                           سحر از کوچه ی مصرع گرفتم مست معنی را

کی را ؟   چهار راه بعدی ی دنیا بمان     مسافر از جاده رها می افتد     از صحنه     وخوان یکم جان می گیرد.

 

برای شما فالی از حافظ بگیرم مناسب است

تاویل آن به دشت های فراخی می افتد که    اسب ها دهن از گل ها می گیرند

و باجه های تلفن خالی ست

کسی به دوست داشتنش زنگ نمی زند    می بوسد    و لای علف ها مو هایش را دست می کشد

سراغ گیشه ها را نمی گیرد

پرده ی چشمانش  ستاره هایی دارد  که  فیلم های بلند کیهان در آن جریان دارد .

 

دلم برای خودم تنگ می شود صبح ها

دلم برای خدا تنگ می شودظهر ها

دلم برای شما تنگ میشود شب ها

 

دور می دوم که شب از دالان نمی گذرد افسوس

سیاه سیاه   عمیق عمیق    شگفت شگفت    تلخ تلخ    پر افسون   بی چون

تصویر های روی پرده تمامی نمی گیرد

بگو سیانس نهایی اول باشد برادر

هجوم ، نفس طپیدن را در نبض می کند    پنجه می کشد به ترنم بر گونه ( چه التیام عجیبی دارد این )

زخم هات نحیف ات کرده     ابا ظلمات.

 

عجول - ماه را می گویم - عجول برگه ی بیمارستان را انگشت می زند

سیاه   خنده ی شیرینی ست   روی گونه ی مهتابی

روی برانکارد رویت فردا را ترسخورده می آویزد

نمی رسد مرده    به عمق صحنه توجه کن

پگاه بعد    هوا شیرین است    توی جام پر از آب  پرتقال

و مرده لبانش را در ظلمات فراموشی    چرا می لیسی ؟

 

نوشته ام با آبی  - یا فیروزه ای؟ -

دلم برای شما تنگ می شود   با من به ظلمت یگانه ی تنهایی سفر بکنید

شراب غائله را پشت میز طرب صرف کنید

دها ن تان به بوی غزل ها نمی رسد حتمن

جناب آقای خیام

کسی به حرف تو حتی جهان  و  هر چه در او هست را نمی رقصد.

 

 

 تمام شد صحنه

و پیر کودکی که عصا در دست    از خطوط شیری رنگ میدان انقلاب    می گذرد.

 

تمام شد  حدیث ژرف    مکرر    سیاه    تلخ   و  این حوالی ی بی تاب

مرسی که با من آمده اید اینجا   که پرده داشت می افتاد

و قهوه جرعه ی اخر بود.


سهراب اعرابی

 

دیوانه ام می کنی مادر جان

اسم پسرت سهراب بود

کدام پدر تیغ روی سینه فرزند می کشد ؟

 

 

تمام فاجعه را ننویسید مردم ، آتش می گیرم

تمام آتش عالم در من جوش می زند   می گریم .

 

 

دیوانه ام می کنی مادر جان

و با کسی که لای ورق های تنم موج می زند تلخ می شوم

نمی شوم که رگانم خون به قلب علیلم ببرند.

 

 

صدای خسته ام از خاک پر شدند

برای ضجه های لبانم لفظی نمی رسد

و  شعر همیشه در همین شرایط دشوار

خم می شود ببوسد دستت را.

 

دیوانه ام می کنی مادر جان .  

 

 


و اسم خودت را هم گذاشته ای خدا

 

 

چرا تهی ام می کنی

من که حافظ می خوانم   قرآن می خوانم   کتاب مقدس می خوانم

خیابان ها را می فهمم

از دست می دهم کلید های گنجه ی بابا بزرگ را

عکس مصدق را بر دیوار می زنم

برای جنبش سبز دلم می گیرد   می گریم

درخت های سیاه پوش را در آغوش می گیرم محکم

برای عکس های گنگ  که  در قاب های سرد گورستان تنها مانده اند  حکایت می گویم

تنها نمی گذارم مادر را

خیال های دلم را که کودکند   دست می گیرم   می برم پارک لاله   دل شان باز بشود

چرا تهی ام می کنی مزاحم ؟

 

عجب گناه بزرگی لب هایم گذاشت  روی صدای باران

هوای مه گرفته ی کوهستان دامانم را گرفته است

کسی نمی رود به چشمه - پری سکه ای بیندازد

گره از این دل لامصب هزار فاصله     با    باغ های معلق هم باز نمی شود

      کجا ؟

چرا علامت  انگشت های تهی تا جزیره ی مجنون بودن می ماند.

 

شکایتی دارم

از آفتاب که با خاک می دمد  تلاوت منشاوی را در دشت های خالی ی رفتن

من این سطوح مقدس را رسیده ام   که  همین طور می روم نرسم

به حجم فکر می کردم  که  عشق پیچک موهایش باشد

سر قرار قرار از کف دادم باور کن

 

 

تو گفته بودی   هوای آنطرف جاده های متروک را   مراقب باش

تو گفته بودی   مواظب دل شکسته ی این خانه های دهکده ای باش   که   انسان گم شد .

 

بودم     دو چشم حوصله را در بخوردان اشارت سوزاندم

به فکر کوچه ی بن بست خامشی

هزار و یک چراغ طرب روشن کردم و چشم هام لبالب آتش بود

برای فاتحه ای گل بردم  که   مرده اش شناسنامه نداشت.

 

و  باز می آیی هنوز دست زنان   خنده رو   و  بی پروا

و اسم خودت را  هم گذاشته ای خدا

لطیف می بری افسون درک جاذبه ها را   بهانه می گیری  بهانه می گیری   قبول کن پدرم !

 

و  مثل پر که نمی ترسد   و   می ترسم   و باد تند زمستانی که می وزانی از آن دور دست های عدم .

 

مگر گناه رها بودن از تو کار خودت نیست؟

مگر غروب اثیری که   می گذاری ام    از فرض های بیهده بر خیزم

لباس تازه بپوشم   کراوات بزنم   برق بیندازم    کفش های نووم را

و میل خاک در اطوار نازک موسیقی ی بدوی

مگر تهافت مستی به فلسفه ی وقت های مکرر... چرا اینطور ؟

 

چرا تهی ام می کنی پدر جان ..نمی فهمم..

 

 

 

 


مثل بهار بندر عباس

 

چشم هایم را بیدار نمی کنی محبوب من

خوابم را بتکان در کلمه های آخرت در تلفن

چای و چای و پیپ و چای و پیپ و صدای خدا نشسته کنار آبی

فاطی نگران عشق های پریشانی ست که مرا می چپاند درجیب کوچک توارد و پایان.

 

می گوید پسر مطول نگو   نخوان   ننویس   نیندیش

خواب هایم را می نویسم در سطر های بلندی که روی دست کبوتر ها مانده

مرا بگذارید با خودم

با طعم خاکی ی رویاهایی که زیر زبان پیچان می گذرند و کسی دل به حال  عبورغبار نسوزانده ست .

 

یادت نمانده عزیزم

لیلاند های بیابانی را می گویم که با مسافران صبور آمدند

پنج سالگی ات را دو باره جشن بگیریم بهتر است

پنج سالگی ات را دوباره جشن بگیریم از آن سفر دور

تا خیال زیارت تماس گونه ی بانو را برخیزد

بهار مثل علف های هرز سبکبال بیفتد پیش پایت

موظفی بنشینی       خم شوی   ببویی       ببوسی    و     ناگهان تمام حوصله ی عشق را.

 

گمان باطل مغلوبی می آید

در می زند     داریه می کوبد      طرب می بازد کنار حوض پر از فیروزه ای

کنار پر از فیروزه   باز اگر باشی در را

مگر کسی گمان بدی برده که   خودت را می بازی اینطور

و با چای    می کشی پیپ     می نوشی چای     می رسی به خرابی ی پیدایت   که روی صورت گندت ترک زده است.

 

چقدر باید همیشه لفظ نصیحت را بیاورم   بگذارم   در پیشخوان   شاید یکی دو جرعه تو آدم باشی

به دخترک باید یکی بگوید بچه !

به خواب گنگ بخاری که اعتماد نباید کرد  بی هوا

که ناگهان به شعله ی خفیه  کتاب خاطره هایت محو می شود    خاکستر می شود  و این عوضی روی دست دعا می ماند ماه .

حکایت نفسی بود حرف های تو انصافا

اگر نگفته بودی چطور می شد    ازآه چشمه ها دوباره بنوشم خون را

پستان گرفتنم از مادر به محض زاده شدن پایان گرفت  بپرس از مادر

مرا فرشته ها به دامن افلاک راه ندادند   پس زدند به قران

انسان مدام روزنه ی الکنی ست پر از سوال و پر از باز هم سوال

شاید خرفت شدم   این بهانه های   چهل و پنج سالگی ام را .

 

بیدارم ها !

ولی خیال کن که کسی عشق را قشنگ تر از تو شبیه آینه ها می فهمد

وتو درست ساعت ده   صبح های خنک   باید   همیشه

 حتی بعد از نبودنش  بیدارش کنی   چشمهای خمار از خوابش را

و بعد کاهلم الان از آفتاب که یکدم تابید   روی چند برگ مانده ی خرمالو   در یاد آوران .

مدام پیپ و چایی   و   چایی  و  خنده های کمی نامفهوم

و بی تماس دهان قهوه های تکلم را بلعیدن.

 

تا اینجا

تعلقی است که با ماه با هوا ، نوشتن ، با خدا و با تمام افق ها دارم

اگر افق چیزی می بود مثل شب

هزار پاکت خاکستری خریده بودم از بازار

می گذاشتمش در پاکت

نشانی ات که همان کوچه ی کنار نبش نمی دانم چند هست ؟ هنوزم ها !

همان کنار پارک که با نیمکت چوبی اش    خنده های آن دو جوان مست ات کرد.

 

تا اینجا نوشته بودنم از باز هم نوشتن ات   ترا نوشتن ات ، نه!

نمی دانم

تا اینجا همش به خودم سور می زدم و خدا حال می کرد با یکی

کسی که نامه نوشته است مرده است و حالا دارد ملائک مقرب حق را می پوسد

از عشق می نویسد   و    دنیا تمام چیز های قشنگش برای ساده شدن لخت می شوند.

 

چقدر باید بنویسم که   دخترک   که چهل سالت است و عاشق نمی شوی

                                                                     بهتر

فریب دست های خیال این است این

پرنده می شود این گرگ   این ستاره ی شب های موج    که    غرقاب اسم آخری ی اوست

خدا تمرد اول را بخشید بچه است رهایش کن

خدا تمرد دوم را بخشید بچه است رهایش کن

پرنده می شود این بامداد سرد که نا گاه می وزد و زمستان با توست .

 باز آه ای رفیق خرابم کن

برای هیچکس راز های خالی ات که   همین جاست   ترانه ای بخوان

نقاب خوب نبود آوازم را   رازم را

و یکبار در دوشنبه ی آن سال های غربت ناممکن    نقاب ریخت کسی    شاید شبنم

قریب مرده بودم

نقاب را تو بکن از خیال چهره ام   که   دارد بهتر می شود   حالش.

 

محبوب من کجا که باز ببیند گل

زمین کجاست که من آشناش کنم با باران

خدا کجاست   با خرمنی سوال   برایم بیاورد سبدی پرسش تازه

درست کار تو بود که    گفته های قشنگی آوردی

سکوت شمس ترک خورد در مولانا

و امهات جهان را نقیضه ای کردی در بنده.

 

چقدر مانده به یادم

عباس باقری می گفت با خودش یا دیگری ، به خاطرم نمی رسد که دقیقا

عشق کوتاه بود

مثل بهار بندر عباس

توی کتابفروشی بودم

 کنار صفحه ی اول   از کتاب طلسم و جادو    نوشته بودم پاییز را

قشنگ بود و لطیف    خوشم آمد

می تکاند

و من چه نرم   چه رقصان   چه بی نشان    می افتم حضور برگ شدن را حالا

مبارک است آقا

و من خوشم آمد.   

  


به خودم گفتم

 

 

تمام خیابان های جهان از آن منند

کوچه های بن بست را دوست می دارم

مهم نیست کسی بخواهدت و برایت چای بریزد یا قر

لبخند از هزار پشت به آدمی رسیده

و اندوه میراث باستانی ی پیش از تکامل بشر است.

 

کتاب نخوان عزیزم

به عشق های کوچک یکشنبه همیشه فکر نکن

من از تو می گذرم حتی اگر کسی برای من از دور بوسه ای بفرستد

از عشق نمی گذرد کاهن ولی.

 

تمام ابر ها وترک ها در من رخ می دهد

تمام صاعقه ها لای انگشت های من آوار می شود که ببارد بر مردم

باران هم ببارد خوب است

کمی به فکر خودت باش تا کسی دوباره لبانت را در آذر ماه بعدی بدزدد

من آب های جهان را خیلی دوست می دارم

و قایقی که به بندر نمی رسد و برایش قبیله می گرید.

 

 کتاب های غریبی هم هست

 کدام آدم بیکار وقت های خودش را نوشته مهم نیست

به کالوینو  گفتم به مولوی به آقای بورخس     دیشب

چه قدر آدم مغشوش پای سطر های فراموش ناتمام گذشتند

و کاهنان سلیسی که پای یک ستاره ی لاغر تمام روز جهان را مراقب اوراد نام های تو بودند.

 

 

همین دقایق آخر که سایه ها را باید بفهمد آینه ی رویاهایت

رفیق

نیمکت  های چوبی ی تمام پارک های جهان  از آن من است

من آفتاب زمستان را دوست تر دارم

چراغ های عروسی را که غفلت مطول خاکستری ست خدایان را

در انفجار جهان بعد از آن خمار عاشقانه که هر روز محتمل است

و روی چینی ی فنجان چای سبز

که ممکن است برای هر مسافر مدهوشی همیشه اتفاق بیفتد

علامتی بگذارد تابعد.

 

 

خراب می شود این حرف ها میان فاصله ی حرف های مزخرف

چقدر حرف زدم با چراغ کشته ی مردم

و فکر کرده خدا دست می دهد همیشه زمانی کنار باغچه گل باشی

تمام باغچه ها را که با پرنده و زن یکجا

یکهو مجاور نفس مرد های مسافر دمیده اند

شبیه پرسش یک آه وقت مرگ نمی دانم کی ؟

 تمام اینهمه را باز می شوم آغوش

                                      و دوست می دارم.

 

چرا نمی شود اندوه مثل برگ

مگر چه عیب به افتادن است که پاییز لای کاغذ تقویم کنده می شود و نمی مانی

چرا نمی شکفد گل در آفتاب زمستان

خدا چرا به دل مومنان سرک کشیده و  شیطان کمی غریب است؟

 

نه!

خیال شعر به این لفظ های محض ندارم

فقط شب است که از هفت تیر تا وزرا

فقط شب است که از تیه توی ریگستان      محالم

و عشق می کنم   خدا و حضرت ابلیس   با منند   برابر

                              نشسته پای تماشای فیلم های همه هیچ همین دیشب.

 

دوباره وقت بکن با مداد رنگی مدرسه روی سپیدی میان فاصله ها برگرد

هزار مرتبه اسم غریب خودت را بنویس از نو

من عاشق ام همیشه این همه را

علی الخصوص یکی را که باز تو شاید.


ناگهان شب و قشنگ اندوه

.یکم :

 

خیال کن که هوا برگ های پرهیز است

ورق نخورد نسیمی که مست پاییز است

دهان به خواب سپرد و زمان گذشت بر او

ترانه ای که به دندان عمر ناچیز است

دریغ اگر نشود فصل خاک گردیدن

تمام حوصله ی آسمان غمآویز است

مراد آینه دیدار داغ پیشانی ست

نهان مباد چراغی که ماه شبدیز است

عبور روح سبکبار مهربانی ها

فسونگری کند ار آفتا ب گل خیز است

مرا به شوق نشاندند روز بی تابی

صبور تر بگذر مرد وقت تمییز است

برای این شب دلتنگ شمع چشمم سوخت

چراغ تازه بیاور که طبع شب تیز است

از این خزان که گذشتیم یاد تان نرود

که کوته است جهان گرچه جان دل انگیز است

 

دوم :

 

شوق مرا خبر ندهد آفتاب من

می ریزد از پیاله ی شب توش و تاب من

گل می دهد سحر طرب بی قراری ام

افتاده در وجیزه ی امید خواب من

دست ترا گرفته در آغوش آسمان

مردی که خفته بود در افسوس  ناب  من

پروانه نیستم که ترا شمع بشکفم

پیمانه ات مدام بنوشان شراب من

می ترسی از ستاره ی شب سوز بی هشی

می گویدت زمانه زمانی جواب من

کز این دوراهه راه نبینی که بگذری

کز این خراب عمر بتر از خراب من

باشد که باز  باغ بروید به دامنت

رقصان شود بهار از اشک و از آب من

کوتاه بود و باد وزید از کرانه ها

در آتشی که رقص کند بر شهاب من

 

 

                                               2بامداد21آذر88


................................................................................

دلگیرم .  از باران  از پرنده  از خیابان. از  مردم  خیلی. یک عالم . فکر می کنند استعاره ست که در من حرف می زند . پس من کی باید حرف بزنم ؟ خانم ها و آقایان ! دیشب با پدر بزرگم می گفتم  دنیا بد جوری کودن است دهانش. (یادم رفت بپرسم اوضاع بهشت چگونه است. 16 آذر آنجا هم سر خیابان ملتهب بود ؟ باران و برف چطور است؟ خوبی را کتک که نمی زنند آنجا ؟ ) .

دیشب با آقا جانم که من زودتر از زودتر مردنش متولد شدم (حجت شاید بگوید دیر تر از زود مردن آقاجان ) و ندیدمش می گفتم خواب مثل خودش نیست . دوست داشتن فقط یکی ست. بد است که . دوست داشتن باید دو نفره باشد اولا بعد که قشنگ تر شد بعد که لطیف ترک شد ، آنوقت شش میلیارد نفره باید بشود. مثلن شعر چه عیبی داشت که بهروز هم برای من شکایت کیفری تنظیم کرد ه یا فواد مرا لو داده که از جزیره آدم خواران هستم . پدر بزرگ جان اگر تو از جزیره ی آدم خوارها نمی آمدی حالا من برای خودم کسی بودم .می نشستم با چشم های خدا عشق بازی می کردم  با بچه های ملکوت لی لی  بازی می کردم به فرشته ها دزدکی اس ام اسی می فرستادم و سر بازار سر پوش عدن قرار می گذاشتم . بر همه ی دنیا لعنت که دست لشش را فرو کرد توی سینه ی سوزانم و قلب مرا بر داشت گذاشت روی آتش  کته که کاملن خاکستر شود دل بی حاصل . حالا با قلب عاریتی که نمی توانم پیش شما بیایم.  اصلن خانم ها و آقایان را ب  ولش ، اینها تمثیل و استعاره ست ؟

گور پدر آدم ها. ما که در جزیره بودیم دونفره تمام قبیله را دوست داشتیم حالا فلاکت دنیا را بنگر ؟ تمام جهان دو نفر هم نیست . تمام زمین دونفر هم  یکی دوست ندارند. سر کلمه ها با هم مجادله نکنیم . قبول دارم حرف تو درست است . بی خود آمدیم بی خود مانده ایم ولی خودمان باید مواظب اوضاع باشیم که بی خود تمام نشود این تتمه و موجودی. تو راست می گویی که :  بچه ی لوس آقا جان ! این جزیره ی کوچک موجودت ،  احساس دلتنگی می کند. یک روز صبح کله ی سحر به کاروان برسان خودت را  تفنگت را از باروت پر کن تیغ از گرده ی همت بکش بیرون و به قافله بزن . امتعه و اشربه و سوختنی های معطر را به یغما بر  بزن به ایل مغرب و شهرزاد قصه گو را بدزد . یادت باشد قبیله ی ما عیار است  قماش و درهم ودنیا نمی دزدد. ای آقا جان . دلت کجاست عزیزم ؟ دنیا عوض شده آدمها همه ، جور دیگری شده اند . به من اجازه ی حمل اسلحه داده نمی شود . اگر تیغ به دست بگیرم سر محرم است و بگیر بگیر قمه زنی. نترس عزیزم . نترس. بلد شده ام شعر را بردارم به کاروان بزنم. تو یادت هست که . آنوقت کی می فهمید لفظ بوی استعاره می دهد . درخت طعم نماد نمی داد. باران به خاطر باران بودنش توی دل ما هم می بارید. غم بود -  به فرمایش جناب آقای اسماعیل خویی شاعر محترم  -   اما کم بود . آدم های جزیره ی آدم خوارها برای دزدیدن شهرزاد شان جهان را به آتش می کشیدند و هیچ اتفاقی هم نمی افتاد . بعد ،  میلیون ها سال بعد نظامی ی گنجوی تازه لیلی و مجنونش را می نوشت . حالا تو اوضاع را بنگر . خانم ها و آقایان به اداره ی  به هم ریختگی امنیت ملی شکایت می کنند که فلانی ( که نتیجه ی عزیزت باشد ) در شعر اعتراف کرده یکم : دنیا را آتش می زند ، دویم : به میراث منظوم ملت همیشه در صحنه ( که همیشه همین صحنه دار بودنش اذیت ام می کند ها !) حمله کرده و اگر کسی از جلووش در نیاید مآثر و مکاتیب  ملی و مذهبی هباء ا منثوراست. با احترام فراوان  : بهروز فواد بانکی مون  محمد هاشم بشریت و بر و بچه ها.     تازه بعد التحریر : سیم یکی غضنفر رو بگیره داره زرت زرت به دروازه ی خودش دو تا دو تا گل می زنه. تقاضای مهجوریت برایش داریم بالکل.

دلگیرم از همه   از خدا   از شهرزاد  از جزیره ی کوچک خودم  و از کلمه ها که فقط یک بار کلمه بود و تنها یک مرتبه خدا شد  و روزی روز ششم . بابای عزیزم از آن دنیا دستور بده بخشنامه ی  قواعد ادبی و اجتماعی و ...   باطل شود و من به زبان اهالی جزیره بنویسم . دلم دارد گریه کنم می خواهد   و   من از همین الان   اصلن چیزی نمی نویسم تا یک آدمی بگوید    دوستت دارم     و آنوقت به قافله حمله می کنم و آبروی تاریخی ی چند ملیارد ساله ی عیاری و قلندری تان را حفظ میکنم. اصرار نکن .   محال است   تا وقتی همه چیز یک طرفه ست   بنویسم . نا سلامتی من نوه نتیجه ی جنابعالی ام . و من اصلن نمی نویسم تا یکی یاد بگیرد    انسان استعاره نیست     خدا توی چشم هایم مضطرب  پیاده روی های نیم شب ام هست  خدا توی اس ام اس های شب بخیر بی پاسخی ست که پر می کشند و بی هوده  . دکتر محمد عزیز قرص هایت عمل نکرد    تفنگم را بر می دارم  و به همین زودی  یه قافله ها می زنم و شهرزاد دلم را می دزدم . کلمه هایم کو ؟ شهرزادم نا پیداست     نه ! راستی فعلن با کلمه قهرم پدر بزرگ عزیزم  !


صندلی و تلفن

 

 

خاموش  ،  سنگ   ،  مساوی

 من از جزیره ی آد م خوار ها به خانه ی تان می آیم

چراغ کشته ی لب هاتان را می افروزم.

 

شعر نمی خوانم

یکهو تمام جهان می خواهد در من بنویسد :

                                               دوستت دارم

یکهو کتاب ها همه یکجا می آیند روی خط که بگویند:

                                                                      الو

                                                                 رفیق هوا با ماست

                                                               آسمان  ،  ترانه ،  ژاکت یقه اسکی

                                                               و در کنار میز خدا

                                                      یک صندلی برای تو خالی کرده اند پرستو ها.

 

بگذار سطر ها همه راضی باشند

و بچه ها که مرابا آب نبات چوبی ی رویای کوچک شان عوض کردند.

 

عزیزم

یک چای تلخ بهاره ی لاهیجان به من بدهید

حرف های اول شعرم برای شما ناقابل

من مخلص تمام ورق ها هم هستم که کودنند

من مخلص تمام قلم ها یی هستم که مرا خط می کشند نمیرم

با سازتان نه تنها می رقصم

 بلکه می میرم این دو چشم پریشان را یکجا.

 

حالا که راه کمی مانده با زنگ هر تلفن حالم خوب می شود

فکر کرده ام نکند آذر تمام شود به دنیا نیایم

به قصه های ساده ای که مرا می نویسند معتقدم

ایمان دارم شیطان گناه اول حوا نبود خدا با ماست

انسان برای هیچ کسی کافی نیست

و تکه تکه شدن هایم برای خودم می ماند .

 

فواد من

حالا که از جزیره ی آد خوار ها می آیم ققنوس وار

بگذار چای تازه بنوشم

در بامداد کافه ی دنیا بنشینم

تنها باشم  ،  غریبه  ،  تلفن زنگ بزند و بگویی :

                                                               الو

                                                            رفیق کجایی ؟

                                                  این صندلی برای تو خالی ست دیر می شود ها!

 

 یک صندلی برای خودم خالی کن

چون تازه زاده شدم در آذر ماه

تا مرگ فاصله ای هست حتی یک خط

و آن خط آخر را بردار مال تو.

 

امروز روز چندم امشب خواهد شد ؟ خبر بده.

 

 

 


تا جمعه ساعت دو

  

 

تا جمعه ساعت دو دنیا را آتش می زنم

می توانی در خانه بمانی و بشقاب هایت را بشوری

سنگی بیندازی

                  سایه ی ابر از آب بگذرد

ماه بیفتد در چشمان آسمان   که    تنش خیس می شود  از  تابیدن .

 

تا جمعه ساعت دو   تمام شعر های زمین را می سوزانم

با صدای بلند باد

توی کوچه های بیابان زمزمه می بافم

حروف رابطه را هاشور می زنم

عجالتا به اطلاع زمستان می رسانم

تا جمعه ساعت دو باران ممنوع .

 

 

دنیا باید لباس گرم بپوشد

با ژاکتی که پود زمزمه هایم در اوست

دنیا باید برای فاصله ها فکری بکند

دنیا باید به احترام حس درخشان زندگی  کلاه از سر بردارد

شب های قاهره باشد موسیقی را

لب های بوسه ی رقصان در بغداد قصه ها

دنیا باید به فکر عاقبت گلها باشد

دنیا باید به آیه آیه ی هذیان برگ ها جواب پس بدهد

                                                 تا جمعه ساعت دو .

 

 

می توانی کنار لایحه ی مستی   بنشینی

خمار تازگی ی وقت های خواب بمانی تنبل

صدای خسته ی ام کلثوم را بی ملاحظه ی رویاها

                                                    ولوم بدهی

و من مدام بگویم   بی انصاف چقدر جام جهان بین بی فکر است.

 

 

تا جمعه ساعت دو تعطیل

حتی حقوق شهروندی ی آرام رد شدن تعطیل

حتی صدای زخمی ی مردان دوردست

تصنیف راز های کتک خوردن   در  وقت بی دریغ دمکراسی تعطیل

 از پشت عینک ات

   که    نگران  است پنجره ها را

 و  با پرنده های خدا حرف می زند

تعطیل می کنم همیشه ی ناپیدا را تا جمعه ساعت دو .

 

 

این روز های سرد که تا جمعه ساعت دو وقت می برد

                 کتاب بخوان

اس ام اسی بفرست برای کریستیان بوبن

در ارتفاع یک نت بودهی بار اطراق کن

روی فواصل یک حرف تا خدا راحت باش

گاهی برس بکش به پریشانی

مو های گیج صدایت را تنظیم کن به قرمز لب هایت

                       در آن مربعی که دلش می خواست آینه ات باشد

با خواهرت ،  ترنم خورشید را بگیر و  برو تا اشراق

من کهکشان راه شیری ی خوشرنگی سراغ دارم

                            لای کتاب بیهده اسمش هست.

 

 

تا جمعه ساعت دو دنیا را می لرزانم

  فکر خودت باش

دارد پیاله ی موسیقی از شیر خاطره ها سر می رود

و ممکن است که   خوابت  آتش  بگیرد. 

 

 

شعر های دیگری برای خودم دارم

خواب های زیادی باید دوباره ببینم

                      تا جمعه ساعت دوفعلن .

 

 


من شاعرم رفقا لابد

 

چیز های کوچکی بلدم

آواز بلد نیستم

کتاب که می خوانم می خندی

هوای خوب شب از ما که می گذرد گرم می شوی

چای می خورم  مجاور آتش ها

یاد گرفته ام برای  تو از کوچه ها ی خلوت تهران ترانه بخوانم

بلد شده ام گاهی دوباره گریه کنم  .

 

کم نیست پای کلام ، آتش باشیم

یا  پای آتش لبخندت هزار بار بگویم   بسم الله

شاید به خاطرت برسد سبز می شود نفس برگ

وقتی  که نامه می دهی  و سلام از دست ات می افتد.

 

یادت نمی ماند

گفتی    به    آینه    تو لبم را قرمز کن

با عکس های منتشر باغ خبر بنویس

سیبی کنار دست خدا باش توی راه

گاهی بیا بنشین با ماه مدتی .

 

لبخند های کوچک دنیا را تکثیر می کنی

سطری بهانه می کنم   برسی  تا  باران

لای کلاه شب نفس ات را کبریت می زنم

نبض ات برابر توتون مه می افتد

و    روزنامه ای که نمی خوانم  توقیف می شود.

 

من شاعرم رفقا لابد

از خاک بوی کبوتر می آید

در کوچه   طعم ساعت   ده   موج   می زند

حتی اگر بنویسم 

                         -  ماهی

 می خندی

                 - توی خیال آینه رازی داری قشنگ تر از رویا

می خندی

چون چیز های کوچکی بلدم می خندی

   و      سمت ما هنوز جهان تاب می خورد    کودکی اش را

 و   الله اکبر شنیده می شود از پشت بام های مقابل.

 

 

  من مثل هیچکس بلد نیستم بنویسم

             حتی حروف کوچک اسم ات را .

 

 


راوی

 

بوسه در خیابان باتوم می خورد

و من در کلمه زاده می شوم.

 

امروز روز چندم از کودک شدنم بود؟

 

شناسنامه ام را تردید کن

 عددها می میرند و آبها به سطرهای حنجره لبریز می شوند.

خیس

 در کوچه های خلوت شب راه می روم

                        تا دیر وقت

رویا هایم فیروزه ایست

هنوز آینه می گردانم با دست های ترد خدا.

 

روی پیرهن باد علامت گل ها را می کارم

با خستگی نگاه دلت را می دزدم

 و می دانم از لفظ عشق تنت می لرزد.

 

 یک آسمان دهان نگفتن در من می رقصد

چون عاشق ستاره های بزرگی بودم

شاید قرار بود کلاه از سر بردارم

و بر دست های کاغذی روح بشکنم.

 

شاید کنار باغچه باید می خواندم از آفتاب.

 

حالا تمام کوچه ها دهان مرا عادت کردند

وخواب های خیس جهان را باور دارم.

 

باید قرار تازه ای از خلوت باقی باشد

در گنجه ی عتیق کتاب تن

و کوچه های آب خورده ای که ندیده است پای شب.

 

بوسه در خیابان باتوم می خورد

دوباره به افسون بر می گردد راوی.

 

 


برادرم خداوند

 

دارد چه اتفاقی می افتد ؟

به سمت آبی ها مایل شده ام

وخورشید از غروب به آسمان می آید.

 

با کلمه به غربت ابروهایت کج می شوم

ماه می گوید دوباره به دریاها زده ای

قایق آوازت تاب بر می دارد

و می توانی در صراحت یک فصل پر از موج غرق بشوی .

 

دوباره نه

نه

می نویسم برابر امواج

کتاب رقص های همین حالا را

و قصه هایی که در نبوت من تن می شوند برویند توی سپیدی ها

خواندن لب ها را می سپارم به آفتاب

گم  ؛ گنگ ؛  ساده  و مرموز.

 

    در جستجوی تو هفت در یا را

در جستجوی تو هفتاد آسمان پر از انگور را

در جستجوی تو هزار و یک ترانه ی خون را در پای آبله ی راه

در جستجوی تو بودم عزیزکم

نیامده رفتی تا ستایش باران با من شراب شود بی حد

به رقص حزقیال نبی _برادر من_  ایمان دارم

به شوق خنده های همین صبح پا بزا مرا با خود برد برادر مجنونم

دوباره پای اجاق شب

نشسته بودم با لیلی

نرم نرم جهان می سوخت توی شرق سحر خوانی با باران

و نجوایم با کی بود؟

وآوازم در کدام کران ریخت در پیاله ی زن تا بر خیزد؟

حوصله ام بشارت ویران را می روبد

در بطن تکه های چوب ، تنم زق می زد طرب را

زن با شال آبی ی ماه دور نگاه اش

زایر کتاب جامعه را از بر بود از آخر

سماع طرب در ویرانی .

 

 

تنها با باد به سرزمین مقدس  خواهم آمد اخیا

و خانه ای سپید با هزار پنجره ، رو به دو چشمانم باز می کنم  اخیا

 باران در گیس های خیالم در خواهد افشاند

ترانه می شوم از رقصان رقصان بهانه های درخشانت در تاریکی اخیا.

 

تمام خواهد شد که با تبسم نمناکی خواهم مرد

بی رنج لحظه های گذشتن از پل

نسیم ساده ی فروردین را گلی پر از ترانه و لبخند می کنم به آب های ورارود می سپارم

کارم گذشتن از تب بیدار یرگ های خزان بود

کتاب جامعه را خواند مسافراز اول.

 

اخیا  اخیا

 


گزارشی از هوای روزانه

برف که می بارد تو قشنگ می شوی         خطوط ممتد تمام خیابان ها را تسخیر می کند         پلیس پشت سکوت عقربه ی وقت کز می کند و تو ویراژ می دهی       کارت های جریمه توی جیب خدا یخ می زند      شاعر برابر سازمان ملل فحش می دهد به استعاره و تکریر و قافیه و لفظ      دیوان شمس       کشکول روی شانه        تبرزین در دست      در کوچه نعره می زند: های حوض..      نه ! ببخشید  ؛     از این بار :        دیوان شمس       کشکول روی شانه       تبر زین در دست        در کوچه نعره میزند :      قافیه اندیشم و دلدار من ...      مهم نیست عزیزم        دنیا به هیچ قیمتی         حتا به قیمت  این برف ریز آخر پاییز هم        ته جیب هیچ بنی بشری  نیست.

 

لطفن به لفظ وقت توجه کن         به قشنگ تر شدن        یابهتر شدن          برف بی آنکه از تو یا رفیق بغل دستیت بپرسد           پیش من است        دلتنگ آفتاب نباش        باشد ؟        دلتنگ خورده های آب شده ی برف نباش      باشد ؟       دلتنگ خواب های زمستانی باش       که رویا ها همینطور مثل هوا از سر و کول ات بالا می افتد  (عجیب چیزی گفته ید الله رویایی       بالا می افتد     زکی)       دلتنگ لفظ خودت باش      گیلاس  مارک دار فلسفه را ول کن عزیزکم       پیمانه ای از این شراب بی ملال دو چشمانت بریز برای خودت       لطفن....دوباره نوشتم تا یادم نرود  ....  لطفن به وضع وقت توجه کن    .

 

دارد ضعیف می شود        نفس نفس    کلمه    برف می شود ادای زمستان در بیداری        نه         باید       باید تتند تند تر از تند        بیایی کارت دارم       سفید شدن سهل نیست        سبک شدن         از استعاره و تکریر و قافیه و مفت          نمی ارزد       ببار حضرت آقا        دارد زمین از عشق بازی ی با مرگ حال می کند      شاعر پی ی شبانی الفاظ گم شده    شاعر برای یافتن شاذ      دارد برای شاعر بیگانه غاز می چراند      صبح زود که باید برخیزد      دم های نازنین و ادیبانه را  برای کریمان تکان بدهد به جرم چند ..    .ولش کن         دارد نفس زنان    نمی رسد به زمین        من می رسم         و تو   می خندی   .      به چی ؟ 

  

دیروز پدر بزرگ احسان هاشمی مرد        امروز عروسی ست         دیروز سرم درد نمی کرد      امروز دلم مثل سیر و سرکه  چیپس  می شود        و        برگ های آخر پاییز را باد می برد       دیروز عرفان  صوفیانه برای مارتین لینکز     امروز سرد می شود هوا         خودت را خوب بپوشان         یادت نرود!         دیروز        قزلباش لای برگهای دوره ی متروک       در کتاب کلاغ های کاغذی اش     مرد( فاتحه ممنوع!)         امروز         شعر می دود  پی دستانش             گزارش کامل شد           و روزنامه ی  بی خط   از این خطوط ممتد و متقاطع        سقف تمام دکه های روزنامه فروشی را    اشغال کرده      روزنامه ی برفی .      دیروز خسته شد       و       امروز       پشت پنجره کاهل.

 

برف که می بارد تو قشنگ می شوی       برف نمی بارد تو قشنگ می شوی        بهار بیاید تو زیبایی        خزان بیاید تو زیباتر      چه حالی دارد با تو به تابستان برویم         گلابی ها را         که نگو        سیب دوست ندارم          به خاطر انگورها تا سر اندیب باید رفت           تا ولایتی از هند          تا هزار بیت اول شهنامه                همیشه خاطره ها مستم می کند           (عسس بفهمد کارم زار است              علی الخصوص در این زمانه که باید به جای  سبز  بگویی :  آن رنگ دیگری)       با قصه ها هیشه دلم غنج می زند    خاتون چین و ماچین می آید    و آفتاب لبم را می دزدد   ...

 

خطرناک شد    اصلا  عزیز من کی بهت گفت  برف  دارد می بارد        دیوان شمس     دارد از آن سر بهار      یکدست زلف کباب ترکی            یکدست  پپسی     همینطور عر می زند :  خونه ها تاریکن دوکونا بسته س.. 

 

برف نمی بارد..................................................    

               


دیشب

دیشب شب تولدم بود. تو سهروردی از ماشین که پیاده شدم یکهو همه چی از صحنه پاک شد. خیابان سهروردی هیچی نداشت جز یک بیابان بی منتها که به آتش سرما پایان می گرفت. به خودم تبریک گفتم و هیچ کس نبود . یکی بود...

حالا برای روح غزل ها یاسین می خوانم

حالا به خاطر یک حرف پای  پرتره ی ماه

                هزار و یک شب بارانی کشیک می کشم

حکایت ملاحان را برای بیابان ها می گویم.

 

باید تو از  تبار آینه ها باشی لابد

ما مردمان ساده ی اندوهیم

با جادوی نهفته ی شب  حرف می زنیم

با من  کسی مجاور گل ها می خوابد

در من کسی پری ست که می روبد جان را

با من خدا شبیه خودش راه می رود

هر شب که در برودت دستانم

                            آغاز می شوم

تا انتهای سهروردی مرا می زایی

در ابتدای شیب خیابان بی بهار

از نام هر قبیله که در من باشد

                   هبوط می کنی

و تنها می مانی

با پرتره ای روشن از ماه

افتاده روی شانه ی دنیا.

 

برادرجان

 دیوانه ای وگرنه همین جا می ماندی

در قاف نام ترا با تیر می زنند

عاشق نمی شوی و باد حواسش هست

امن یجیب زیر نگاهت  می سوزد

با اضطراب کوچک یک گل آب می شوی

و دستهاش

 در آخرین دقیقه ی تن می جوشد

در اولین دقیقه ی مجنون.


اندوه مسافر

باغهای معلق

داریه های سرگردان.

می رقصم و می رقصم و می رقصم و می رقصم و...

سرم گیج می رود که جهان مربع نیست.

 

دیشب ستاره ها به راز آه درخشیدند

دیشب به نام ماه خطبه ی اندوه  لای پلک های زمین افشاندند

کلمه وحی خودش را برای ناز پریشانت نازل کرد

نان تنور آیه ی دل از جان برچید

به جای آنکه دست بگیرد دهان به سوختن عادت کرد.

 

رفیق بلد نیستم دروغ بگویم

کلیم سوره ی غم های مادران زمین در من

در متن برگ های سرد زمستان وقتی به بوی توتون تن می شوید

و در قبای شباب از پیر 

از جناب خضر لبانت حرف می دمد

شبیه آنچه که من در باران می خوانم

برای رستن انسان در جان.

 

فرحزاد یا زمین مقدس  در هر جا

خدا به حزن دهانت می موید

خدا کنار دلت چنگ می زند به صورت نا مکشوف

ورقص من برای جهانی که هیچوقت مربع نیست.