در این صفحه را تخته فرمودیم الی یوم النشور
این آخرین یادداشت در این صفحه است. اگر گاهی به نوشتن فکر کنم (که فکر کردن به نوشتن هم نفرت بار است ، چه برسد به اصل نوشتن)در وبلاگ دیگران خواهد بود. البته بیشتر در وبلاگ فواد گودرزی . نمی دانم شما چطور حوصله می کنید بخوانید ،من که بی حوصله می شوم در خواندن مزخرفاتی که می نویسم. گاهی از خودم می پرسم ایا از نوشتن و آدم کشتن چیزی نفرت انگیز تر وجود دارد ؟ بعد اضافه می کنم : راستی آیا چیزی هست که از زن و نوشتن و کشتن نفرت انگیز تر باشد؟ بعد می ترسم ، اول زن را حذف می کنم بعد کشتن را ، آنوقت تنها چیزی که در دسترسم قرار دارد نوشتن است. چون هنوز در موضعی قرار نگرفته ام که بتوانم آدم بکشم و نکشم.
بطور مسلم آدمی مثل من به طرز مایوس کننده ای ابله است . ولی نوشتن از هر چه که در عالم است مایوس کننده تر است . نویستده قاتلی ست که از نظر حقوقیین معاونت در جرم دارد. نویسنده دزدی ست که ... یعنی در هرگناه شناخته شده و نشده ای این موجود مفلوک فکرش مشغول است و اگر حرف شاملو درست باشد که در ذهن اتفاقاتی می افتد - در اینجا چار زندان است و الخ - پس بهتر است برویم کشکمان را بسابیم . ولی همه ی این موارد فقط برای من مصداق دارد و دیگر اصحاب قلم مثتثنی از قاعده اند ! باور کنید . شاید همه ی این بد فهمی ها از این باب باشد ، که یارو که من باشم عددی بین ارقام نشد. یکی ش همین موضوع است ، ولی یک دلیل تاریخی هم دارد و آن نفرتی ست که از بچه گی از نوشتن داشته ام . همه ی این خزعبلات برای این بود که بگویم : دیگر در این صفحه برای همیشه چیزی نمی نویسم . این که نیازی به زر زدن نداشت . خود این , علاقه ی ته گلورا به حرف زدن در حین نوشتن می رساند. این هم نوعی دیگر از قمپز در کردن در بیابان بی آدم است.برای احترام دیگران هم که شده یک ماه اصل صفحه را نمی بندم , تا خوشه چینان معرفت!!! اگر خواستند از این خوان!! دانایی و خرد خوشه ای در خور فهم شان!! بر چینند. نه! در جهانی که شاعران و نویسندگانش متوسط اند از مردمش چه انتظاری می رود. هیچی ! غرض از مردم هم مردم به معنی الاعم نیست بلکه من , خودم و بعضی بر و بچه هاند.
فرصت خوبی ست برای دوستان که هر چه دلشان می خواهد بنویسند و نظر بدهند چون کسی به پاسخ نمی اندیشد. بای بای
یس
حرف زدن دشوار است . با این همه با تو می شود حرف زد. در بزرگراهی که به اندازه ی خستگی ی همه ی تابستان های عالم کودن است و خسته ات می کند . زنگ می زنی و مرتضا را توبیخ می کنی که آن شب کذا چرا ناگهان خروس بد محل شده و در حالی که در خلوت خوشت غرقه ای زنگ زده است . مرتضا فقط باید بخندد و همینطور که حرف می زندلحن صبور و آرام اش به شقیقه ات تقه می زند تا بفهمی مهربانی چقدر ضروری ست . حتا به اندازه ی عشق . حتا به اندازه ی آزادی. حتا به اندازه ی شعر . و مرتضا الحق شاعر است . بعد وقتی بگوید بنویس و به مخاطب فرصت بده تا همکلام شود و بعد می گوید برای دیگران هم بنویس و برو سراغ شان را در وبلاگ های شان بگیر ، بعد می فهمی حرف زدن دشوار است . دیروز نقد کتاب زمان لرزه از کورت ونه گوت در سرای اهل قلم بود.امروز وقتی به خبرگزاری ها رجوع کردم و پاره ای از سایت ها را دیدم ، دیدم چه ظن عجیبی دارند یاران ما ، که آنچه گفته ای به گفته نمی آید و آنوقت متوجه می شوی حرف زدن چندان هم ساده نیست.
خب! موقعی که کسی را می خوانی همینطور ناگهان به عوالم ش ناخنک می زنی ، به خلوت هایش سرک می کشی و خورده ریز هاش را دزدکی دست می سایی. باورت نمی شود مرتضا ! این فضولی ها به جنس کار بستگی دارد و گر نه آدم متشخصی مثل من !! از اساس حوصله ی مداخله در امور دیگران را ندارد. دلایلی دارد این فضولی در کار و بار ونه گوت :1 یارو در همین سنوات اخیر ریق رحمت را تا ته سر کشیده 2سبک نوشتن اش را ما ایرانی ها حس می کنیم ولی نمی فهمیم(غرض نمی دانیم است و نه نفهمی که, جسارت است )و همین برای زندگی کردن کفایت می کند 3برای آدم بی کار و بی عاری مثل فدوی فرصت مستوفایی برای قهقهیدن در آستین را میسر می گرداند که نفس آدم می برد از این غم خندان بی اندازه ی عالم.4یک پاکت پول حق الزحمه بهت می دهند که تا سر چهار راه ولی عصر هم دوام نمی کند بنده را (از کوچه ی خواجه نصیر تا چهار راه ولی عصرقریب که به یکصد قدم نرسد) 5 مجری مرد فاضلی ست که به لسان کفار یادداشت بر می دارد و یارو که منم نمی فهمم اوضاع از چه قرار است و اینجا ایران است و هنوز زبان اول ما بندگان کاهل خدا فارسی ست و وقتی داریم فارسی حرف می زنیم و انگلیسی می نویسیم همزمان ، نکند واقعه از کتاب مقدس تالاپی افتاده باشد در سرای اهل قلم که ، برج بابل است و لغت که زبان است در اهل فرنگ و یا فرهنگ است در بلاد معنا ، بهتر است درویش به خاصیت وقت نفس بکشد ، زندگی کند و حرف بنویسد (یا تو بگو بنویسدحرف زدنش را ). درویش کیلویی چند پسر . دم هم غنیمت نیست . چیز آدم پاره می شود که کتابی به روایت خوانشگر سریان بیابد و فکر می کنی کورت ونه گوت فارسی نویسی اش بد نمی شد اگر انگلیسی نمی نوشت موقعی که داشت در انجمن هیومانیست ها سخنرانی می کرد . و عوالم ونه گوت ( که خودش مصر است به سبب صمیمیت اش با بنده در عالم باقی- انشالا در بهشت -کورت جان صدایش بزنم )اجمالا جهان را به یک جای بدش گرفته است و راست اش از دست اش جمیع افاضل و اعاظم فرهنگ و هنر فرنگ ناجور عصبانی اند و حق با مشتری ست .به هر روی مرتضا جان چشم ! به فواد که حالا دیگر دارد پسری می کند مرا ، باید بگویم ضبط اش را بردارد بیاورد، من لااقل چهار جلسه زمان لرزه را حرف بزنم و ونه گوت پخی بزند زیر خنده (البت بعد از ساعاتی مطول و مدرز سکوت و سر تکان دادن و علمایی تایید کردن ) تا بگویم حرف زدن دشوار است الحق رفیق. اگر دشوار است این همه بلبل زبانی ات از چیست اخوی ! یارو که منم شاید گفته باشدنگو ! باور کن به جان تو نباشد به جان کورت ونه گوت حرف زدن دشوار است.
و ایضا تولد حضرت اجل دکتر محمد آهنی بود اطال الله بطول بقائه الشریف -واقعا ، و تولد من در شناسنامه در یوم اول شهریور. مبارک باد بر ایشان و این فدوی.(حقیقتا تولد این بنده از مرموزات اگر نباشد از چیز های دیگری هم بایسته که نباشد لابد. دوم آذر یادتان باشد تا آنا نگوید :ا ، زودتر می گفتی . این هم زودترش ).
هوا گرم است . بزرگراه رسالت است آخر.تلفن هی قطع می شود و تو می گویی : برادر خداوند حرف بزن ! بعد هی بگو حرف زدن دشوار است . یس به قول دلکم.
پرده ی آخر
شعله های کوچکی هم هست که جنگل های بزرگ را به خاکستر نبدیل می کند. روزنه ای مختصر دشت پهناوری را به سیلاب می سپارد و کلمه ای می تواند رابطه ای عمیق را به هجران ببرد. این حدیث نفس ها برای عریان کردن کسی ست که می خواهد آدم بشود و آدم شدن برای زندگی کردن است. سخت دشوار می شود زندگی وقتی اعتمادت فرو می ریزد و از خاکستر شدن سخت ات نمی شود . زندگی کوتاه و رنجالود است و اگر دوست داشتن ها و مهر ورزیدن هایت نباشد بودن ات بیهوده می افتد در کف دست تهی ات. این حدیث نفس ها برای عبور کردن است . از دانه به گیاه رسیدن است . از گیاه به غنچه پیچیدن است. تا نرسی به اعتراف کردن نمی توانی به آینده پای بگذاری. در گذشته ات می مانی و ناگهان جسد مرده ای را شده ای که گندش همه ی وجودت را می گیرد . من اعتراف می کنم. حدیث نفس ها را برای آن نمی نویسم که کسی را خوش آید بلکه می نگارم این حرف ها را تا کلمه ها رهایم کنند . از کلمه ها به اندازه ی همه ی زشتی های عالم بدم می آید ولی نمی توانم آواز بخوانم ، نمی توانم برقصم ، نمی توانم نقاشی بکشم و نمی توانم هیچ کاری نکنم. به کمال بی عملی مشرف نشده ام . یاد گرفتن نمی خواهد این تشرف شکوهمند ، این آیین ساده ی بی آلایش. بی عملی ، کاهلی ، رها کردن سجن و خلاص ، دور افتادن از ذوق و نظر. کیست کسی که بتواند چنین بشود ؟ من آن نشده ام و تا به آن عوالم مزکی برسم ، در اکنون ، تخته بند گمان هایم هستم. حدیث نفس ها از این گمان ها به پیش می راندم . در این جنگل سوخته و دشت سیل برده ، به یغمای مغول جانم عهد می سپرم ، بگذار تا آن لحظه ها برسد که همه به بی عملی و کاهلی برسیم.
و چنین است که از دل دادگی ها کودن می شوم و معتمد دلم را در بیرون از اقلیم چشم هایم جست و جو کرده ام . این شعله های کوچک , دمادم آمدنی ست ، نه درگاهی را روشن می کند و نه _دریغا _ آتش زنه را گرمی می بخشد . حیرتم بر می دارد که چرا برای رفتن به سرزمین های دور و نرسیدنی به دلیل راه معتمدی به نام تنهایی راجع نیستم. زیرا کلمه های مقدس محبوبه ای ست که از دست گریخته است و تا تنها نشوی یکتا نشوی ، و یکتایی صفت هجران است , وقتی دلداده ای نمی یابی ، دلداری که در گوهر عشق دردانه باشد و در خلوت امین ات مومن. دلداری که مادری کند و مادری که دلداری بیاموزدت.
پنداری این نبشته به حدیث نفس نهایی ره می زند ، پنداری این پرده ی آخر است نمایش اول را . بس است از تهی گریختن ، اخوان جان را . پنداری فوران کلمه ها را بایست بیهودگی آموخت و به خیابان زد در این هرم تابستانی ی مرداد ماهی. عجب !
.........................................................................................
یاران
سرد که نه !سوزان . به احترام مسعود پیوسته و دیگر نازنینانی که دوست داشتنی اند مدتی قلم را نمی گریانم. مدتی این مثنوی تاخیر بشود مستحن است.
هیچکس همسفری نمییابد
با فراموشی روزهایم را آغاز کرده ام و با فراموشی شب هایم شروع می شود. کلمه ها به حجم زندگی رنگی نمی بخشند و کمتر فرو ریختن لحظه ها را احساس می کنم. سفر های عجیبی بر جبهه ی نگاهم رقم می خورد و نمی دانم چه اتفاقی افتاده است که زمان شتاب آلود در من می رقصد. با دوستان شفیق ام می گفتم ما دیگر هم زبان نیستیم . شاید واقعه ی برج بابل برای من نازل شده باشد . سال هاست که گوشه ی نان عشق را می شکنم و اکنون در خاتمه ی مراوده های عاشقانه به تعبیر و تاویل تن داده ام و از تدبیر و تقدیر فاصله بر می دارم. از خودم حرف می زنم و دیگران بدی های خودم را شماتت میکنند وگویی آن همه طعنه ایست بر خصایص و خلقیات آنان.
جهان ما کوچک نبود حقیرش کردیم ،همانطور که دیگران در بیرون تن ما باید کوچک شوند تا فرمان ببرند ، در درون هم من شرور و تنها و بزرگ به کار حقارت هامان نمی خورد و باید مطیع و مرید باشد ، تا آشوب جان ما نشود. سوء تفاهم از سوء تعبیر برآمده است. سوء تعبیر هم تعجیل و تاخیر در زندگی را تحمیل کرده است. این ایام هیچ کس را به خاطر دیدار به دیدن نمی روم و دوستی پوستینی وارونه است که من بلد نمی شوم به دیدار جزاز تریزه ی اشتیاق از چشم و نظری دیگر بنگرم. و نیست . و تنهاست آدمی ، گویی از حوا زاده شده ایم از همین لحظه ی پیشتر. و قابیل یعنی عشق . و هابیل یعنی میرایی . مرتضا می گوید همه اصحاب ریش و سروران سبیل از جاودانگی حرف می زنند و تو از میرایی . من که چیزی نمی گویم. شاید مرتضا اینطور شنیده است که میرایی حقیقت دارد و جاودانگی آرزومندی ست. من سن و سالم جوری ست که آرزومندی در چشم اندازی گنگ ، توجیه کاهلی ست فرزند حوا را. حالا حوصله کن و بگذر . هم تو هم کسی که عاشق نیست. هم تو هم کسی که تورا در تو به پایان می رساند. هم این همه نیاسودگی ی کلمه ها و لبخند ها و گریز ها.
محمد می گوید نه ! نباید چشم حقارت بین به سیاست و اجتماع داشه باشد کسی که در خیابان نیست. من نگفته ام و او شنیده است. درست شنیده است ، و حقیر، حقیر می کند چشم فراخی را. و تو بگو چقدر جهان فراخی کرد که آدمی بر گریوه بایستد و دامنه را سیر بنگرد. دریغا دریغ ! و دشت وسیع است و تک درختی همه ی عالم را بسنده کرده ، در این هول شتاب و تماشا . خوب است به کهن بر نگردیم. خوبتر آنکه به آیند و فرآیند نشکنیم تن بی مدعا را. باید ماشین بایستد تو در قاب دلت خشم بنگاری . کاتب هزل تنک مایگی ی ما و قوال مراثی ی سرگذشت ما و راوی هیچ در هیچستانی که وزن زندگی را با بودن در حرم شادی و پایندگی در خیمه ی آبادی نمی سنجد رفیق ما (که من است لابد )، بل با کلمه و همهمه و پندار هبوط رقم می زند ، کاتب روزان و شبان سکوت.
سکوت که نه ، آشوب و ویرانی. آنها که قلمزن را می شناسند خواهند خندید که رفیق ما به کلمه ی ویرانی عادت دارد. نخندند بهتر است . دیر یا زود دامنگیر می شود این بلیه تو را که گمان داری دیگری هستی . بهتر است هیچکس را به یاد نیاورم تا بادها بوزند و پنجره ها را غبار ها ببرند تا غفلت . من به طبع غلط بهتر راه می روم تا طریق درست. دور شویم به که به قرب دور بیفتیم ازخود.
هیچکس هم سفری نمی یابد .
عادات از قدیم
به همه ی عالم احترام می گذارم ولی بودن تو متفاوت است. قبل از این که بیایی قلبم تاپ تاپ می زند ، دلم می لرزد و قفسه ی سینه ام جیز جیز می سوزد. سیگار لای انگشت هایم بیهوده می سوزد و همه ی شماره های تلفن و آدرس ها اذ ذهن ام می پرد . قرارهای اداری از یادم می رود و فکر می کنم اتفاقی دارد می افتد که با همیشه متفاوت است. سعی می کنم در این احوالات خودم را جمع و جور کنم و آشفتگی هایم را جمعیت خاطر بدهم. شاعر شدنم ناشی از همین پریشانی ی خاطر ها بود و داستان نوشتن هایم هم حاصل طلب سامان و ترتیب در بی قراری ها. لباس هایم را تماشا می کنم ، متناسب با اوضاع به رنگی و شکلی تن می دهم . چون سخت می شود برگزیدن پوشش برای دیداری که در آن محبوب می رسد و می نوازدت. از عطر و ادکلنی استفاده می کنم که متفاوت وکمیاب باشد . هی می روم و به ساعت نگاه می کنم نکند دیر برسم و خدای نکرده عزیز جان به خاطر بی مبالاتی ی من سرقرار معطل شود. آژانس را نیم ساعت زودتر خبر می کنم تا دیر نرسد عاشق . موقعی سر قرار می رسم که یک ساعت باید منتظر بمانم و این چه بسا که مرا بیمار کرده باشد زمستان و تابستان . و وقت بازگشت دوست تر داشته ام هر چه زوتر خانه ام باشم . تراژدی به صحنه نمی آید تراژدی خود صحنه است. تراژدی بازیگر نمی خواهد خود آدمی نفس تراژدی ست. تراژدی متن برای تئاتر نمی جوید ، زندگی متن ناگهان تراژدی ست . نمی خواهد دهان باز کنی ، حرف توی دهن تراژدی می جوشد و همه ی زیبایی ی حیات و ممات بشر در تراژیک بودن آن است . چرخه ی حیرت انگیز یک زندگی از سیزده سالگی تا حالا همین ماجرا را دیده و شنیده است. وجه غموض ماجرا آنجا ست که سر قرار که می رسی دست هایت پر است از گل و شعر . نه گل ات به چشم می آید و نه شعر هایت. مینویسی و پرت می کنی توی هوا با گل ها و بر میگردی تا خودت را پرت کنی توی دره ای هول انگبز که اسمش بیهودگی ست . کتاب خواندن و کتاب خواندن کتاب خواندن نه برای افزایش آگاهی و زدودن جهل از آینه ی وجود!!! بل برای سبک کردن ثقل بودن.این طور مواقع شعر نوشتن وهن حس آدمی ست ، چون شعر برای شکوهمندی ی ایام می رسد. بد است که موقع مرگ برای مرده گل می برند . باید برای زندگی ی یاد ها گل برد . و نه در گورستان ، بلکه محل و مقامی که فرد آنجا زیسته است و خویش را آزموده است .دلیل اهمیت ات این است . به تو احترام می گذارم که وقتی نمی رسی به آینه ، وقتی نمی بینی یار را به دیدار قناعت می کنی وبه سینه ی آسمان گل می پاشی . ولی به هیچ آستانی ایمان نمی آوری. وقتی برمیگردی از سر قرار، روشن است که با او بودن و با خود بودن سر جمع یکی ست . هنوز هم شاید دلم بتپد ، قلبم بگیرد ، آشفته بشود شاعر و سامانش فرابرسد وعده ای دیگر ، اما تراژدی زیباترین کلمه ای ست که ، باید در انکار جهان آن را یافت. به تو ای جنون متبرک هیچی احترام می گذرم که ، علل و دلایل موجهه ی همه ی از پا افتادن ها یی ! بودن توست که می آموزد به مسافر تمام شد تمام.
واگفت
ایام عجیبی ست. این روزها و شبها تمام اوقاتم را در جمع می گذرانم اما بیش از هر زمانی یکه ام.برگشته ام به روزهایی که به مطبعه با چشم حرفه ای می نگریستم. به خبر و گزارش و مقاله فکر می کنم ، یادداشت می نویسم ، کلمه ها را سانسور می کنم و هر آن تنها تر می شوم. دلتنگم به اندازه ی همه ی آدم هایی که راحت اند. غربت زدگی ی مفرطی دارم و قریحه ی طنازی گرچه ندارم می کوشم اطرافیان را بخندانم. این خزعبلات از عادات روشنفکری نیست ،که مدت هاست از این قریه ی شریف دیپورت شده ام و بی مسکنم در عالم. بیماری ام را می شناسم و آن رسیدن به ناتمامی ی جهان است . در من.قلبم کمی ریپ می زند و چون دیگر ناتوان از دروغ گفتن به خودم هستم به راحتی می توانم اعتراف کنم که راستش دزدکی سیگار کشیدن را از سر نو آغاز کرده ام. کاری بس ضروری ست و می تواند مرا به روال زیستم برگرداند مشروط بر این که عادتش نکنم. خواهرم مژگان که پزشک قلب است اغلب اوقات به سکه ی قلب تن من به چشم شماتت باری می نگرد و می داند رنج ویران گری هست که از سیگار و پیپ و شیرینی ی خامه ای هم بدتر است(همین آخر شب ، دو سه ساعت قبل خانه اش شیرینی ی خامه ای نوش جان کردم ). مثل تراکتور کار می کنم (در قیاس با اوقات مضا ) و مانند خوره کاغذ ورق می زنم اما به اندازه ی خردلی محتاج به دانش نیستم . کم می خوابم و نا آرامی های ساده ام به درد تجربه نمی خورد .عاشق نیستم و به تاریکی به طرز وحشت آوری علاقه مند شده ام.اخیرابه به سفر رفتن فکر می کنم و به تصورم سال بعد به سفری خیلی دور خواهم رفت که تقدیر من است. دنبال بازنشستگی هستم و همکاران نازنینم از بابت این تقاضا زیرزیرکی پوزخند می زنند. دلم می خواهد داستانی بلند در باره ی جنگ بنویسم . یادداشت های مطولی پیرامون وجه شریرانه و بی دروغ جان آدمی بنگارم و همه ی آخر هفته ها را به کوهستان و بیابان بروم . موسیقی خوراکم شده و گاهی با خودم به طرز بهت آور و حیرت انگیزی زمزمه می کنم.دارم به تمرین لذت بخشی عادت می کنم و آن نشان دادن بدی های وجودم به دوستانم است تا خدای نکرده گرفتار پاره ای از اوهام نشوند. در عین حال به شدت از کسانی که کم تر از اندازه به من احترام بگذارند ناراحت می شوم و این ناراحتی را ابراز می کنم و قصد دارم ذره ای از این خواسته عقب ننشینم. دزدکی هر آب میوه ی خوشمزه ای را از دکه های روزنامه فروشی می خرم و می خورم چون دیگر روزنامه نمی خرم والزاما مقرر شده است به جای خوراک روح به خوراک تن بپردازم . فکر می کنم دیابت امری معمولی ست که ممکن است گاهی وقت ها مفید هم باشد.دواهایم را اما سر وقت می خورم چون به زندگی دلبستگی هایی دارم. این ها را به تو نگویم به که بگویم ؟ تو که از همه عزیز تری و شعورت بیشتر از همه ی آدمهاست . لااقل نمی ترسی و کاری را که می خواهی انجام بدهی انجام می دهی حتا اگر به مرگت منجر شود. آنقدر شفاف هستی که به چشم بیایی حاصل کارت دقایقی طولانی مرا ...... ببخشید پای چپم را خاراندم .. مرا درگیر خودش بکند . تو بگو ادامه ی کار چطور باید باشد ؟ به نظر تو چه چیز هایی را به این مجموعه اضافه کنم و چه چیز هایی را ... نه کم نمی کنم.. فعلن فقط به اضافات بیندیش . برای بهتر شدن اوضاع به گمان تو باید با آن جنگجوی خانگی بجنگم ؟یا نه به سبک دائو سهل بنگرم اوضاع را و رها کنم همه ی ماجرا را ؟ برای اتاقم چراغ کم مصرف پر نوری خریده ام و به وسایل ناچیز اوپا (جزیره ی مقدس من ) با دید شکومندی خیره می شوم. برای تو خوب شده است و مدام تنهایم نمی گذاری. به راهنمایی ها و نصایحت احتیاجی نیست ولی به زیر گوشی گفتن هایت چرا. از این جهت که زود رفتی و ترسیدی بلایی سرت بیاورم و من فرصت نکردم حضوری به تو بگویم این حرفها رااینجا نوشتم . تعداد اندکی می آیند اینجا و این حرف ها را می خوانند و لابد زیر زبانی فحشی هم نثار می کنند و می گذرند . تو رهایشان کن. به درک که نخوانده می روند و نجویده نقل ش می کنند. خودت از اول چند دور بخوانشن و یارو که منم را آنالیز کن بعدُ بیا به من بگو چه باید کرد،آقا یا خانم پشه ! باعث زحمت شدیم ها !
کلمه های بد
اتفاق کمی نیست که کسی به تو بگوید می ترسی. من دیشب شنیدم که کسی بعد از بیست و شش سال به من اشاره کرد. شاید اشاره ای که آدمی به آن احتیاج دارد ساده کردن زندگی و ادای صحیح کلمه ها باشد. کلماتی مثل زشتی های ذهن ، پیچیدگی های کردار ، درخشش ترس هایی که ما به آن چشم دوخته ایم ، و از همه مهم تر عادت هایی ست که ما را شجاع ، با فضیلت ، اخلاق مند ، باسواد و متشخص نشان می دهد. این کلمه ها عکس برگردان است. کلمه ها باژگونه ی عادت هایند، عادت ها باژگونه ی زندگی ست و زندگی برعکس مرگ است. من به مرگ چشم نمی دوزم ، به مرگ خیره نمی شوم ، من به ترس اعتقاد داشتم اما یادم نبود که عقیده بی حوصله است و ایمان لازم است. حالا کسی که قریب به بیست سال مرا دیده است و شنیده است اشاره می کند که ترس ضرورت زندگی ست. این اشاره ها را لازم داریم. سال ها پیش در داستانی کوتاه نوشته بودم : اشاره ات به خودت برگشت / از انگشت خائنی ، حالا از خودم می پرسم من اشاره می شوم یا من اشاره می کنم؟ نه! هردو. آن که می گوید می ترسی به نفس زندگی اشاره کرده است .
زشتی هم بخش دیگر زندگی ست . کلمه های ادا نشدنی ی ما در جان ما ویرانگرند. باید ادا شوند تا از ویرانگری شان کاسته شود. وقتی فحش نمی دهیم در وجودمان چیزی کم است . وقتی بد های ذهن در خلوت می ماند گندش سراسر وجودمان را در بر می گیرد .باید با ما سر راست و عریان عمل کند این زشتی ی کلمه و قباحت مستتر . وقتی فحش نمی دهیم آسوده نمی شویم. من به زشتی ها اعتراف نکرده ام و این یعنی انرژی ی متراکم بد زبانی ها که جهان را در من تنگ می کند. وقتی فحش نمی دهیم معنی ی دیگرش این است که می ترسیم . دیشب فحش دادم ولی هنوز هم می ترسم . چرا ؟
آدم ها و عدم ها
آدم های زیادی را می شناسم که با غضنفر و زیزی ی شان به تمامیت رسیده اند. آم هایی هم هستند که با آپارتمان و ویلای شان به پایان خط رسیده اند. هستند نازنینانی که با مجموعه ی شعری پرونده ی ادبی ی شان مختومه شده . و ایضا داستان نویسانی که و هکذا. دوستی داشتم که با خرید ماشین اش صفر شد . اعدادی هم هستند که با یک سمت و عنوان سیاسی یا دولتی ختم به خیر شده اند. سالهای نه چندان دور کسی بود که لاف درشت دوستی می زد و خود را رهوار و چالاک در رفاقت می نمایاند. به بزم تیز روان و سوارکاران آمدبا مسافر در غربت و چون ناتوان از ربودن اسبی بود به رکاب فرسوده ای قناعت کرد . او در رکاب از پا افتاده ای تمامی یافت. حالا وقتی می بینم چقدر پلشت می شوند ایام و آدم ها ، دلگیر نمی شوم از این میهمانخانه ی بیهوده.
پلشتی ی خوب پلشتی ی بزرگی ست . آدم های بد بزرگ را دوست دارم.آدم های خوب کوچک را دوست ندارم. شاید نیچه گفته باشد که فضیلت های کوچک از رذیلت های بزرگ بدتراند.
از خانه های با سقف کوتاه نفرت دارم. از ماشین هایی که کوچک و ریزه میزه هستند ناخوش می شوم. توی بعضی از فیلم ها جنایت کاران با ماشین هایی با قد و قواره ی مثلن پراید ما کارهای بد بد می کنند. خنده ام می گیرد و از اول ماجرا جانی را شکست خورده می انگارم. از بلوف های گنده لبریز از خوشی می شوم. این احوالات برایم رنج زیستن را سهل می سازد. حالا جهانی که آدم هاش با یک زن ، با یک ماشین پراید ، با چند کاکل زری ی شلمزنگ ، با مجموعه شعری ، داستانی ، مدرک تحصیلی ای به آخر واقعه پرت می شوند ، پشیزی نمی ارزد. نمی دانم چرا می نشینم و به دور دست خیره می شوم شاید آدمی برسد که در هیچی به پایان نمی رسد. کسی که با کتاب و کاغذ و زن و زندگی بازی کند و گل آخر را هم به خودش بزند. نیچه میگفت "هیچکس". من میگویم هیچکس و بشر. دلم تنگ می شود برای شخصیت های داستانی ی بورخس. حرامزاده هایی که چاقو های شان همیشه بیداراند. کلمه هایی که نفس های شان بوی تند ویرانی می دهد.خیابان هایی که هیچوقت آرام نمی شوند و کوچه هایی که علی الدوام از بن آن غریو عربده و بوی مستی شنیده می شود. لطفا آدرس آن جاها را به آدرس من ایمیل کنید. حال جنابعالی چطور است؟ به اهل و عیال سلام و ارادت ما را ابلاغ بفرمایید.
صحیح!
برای شاعر شدن خیلی چیزها کم داریم.برای عاشق شدن خیلی چیزها در زندگی ی ما زیادی ست. برای انسان بودن همه ی این ها اضافه است: چیزهایی مثل شاعر بودن ، عاشق بودن و تلقی ی انسان بودن.
این روزها ویرانی پشت پنجره ها دارد له له می زند و من گاهی از او سری می زنم و یادش می کنم اما نمی گذارم وارد حریم ام شود.آشفتگی هایی که فقط می توانم در باره ی آن ساعت ها برای تان مزخرف بگویم و دیگر هیچ.اماازهرم آتش یکی پشت پنجره دارد گر می گیرد و من هرگز راه گریزی از آن ندارم.
من می گویم شما برونزا هستید. من می گویم ما درونزاییم. من می گویم پای یک نهال عجیب قدری عاطفه و مهربانی بریزید تا جهان یکباره روی دست های تان گل بدهد . من می گویم ما تاریخ نیستیم, ما ادبیات نیستیم , ما انسان نیستیم .من می گویم کوچه ها برای شناخته شدن بی تابی می کنند . من می گویم رفیق ، همسایه ،پرستار ، دوست روزهای میانسالی ام ، رییس کودن اداره ومحله و شهرم، این ویرانی کلیدش در کلمه ها نیست، در انکار جهان نهفته است.در دست شستن از دایره ی کشکی ی باورهای عددی و امانت جان را دیدن و شنیدن نهفته است. من بیهوده گوی ابلهی هستم که خبر می کنم آتش پس پنجره ست و کسی نمی شنود. چرا که شما بزرگواران و عزیزان یا شاعرید یا رفیقید یا دانشمندید ویا انسانید و چرتکه تمام نسوج مغزتان را بلعیده است. تازه تا حالا هنوز نفهمیده ایم که شاعر بودن به کلمه محتاج نیست . برای شاعر شدن به دیدن و شنیدن مثل گرگ ها و سگ ها نیاز مندیم. اگر ندارید گرگی و سگی را,به سراغ شعر نیایید. عاشق بودن و عاشق شدن به هیچی نیاز ندارد و فقط به تهی دست شدن و عریان سوختن و مهر بی دریغ ورزیدن محتاج است. اگر کولی و کارتن خواب و روانپریش نشده اید به سراغ عشق نیایید . نه چیزی گیرتان می آید ونه چیزی ازدست می د هید. محبوبه رازی دارد که اول از همه خودش نمی فهمد و بعد از آن هیچکس. این راز برای عاشق و حبیب معلوم است ولی کلمه ای در دست نیست تا با آن بتوان گفت ماجرا از چه قرار است و این راز, او را به بالاترین مرتبه می برد و نابش می کند در نابودی . مردم به بزرگی اش می نگرند. بابا! یارو نمی رقصد دارد می سوزد . و همین تنها چیزی ست که به عاشق می دهند و او پرتش می کند توی سطل زباله ای به اسم خاطره ها . برای انسان بودن به بشر بودن محتاجیم , به خالی بودن, به حیوان بودن,به مرگ نگریستن, به موسیقی ی درخشان آتش را رقصیدن در وقت زندگی کردن,به رفتن و پشت سر را نگاه نکردن. ما وقتی ادبیاتیم , وقتی تاریخیم , وقتی انسانیم فقط سوژه ایم، برای کسی که بی هوا قلمش را در دست می گیرد و هوار می کشد : برای هیچکس. داد می زند : آه ای اندوه مقدس! جار می زند : که اینطور ! پس مردم می آیند اینجا زندگی کنند، من که فکر می کنم می آیند تا بمیرند.
ببینم ! حرف های من این روزها معنی دارد ؟ همین مساله را جدی کرده است. همیشه معنی ساختن برای توجیه فاجعه و شستن صورت وضعیت درست می شود. حرف های بی معنا اصل فاجعه است. آن مرد توی خیابان بهار داشت با خودش بلند بلند حرف میزد . من با صدای گوشخراشی در ضمیر نیمه آگاهم جیغ می زنم. نگاه کنید به پریشانی حیرت انگیز خودمان.آن مرد خیلی خوشبخت بود که در درونش عر نمی زد . در دهانش با خود ویرانش حرف می زد.
برای مردم شدن همه چیز مهیاست . نیاز به وقت صرف کردن نیست. به جستجو محتاج نیستیم. به خودمان حاجت نبود که ، دیگران هستند. من می گویم تمام شد ! دوست داشتن می ماند و آن راز برای عاشق.من می گویم دیگر دنبال کلید نگردید در برای صاحبش بی خبر باز می شود . بی رنج و سختی. و بعد باید یک کلمه می گفتم . نگفتم . دست هایم را در جیب هایم فرو می کنم و منتظر می مانم یک در دیگر باز شود. پیش از آنکه برای مردن به جهان اکنون بیفتم.
دوستتان دارم کلمه های کوچک ساده ی صمیمی که هنوز هم برای شاعر شدن تخمه برایم می آورید.
یک نسخه ی خطی بودایی و بررسی ی این که "بودا یک مرد بود "
بود هی به دانایی وفرزانگی نظر دارد .اگر موضوع "ساتی" در اندیشه ی هندیان جایی پیدا کرد به طور حتم ،هیچ ارتباطی به سرزمین و حیات طبیعی ی هندوستان نداشت .ولی جای تردید فراوانی باقی است که خود زنان در این سنت عجیب و ترسناک بی نقش بوده باشند .بودهی به دلیل انکه به فرزانگی می رسد ،بودهی می شود و از میان دو نظریه فلسفی "آستیک "و "ناستیک"به وجه متاخر گرایش پیدا می کند.بسیاری از کسانی که بودیسم را بررسی کرده اند،دلایل دلپذیر و سرگرم کننده ای را اقامه کرده اند که ، ارتباط گرایش فلسفی ی ناستیک را با نفی سنت ساتی نشان می دهد.مهم این نکته نیست که اصولا نفی سنت ساتی انسانی تر وپسندیده تر است و "گوتم بودا"با این تفکر خود هندوئیسم را به سمت یک رویه متعادل تری سوق داده است .در یک کتاب قدیمی داستانی خواندم که بر تعجب من افزود.کتاب مذکور از دیر باز در خانواده ما دست به دست گشته بود تا به پدرم رسید.کتاب،استنساخ بد خط و نازیبایی از یک نوشته ی بودایی بود و ما که در مرزهای شرقی کشور زندگی می کردیم ،طبیعی است که به دلیل سابقه ی تاریخی ی کشور همسایه ،با چنین متن هایی روبرو شویم .صفحات آغازین کتاب تا اوایل فصل دوم گم شده بود و از جایی شروع می شد که گوتم بودا به زنی که از مرگ فرزند زاری می کرد ،و از آن مرد فرزانه ،حیات دوباره فرزند را طلب می نمود ،مواجه شد . بودا پیشنهاد کرد که از هر خانه ای که فرشته مرگ به آنجا نرفته ،سکه ای بگیرد و بِیاورد ،تا او فرزند مرده را به حیات دنیوی برگرداند.زن راز حکیمانه ی سخن گوتم بزرگ را هنگامی دریافت که در هیچ خانه ای بی مرگی را نیافت.زن چنان آرام گرفت که گوتم بودا و همراهان او از این امر متعجب شدند .در آن کتاب،پس از این قصه به نکات بسیاری اشاره رفته بود .از جمله این نکات ارزشمند ،می توان این نکته را در متن خواند : "آنکه به روشنی می رسد ،به مرگ می اندیشد ،آنکه گمان کرده است که به روشنی رسیده به پس از مرگ فکر می کند" ، صفحاتی از فصل دوم به این مساله می پردازد ودر اواخر فصل سوم چنین روایت شده که : پس از خطابه ی کوتاه گوتم بودا برای همراهان ناگاه هیجانی بر می خیزد .زنی با جامه ای دریده و گیسویی آشفته به بودا در می آویزد و از او راهی می جوید که در آن برای او روشنی ی ضمیررابه ارمغان آورد .آن زن می خواست فرزانه ای چونان بودا شود.گوتمای حکیم ،با لبخندی سرشار از اندوه با سکوتی طولانی و درد ناک از پی آن خواسته ، پاسخ زن را می دهد.شاید بسیاری از مردم بر این تصور و گمان باشند که سکوت گوتم بودا هیچ پاسخی را در برنداشته است ،ولی همه ماجرا این نیست .زن از دوستداران بودا بود .کلام بودا با طنین پیغامی حکیمانه ،همیشه در گوشهای ارادت مندان می پیچید که :" آنکه به روشنی رسیده به مرگ می اندیشد و انکه گمان دارد به روشنی رسیده به پس از مرگ فکر می کند." شوی آن زن پرسیده بود:" چرا می میریم و مرگ چیست ؟" بودا بی آنکه بیاندیشد پاسخ داده بود :"مرگ عمل ماست و از آن رو که هر عملی یک باز زاده می شود ،در یغی و اندوهی نیست اگر یک بار برای همیشه بمیرد ،مرگ چیزی نیست ،چنانکه عمل ما چیزی نیست ." مرد اندیشیده بود:"مردان،چنین زندگی کرده اند."اما آن روز که زنی شیون کنان حیات دوباره فرزند را از حکیم تقاضا کرد،چون زن به آرامش رسید،زیر لب نجوا کرد و رفت :"او را خواهم دید ،او را دوباره خواهم دید." شوی آن زن که راهی به روشنی می جست ،چین در پیشانی اش افتاد و آنگاه با خود گفت :" زنان چنین می اندیشند و چنان زندگی کرده اند." بسیاری از مردان از او پرسییده اند که مرگ چیست؟و همچنین بسیاری از زنان نیز از او سئوال کرده اند که مرگ چیست؟ . این سئوال چنانکه مردان پرسیده اند با همان که زنان می پرسند ، یک فرق اساسی دارد: تا " مرگ آن " یا "از مرگ آن"؟ دل نگرانی ی جان روشن بودهی "تا مرگ آن"بود و دل نگرانی آن زن که فرزندش مرده بود ،"از مرگ آن" آغاز می شد. □□□□□□□□ شاید بشود درک کرد که چرا "ناستیک " برای حکیم ما می توانست با نفی "ساتی" همراه شود . انکه از مرگ می پرسد با انکه تا مرگ را می خواهد بداند، که بعد از مرگ چه می شود ؟"او" خود را بیرون از خویش هم ادامه می دهد ، همچنانکه بیرون از زمان خود نیز. و زمان برای گوتمای حکیم "هنوز" معنی نداشت .آنگاه که زیر درخت توت بلندی ،دمیآسودند ،مریدان خبر آوردند ،شوی آن زن مرد. راوی در چند جمله مختصر خبر می دهد که گوتمای فرزانه ،با لبخندی بر لب گفت پیغامی به اهل خانه برسانند:"زنان دیگر همراه مردان به گور نخواند رفت و نخواهند سوخت ".زن وقتی از راه رسید پرسید:"چرا؟" بودا چه گفته بود ؟نسخه خطی ی میراثی ی پدر کاملا در این خصوص ساکت است و سخنی نمی گوید. بعدها که به سبب مطالعات حرفه ای ی خود در معبدی بودایی چند کتاب خطی دیگر را از نظر می گذراندم ،به جمله ای عجیب برخوردم ،از خواندن آن مطلب به خود لرزیدم و پاسخم را دریافتم .و پاسخ آن را که شوی او مرده بود ،درآن کتاب دیدم : "مردان می میرند همانگونه که زاده می شوند ،زنان زاده می شوند ،همانگونه که می میرند ." در حواشی ی یکی از صفحات کتاب دیگری نیز آمده بود : زنی که به روشنی می اندیشید از گوتمای بودا خواست او نیز هم جون زنان دیگر ،با شوی بمیرد .بودا هر گز نپذیرفت ،چرا که او (بودا) زیر درختان می خوابید و به تن ،همچون طبیعت می نگریست .آن زن نیز آرام گرفته بود ،چنانکه زنی که از بودا فرزند مرده اش را زنده می خواست .
------------------------------------------
زیر نویس:
ساتی:سنت همسر سوزی در آیین هندو
آستیک :خدا باوری در هستی
ناستیک:(خدا ناباوری )ناباورمندی به خداوند در هستی
پدر داوری نکرد
به خودم تقدیم میکنم امید که بپذیرد
گویی روز پنجم بود .یا نه !اصلا روز ششم بود.مطمئنم که آن روز صبح ،روز ششم بود.بلاشک مصرع حافظ توی ذهنم وول می خورد که گفته بودم روز پنجم! باغبان گر پنج روزی ....و صحبت گل انداخت.
آغاز همیشه خوب است .آدم فکر می کند چیزی شروع می شود که هرگز به پایان نمی رسد.خود همین "چیزی"،کرمی در بطن قلب سیب دو رنگ درشت گم شده است .گمشده لابلای نسوج پیراهنت . شاید هم عمیق تر ، مغاکی تر ، خاکی تر ، به نظر می رسد . روز پنجم نبود . روز پنجم ندیدمت.نبودی که! نبودی که گر و گر رژه می رفتند .آن بالا سان می دید کسی . گفت
: آبها ،انبوه جانواران پر شود و پرندگان بالای زمین بر روی فلک آسمان پرواز کنند .پس خدا نهنگان بزرگ را آفرید و هم جانداران خزنده را که آبها از آنها موافق اجناس آنها پر شد و هم پرندگان بالدار را به اجناس آنها . دید که نیکوست . برکت داده گفت بارور و کثیر شوید و آبهای دریا را پرسازید و پرندگان و زمین کثیر شوند و شام بود و صبح بود . روزی پنجم.
همین طور کاهل مثل همین حالا که من خیره خیره نگاهت می کنم ، همین طور ساده ،ساده که نه ! بی خیال و کاهل چانه ات را خاراندی .انگشتت لای کتاب باقی بود.حتما می خواستی ادامه اش بدهی که یکهو از یادت رفت .شروع کردی به حرف زدن . حرف زدن و چای نوشیدن.
همان صبح کذا . کرم لابلای نسوج قلبت ، توی سیب دو رنگ لبنانی وول می خورد که ، گویی"چیزی"دندانهای تیزش را فرو می کرد،می کند و می بلعید.وفکر می کردی - چرا دروغ!من هم - آغاز،خیلی شکوهمند است. انگشتت لای کتاب بود.روز ششم بود که تو هی حرف زدی و گفتی : چیزی بخور مرد! گفتم :هوم! روی مبل جابجا شدم .انگشت هایم مور مور می کرد .کلمه کلمه حرف هایت می افتاد روی سنج.دنگ!بعد می غلطید توی مغاک . آغاز بود دیگر.
چای بعدی و حرف های بعدی و بعد حرف های بعدی و از پی اش چای بعدی. گفتم - نه ! نگفتم - تو گفتی من پرسیده ام ما دو جور آدم داریم ؟خب! به من چه ؟به من چه که دو جور آدم داریم. ولی حتما وقتی تو فکر کرده ای من پرسیده ام،پرسیده ام ،وه! عجب سئوال ابلهانه ای!تو گفتی : نه! دو جور از دسته "جور"بودن و یکسان بودن است .آدمی همینجوری اش یک جور نیست چه برسد که پای جنس هم به میان بیاید . حماقت در یک پرسش حماقت در یک پاسخ هم هست و گرنه چه فرقی می کند که تو جنس و جور را از هم فرق بدهی .انگشت ات هنوز لای کتاب بود. گفتم اگر بازش کند یک سریال نود و نه قسمتی از نو آغاز می شود. داشت کم کم از آغاز بدم می آمد.
غثیان بود گویی که نرم نرمک می آمد زیر چانه ام .من هم چانه ام را خاراندم . خندیدی نمی شد بهت چیزی گفت . لامصب وول می خورد توی نسوج سیب دو رنگ لبنانی -یا نه قلبت - و از وسط تهی اش می کرد .
خالی ی خالی .مثل پوست یا نه اصلا خود پوست ،بی گوشت. مثل اینکه حس ششم تو کار می کرد .گفتی سیب یک تمثیل است .گفتم اگر از نگاه عیسی پسر مریم بهش نگاه کنی ،بله! یک تمثیل است ، ولی اگر کمی عقب تر بروی که نه ، نمی شود به چشم تمثیل به آن بنگری ، بهتر است یک واقعه بنامی اش ، یک واقعه که از جنس هیچ چی نیست ،ناگهان جلوی آدم سبز می شود و هلش می دهد پایین . پایین توی مغاک . شبیه افتادن کرم توی سیب،خود سیب هم می افتد توی دل آدم و آدم هم می افتد توی دل زمین .گفتی :اووه .این که نمی شود .این چرخه ی هرمنوتیکی ی عبث ، این سئوال احمقانه : آیا اول مرغ بود یا تخم مرغ؟ تخم مرغ بود یا مرغ؟ مرغ بود یا تخم مرغ؟تخم مرغ بود یا... این همه سال انتظار؟گفتم چه فرقی می کند؟ در برابر واقعه که امر واقع را تغییر نمی دهند. یعنی به زبان روشن تر : اتفاق افتاده ، سیب افتاده ، جاذبه از توی سیب به یکباره زده بیرون و لامپ ذهن پدر بزرگ اتصالی کرده ،کرم افتاده توی سیب ،سیب افتاده توی چشم او ، او افتاده توی دل آدم ، آدم افتاده توی دل خاک ، خاک چی؟ چرا از سر خط تردید نمی افتد لای نسوج سیب دو رنگ قلب ؟ من گفتم یا تو ؟ گفتی یک ذره آن سوتر ، این کرم به قلب آفرینش هم زده و گرنه روز ششم اتفاق نمی افتاد. گفتم دلیل نمی شود که اتفاقی که روز ششم افتاده از قبیل "چیزی" باشد؟ آن کرم در آغاز آفرینش - یا همان سیب دو رنگ لبنانی -یک گوشه ای کز کرده بود.آب و هوا که مساعد شد ،پرید وسط ماجرا. گفتی : من هم همنیطور فکر می کنم .با این تفاوت که تو می گویی... هوم!تو می گویی.. و بعد از همانجا که انگشتت لای کتاب بود،کتاب را باز کردی و حروف رابرداشتی گذاشتی آنجا و گفتی بیا خودت بخوان.آمدم جلو همانجا که کتاب را روی میز آینه گذاشته بودی . خودت بلند شدی بروی برای خودت چای بریزی تا تو برگردی ،گفتم : که چی؟ که : آدم را بصورت ما و موافق شبیه ما بسازیم تا بر ماهیان و چه و چه حکومت نماید پس آدم را بصورت خود آفرید او را بصورت خدا آفرید ایشان را نر و ماده آفرید . آنوقت کی بود؟
سرت را تکان دادی . گویی می خواهی غبار از موهایت ، مغزت و خیالت بتکانی. ولی از قضا داشت فضا خیالی تر می شد ، فیلم های مسلسل تلویزیونی . با این تفاوت که سازنده و تماشا کننده یکی بودند. یکی که نه ! دو تا بودند: من و تو.
آن روبرو ننشستی . برگشتی رفتی کنار میز کامپیوتر . یکهو سرت را برگرداندی و هنوز انگشت هایت با کلید های کیبورد بازی میکرد. "آه راست می گویی مرد!" تو گفته بودی. خیره مانده بودم به لب هایت . سبیل های نازک و خاکستری ات . گفتی : عجب مساله ی غامضی!
دوباره پرسیده بودم ،اسمش چی بود؟ سراپا پرسش بودم . با انگشت هایم روی میز آینه می کوبیدم .آهنگ نا آرامی به گوش می رسید .سئوال نا آرام بود. کرم وول خورده بود ،از دم سیب افتاده بودبالا - سیب دو رنگ لبنانی را می گویم -
: الوهیم بود
.: الوهیم بود؟
: آره الوهیم بود ،الوهیم باب اول .باب اول از سفر پیدایش . آه عجب نقصانی در آفرینش دیده می شود .
با آرامشی کاذب که از سر و رویت می بارید برخاستی و رفتی طرف کتابخانه . کتابخانه نا مرتب ات که فقط هفتاد هشتاد جلد کتاب بیشتر توی قفسه ها نبود. پیدا کردی کتاب را و آوردی گذاشتی روی میز که زیر سیگاری پر و بشقاب های ملامین شلخته و بی نظمش کرده بود. سرم را پایین انداختم . از این پا به آن پا.
: ببین آقا پسر گنده ! نمی شود .چیزی از لب هایت شره کرده که گره ماجراست .
گفتم :مساله به همین سادگی است .گفتی :به کدام سادگی؟ گفتم : حالا ما هم چیزی گفتیم ها ! گفتی : ها! راست اش موضوع آفرینش یا چرا نگوئیم خود خود اصل آفرینش ، بی اصل و فرع اش به همین سادگی ی یک اتفاق رخ داده است . _سکوت _ وبعد : واتفاق مثلا پشت اش آگاهی نیست . گفتم : این یک اندیشه بشری است ،موضوع امر مقدس بعید است اینطور تصور شود . گفتی :.. و وقتی تصور شود آگاهی است و اگر بی تصور ما بشود چه سودی دارد برای ما ؟ و اگر امر مقدس مضمونی بی فایده است، اساسا اصل پرسش بی معناست " به جای عجیبی رسیده بودیم
:الوهیم چرا؟ تو گفتی الوهیم ، الوهیم چرا؟
:پس بر می گردیم از نو مرورش می کنیم . آن طرف ماجرا سیب هست ، آدم نیست چرا که سیب روز پنجم بود ، ما دقیقا در صبح روز ششم داریم با هم گفتگو می کنیم .کرم هم هست ولی آدم نیست . سیب افتاده توی کرم و بعد اگر همین طور یک روز یک روز به عقب بر گردیم کرم را باید جایی جستجو کنیم که موضوع الوهیم را منقص می کند .
تو گفتی منقص می کند . پرسیدم :چرا ؟ گفتی : نه ! نگفتم منقص می کند ،دچار پرسش و بحران می کند. ولی گفته بودی، عینا جمله پایانی روی صفحه ذهنم خودش انداخته بود " موضوع الوهیم را منقص می کند "
مثل عیشی که منقص می شود . پس بوده . قبل از سیب این کرم لابلای لجه بوده ، تو اسم اش را هرچه می گذاری بگذار. موضوع آفرینش ،موضوع توالد و تناسل ،موضوع کثرت و باروری ،موضوع مشابهت و کلی موضوعات هیولی ی دیگر . خسته نشان می دادی . گفتم :اگر حوصله نداری دنباله بحث را بگذاریم برای بعد ؟ گفتی : نه ! عصبی جواب داده بودی .کتاب رابرداشتی ، هی ورق زدی ، هی ورق زدی و یکهو فریاد زدی :این طور درست نیست . کتاب رحلی بزرگی که در دست داشتی می لرزید .دستهات و همه ی وجودت داشت می لرزید. گفتی :این به کلی خسته کننده است. ببین این نوشته "الوهیم"خدا، جنبه داوری او .
:یهوه ؟
: اسم اعظمی که به رحمت او اشاره دارد .
:قضیه ،فکر نمی کنی بر عکس شده باشد ؟
گفتی همین طور است . و بعد باز هم حرف زدی و گفتی آن کرم بزرگ که لای نسوج سیب دو رنگ لبنانی وول می خورد ، در انبوه بی شکل لجه ، در لحظه ای که شب و روز در هم می تنیدند ،
: راستش ...
مرا با حیرت نگاه کردی وبعد...
:راستش بعد از روز اول بود . می خواست داوری کند.داوری خشن است ،صلب است ،تلخ است .داوری خشک و بی روح است .یهوه آفت جانش شد .گفت اگربیافرینی بعد می توانی داوری کنی.
گفتی بس است و گفتم بس است .پاییز بود ،گفتی چتر برداری بهتر است . گفتم هوم ! و کتاب را باز گذاشتی روی میزی که سیب های پلاسیده و بی حوصله توی بشقاب مانده بود .
□□□□□□
ندیدم ت،از آن روز به بعد پیدایت نبود.سفر رفتم .از همان سر چهار راه ،اول میدان چهلم که اسمش چی بود ؟آهان اسمش لوتوس بود. از سرچهارراه اول میدان چهلم از هم جدا شدیم . حالا که چهل و دو سالم می شود آن روز را لحظه به لحظه ،آن به آن به خاطر می آورم و مرور می کنم .قریب بیست و اندی سال که گذشته ؟ آن وقت به گمانم سال 1983 بود.پائیز سردی بود و من تمام مدت که با تو حرف می زدم لباسهای گرمم را در نیاورده بودم.اتاقت سرد بود ،بهم ریخته و سرد. تا وقتی که ناگهان چشم هایم را باز کردم.روز چندم بود ؟لبهایم یاری نمی کرد بپرسم . تن ام خیلی رنجور بنظر می رسید .خواستم تکانی به خودم بدهم . هنوز همه چیز جلوی چشم هایم تار و مبهم می آمد . ذره ذره تصویر ها روشن تر شدند . زن ایستاده بود و به من می خندید .لبخندش را تشخیص دادم . فقط او بود . خواستم حرف بزنم .با اشاره گفت هیس! قبول کردم و دوباره پلک هایم افتاد. صداهای گنگ توی سرم می چرخید .دوباره خوابیدم وقتی دوباره بیدار شدم ،زن آن طرف - طرف راست نبود ،طرف چپ ایستاده بود -پرسیدم : او کجاست ؟ گفت : او ؟ به جز من کسی اینجا نیست ؟گفتم : نه ! او همین جا بود . گفت خواب دیده ای ، اثغاث احلام بوده . گفتم : نه! بود! خودش بود . من که دروغ نمی گویم ؟ خندید آن زن . آن زن کی بود ؟ آشنا بود ولی نمی شناختم ش . پزشک آمد معاینه ام کرد .فشارم را گرفت . لبخندی زورکی زد و گفت : خوب دوام آوردی ؟ گفتم : هوم ! پرسید : چند سالت هست ؟ گفتم :19 سال. زن خندید : نه ! 41 سالش است .هنوز تشخیص نمی دهد ، ذهن اش گنگ مانده .دکتر لبخند زد : متولد چه سالی هستی ؟
:1964
: اوهوم!
از پله های بیمارستان که آمدم پایین تعجب کردم .از چهار راه ، سر میدان چهلم که اسمش چی بود ؟آهان یادم آمد ،اسمش لوتوس بود ، یکهو افتاده بودم اینجا . پایین بود .گفت: چتر برداری بهتر است . گفتم : چتر دارم . هنوز نگران بودم .نگران بود که برگشتم خیره به زن نگریستم .سرد و بی هیچ هیجانی . بعد شروع کرد به حرف زدن . بیهوده به نظر می رسید . چون کلمه ها در همان مرحله ی اول متوقف می شد .حروف آن کشیده می شد تا مابقی کلمه ها شنیده نشود . حرکت آرام و رقت انگیز حروف ، آنهم کلمه ی اول .توی ماشین که نشستیم ، یکهو سرچهار راه اول کوچه چهلم که نمی دانم اسم ش چی بود ،تو داشتی سیگارت را آتش می زدی .گفتم بایستد . گفتم تو هنوز که اینجایی؟ هوا سرد است می چایی ها! گفتی :اوه ! چقدر خوب.گفتی :پیر شدی .
خندیدم : بهمین زودی ؟ همین چند لحظه کوتاه ؟
: مگر طول زندگی چقدر است ؟
: اول باید بپرسیم طول مرگ چقدر است پیر پسر!
دستم را گرفتی و زیر چتر خودت مرا بردی تا دم در. کلید انداختی ، در باز شد . در همین چند لحظه که رفته و برگشته بودیم چقدر فضا تغییر کرده بود.
گفتی :سیب می خوری ؟ گفتم :نه ! ولی ادامه ماجرا را حاضرم با تو گفتگو کنم . گفتی : نه ! دانشمندان یهود گفته اند مرگ نهصد و سه نوع است که سخت ترین آن بوسیله خناق و آسان ترین آن بوسیله بوسه اتفاق می افتد . : هوم ! گفتی : مرگ بوسیله بوسه ، چقدر رومانتیک پیر پسر چقدر رومانتیک ! و اشاره کردی به زن . دعوت کردی با تو چای بنوشیم .گفتم بعد از اینکه از خواب بیدار شدم خواستم دوباره ببینم ت . گفتی : ابراهیم گفت تو اگر میل داری که بقای جهان ادامه یابد پس عدالت محض می تواند اجرا شود و اگر تو می خواهی که عدالت محض اجرا شود دیگر جهانی وجود نخواهد داشت . رفتی و از روی سنگ آشپزخانه ظرف میوه را آوردی گذاشتی روی میز.
گفتی : خانم سیب میوه خوبی است حتی وقتی که به اجبار ناگزیریم انتخابش کنیم .
گفت : اختیار دارید ، و شروع کرد به پوست کندن سیب دو رنگ لبنانی .
یکهو از جا پریدم : این هم باز همان چرخه است .بقای جهان از طریق عدالت محض و - عدالت محض باعث انهدام جهان . دست هایت را به هم مالیدی و به چشمهایم خیره شدی
: تو حالت خوب است ؟ گفتم : کاملا ، مثل همین چند ساعت پیش . با صدای بلند خندیدی و گفتی : خداوند خدا خوابی گران بر آدم مستولی گردانید تا بخفت و یکی از دنده هایش را گرفت و گوشت در جایش پر کرد و خداوند خدا آن دنده را که از آدم گرفته بود زنی بنا کرد و وی را به نزد آدم آورد و آدم گفت همانا این ست استخوانی از استخوان هایم و گوشتی از گوشتم ، از این سبب نساء نامیده می شود .
سکوت کرد و بعد رو برگرداند به سمت زن :اینطور نیست سرکار خانم ؟
گفتم : الوهیم یعنی داوری و....
گفتی : فریب نهفته در نسوج کاهل سیب دو رنگ لبنانی پیر پسر! همان بوسه بهتر است .بوسه که بهترین و آسان ترین طریق مرگ است ..." و به زن اشاره کردی . زن خندید . زن گفت : خواب اول ، رویای اول!
گفتی :هرگز ! خواب اول ، خواب پدر بود . الوهیم ، و وقتی از داخل سیب دو رنگ لبنانی پرید به ما قبل روز اول ، یهوه از سر رحمت رویای شش روز را برایش ساخت . در واقع خواب اول پیش از آفرینش شروع شد و وقتی تمام شد که تو از استخوان های این پیر پسر برخاستی.زن پرسید : و خواب دوم ؟ گفتی : دانشمندان یهود چی گفتند ؟
:چی گفتند ؟
گفتی : مرگ نهصد و سه نوع است آسان ترین آن بوسیله بوسه اتفاق می افتد.
: و بعد؟
: و بعد ، هم خواب می بینی و هم تعبیرش می کنی .تعبیر خواب توام با زندگی کردن آن رویاها. آنچه که بلای جان یوسف پسر یعقوب شد . بلای جان ،سرکار خانم؟
: و خواب سوم ؟
: خواب سوم اتفاق افتد ولی تعبیر نمی شود ،تعبیر نمی شود که زندگی اش کنی ، رویای مرگ !
پرسیدم : پدر پس چه می کند ؟ نباید برگردد و به خاطر حفظ یکتایی و یگانگی اش داوری کند؟
:که چه ؟که جهان فقط خودش باشد؟
: نه ! که جهان و خودش باشند . و روی واو تاکید کردم.
برخاست و آرام شروع کرد به راه رفتن ،راه رفتن و فکر کردن.
: تمام شد ! خدا فراموش کرد ،داوری کند ،با رحمت خودش عمل کرد .کاش با داوری عمل می کرد ،کاش با داوری رحمت می ورزید .آه خدای پدر!
پرسیدی :راستی چه می کنی ؟خندیدم . گفت هوم !و دست دادیم و خداحافظی کردیم .گفتی :چتر با خود ببرید .باران سرد پائیزی است دیگر ! زن خندید .تو هم .
□□□□□
زن گفت برویم ؟ گفتم : نه ! یک رویا در رویای دیگر .
گفتم :تا دیر نشده بهتر است هر کدام پی سرنوشت خودمان برویم .زن گفت : تا دیر نشده ؟
گفتم : آهان ،تا دیر نشده .هنوز که چیزی نشده ! زن گفت : هیچی نشده ؟ و لب ها و گونه هایش لرزید .
گفتم : نکند بوسه صبح ..... زن حرفم رابرید و گفت : بوسه صبح پائیزی 1983 پیر پسر!
گفتم : که چه ؟ زن گفت : نه حالا که یک صبح پائیزی سال 2005 است آقا ! و تلخ خندیدم .
از خودم پرسیدم یعنی باید از صبح پائیزی 1983 تا صبح پائیزی 2005 را دوباره خواب بینم ؟
آیا آنقدر وقت باقی خواهد ماند که دوباره تعبیر رویاهای این بیست و اندی سال را زندگی کنم .
سرم را تکان دادم ،گویی می خواهم غبار از مو و خیالم بتکانم .
گفتم : سخت است زن،سخت است ! زن گفت :چی سخت است ؟ زندگی ؟
گفتم : نه ! تکرار ! .
و با خود اندیشیدم چرا پدر فراموش کرد داوری کند ؟
سپتامبر ٢٠٠۵
کلمههایکوچهی ایرج
1
صبح بخیر آ قای شمارهی پنج
فردا خواهی مرد
و پس فردا کسی برای تو فنجانی از قهوه نخواهد ریخت
صبح بخیر آقای شماره ی هفت
پاهایت برای نرفتن چالاکند هنوز
وزندگی طعم گسش را با تکهای پنیر هلندی تکرار میکند
صبح بخیر خانم تخت نمره ی دو
اصلا به تو چه که آقای شمارهی نه دارد مدام لبش میلرزد
و صبحها صدای خروسی در میآورد.
دلم برای تمام نمردنهایت تنگ میشود.
سلام آقای چیز
خانم تیرهپوش پرستار
لیوان چای زپرتی
آقای دستشوییی همسایه.
کسی جواب هبوطم را نمیدهد
مگر که زل بزند توی چشمهایت
و خون تیرهات را به شیشه بریزد.
اینجا میدان جنگ نیست
ولی قبلا بیمارستان بود
سلام نمی دانم که نمیدانم چه
صبح بخیر عزیزم تنهایی.
2
آمدنت تنظیم مهرههای جنون بود
آمدنت تنظیم فشار خون بود
آمدنت سیبی بود که روز خلقت آدم پیدا شد
آمدنت حوا شد .
عشق همینطور بیهوا برای تو بوسیدن میآورد
و من میان جمع ترا آغوش میشوم.
نیامده بودی.
3
اگر بخواهم حدودا بگویم خیابان سخایی یعنی چه
لازم است دروغهای لبانت را بگذاری دم در
کلید خاطرههایت را پرت کنی در اقیانوس خلاء
و روزهای جمعه و یکشنبه را یکسر از یاد ببری.
جوانک محجوب نمازش را خواندهاست
و دخترکی با روپوش سادهاش
کلمههای کوچک لبخند را تکه تکه فراموش میکند.
روزی برای شما از مرگ بگویم شاید
چطور خواب قهوهایی سنگها به ندیدن میافتد
وهیچ مرد مسافری به حافظهاش تردید نمیکند
روزی برای شما از زندگی بگویم شاید
چقدر حجم همین وقتهای کوچهی ایرج ناچیز است
و هیچ کس برای عشق لبش نمیلرزد.
حدودا برای خیابان سخایی نیلی ست
مگر پیرهنت آبی باشد
و ناگهان یک صبح
کسی برای صورت تلخت بوسه ای بفرستد .
و یکی تو
1
رازی نیست
مرگ فقط تکرار میشود
و یکی تو
2
نمیتواند بشمارد اندوه را
آدم ها را هم
تنها دوستانی داریم
وقتی می شمری شان
کم می شوند.
فقط اندوه می ماند و عددهای بی شماره ی انگشتان بریده ات.
3
انسان کاغذ خط خورده ایست
چسبیده روی سینهی خشدارآدمی
کی کنده میشود از من؟
تن بماند و خاک که با آن اسوده میشویم.
4
گفتم بمانی برایت گل میآورم
گفتم بروی برایت می میرم.
درختان را گفتم
برگ برگ تهی شدند
خوابهایم را گفتم
رویاهایم نرسیدند.
حالا به روزهایی رسیدهام که تو می مانی
بی عشق
بی ستاره
با تقویمی از همهی شبها
ممتد.
لعنت به شما مردم !
بر سنگ گورش صدایش را بنویسید. آواز دلتنگ مردی که بعد از 57 نتوانست بخواند. بر روی سنگ گورش نسخ و نستعلیق و تعلیق و کوفی هایش را بنویسید، که بر سنگ قلب های خیلی از قلبهای سنگ شدهی سروران میزگرد مدیریت وبر دیوار خانهها و دفترهای داعیان و مدعیان چشم نوازی میکند، نقش دستش ،که خون به دلش کرده بود. خون به دلش کرده بود هنرهای هفتگانهی بیگانهی با او. ٰ با معیشت دلتنگ کنندهی او ، با تواناییی بسیار او در هر هفت هنر هفتگانه ، که هیچ کدام به کارش نیامد از پس هیجان 57 . در فقری توام باکار همراه با مشقت زیست. مدیران با او مدیر تر شدند و بر رقم مضافات و اضافات شان ته اوراق تمیز برگهی حقوق مدیریت شان افزوده گشت و او همچنان کاستن گرفت. نامآور بود و محبوب در ایام پیش از 57 و بعد آنقدر مظلوم مرد که من که دوست اش هستم از دیگری میشنوم که دیگر هرگزنمیبینیمش.
ما همه کوچکتر شدیم. هم آن ایام کذا که عباسباقری را با کی یک میجنگیداندند!!! و موسیشیرزایی را با آن کی یک درگیر میکردند و سلمان صالح زهی را با... و لابد من هم دشمن همه و همه دشمن رییس ورییس دشمن آن یکی که باید نان این یکی را با من و او و ما و نان ما را با نام او و آن و این برید و هنر را و هنرمند را ادب کرد و مودب ؛ که ناگهان صدای شکستن استخوانهایمان از درون شنیده شد . پرواز ، سیاوخش زخمیی قبیلهی بیابان سیستان و بلوچستان که مرد دلم گواهی کرد که بعد از آن بدبین ترین شاعر قبیله ، همه را در جدول حذفیات یکی یکی به زودی خواهیم خواند. و من کی ؟ چه توفیری میکند. که مرگ رفیق خصم من است . آن که مرا و ما را کوتاه خواست ، حقیر طلبید و به لقمهی نانی نام و ناز و نغمهی هنرمان را کفران کرد. تف بر زیستنی که چنین کرد با ما؛لعنت بر رفاقت قدرت و ریا و التزام ، که برای اصحاب قف ، قاف قدرت و شوکت شد و برای اصحاب قاف ، قف مذلت و فقر و مسکنت.
حالا لطفا بایستید آقاین و خانم ها ! بایستید تمام قد. جلوی هم دست های تان را باز کنید و به حاکم محکمهی وجدان نحیف شدهی تان نشان بدهید. شما قاتل هستید. شما قاتل سیاوش پرواز هستید. شما قاتل علی شهری هستید.شما قاتل موسی شیرزایی هستید. شما قاتل رییس الذاکرین هستید. شما قاتل عباس باقری هستید . شما قاتل علی پودینه ، شما قاتل سلمان صالحزهی هستید. شما مرا هم کشتید. شما از هنر، بازار و بزک و بازی خواستید و بعد علی شهری ازبرکات معیشتیی هیچ هنری برخوردار نشد و هیچ یک از شقوق هفتگانهی هنرلعنتی بر جدول حقوق بیگانهی ریالیی او نیفزود.
بچه ها دیگر به هم نپرید. درمحضر نامقدس مدیران چاپلوسی نکنید . برای هنرتان نرخ نگذارید. به خاطر ممکنات دولتی و مقدورات حکومتی به هم خیانت نورزید. هنر به اندازهی کافی دشمن دارد:مردم! مردم نباشید. غول چراغ جادوی بچهها باشید. رتگ نقاشیی کودکان باشید.خودتان باشید . تلخ ، آزاد ، رها ، در دوردست ، در هنگامه و ماجرای خلق و آفرینش . بچه ها از لیست بالا دومی هم پرید. علی شهری هم مرد. آوازخوان ، خوشنویس ، سینما گر ، شاعر ، پژوهنده فولک ، و.. هیچی! الکی! تمام عمر رنج بردن برای نان و از دست دادن آن همه نام در طی سفری که بر ما حادث شد.
به امید شهری زنگ زدم. نتوانستم تسلایش دهم ، که یکی لازم بود به تسلای من بیاید. به همهی شما مردم لعنت گفتم که ، علی شهری اینگونه می میرد و لابد و ناگزیر است آنگونه بزید. از او چه میراثی جز تنگدلیهایش بر جا مانده است؟
ملتی که فرزندان هنرورش را خون به دل میکند به مذلت همهی عالم دچار خواهد شد. و ستوده باد پروردگار عالم را که به قلم عدل رقیمهی تقدیر را مینویساند.
نه! بر سنگ گورش نمیتوانید صدا را نقر کنید ، نمی توانیدهوای دلگیر هنر را حک کنید. بهتر آن که بر سنگ گورش بنویسید : علی شهری مردی که سالها قبل از مرگ کشته شد!
چقدر خوب است که همدیگر را دوست نداریم
چه خوب که همدیگر را نداریم
نداریم همدیگر را
و هر یک به خیابانی سرازیر میشویم که خلاف جهت
آب میرود
خیال " تو را دوست دارم ".
فرهاد نبودم
سنگ گور تازه گواهی کرد.
بداهه نوازیی کوهستانها
1
پرنده میبازی
شاخهها می لرزند بهار از راه رسیده را
باد میلغزد
موهایت کمی کوتاه است و شکوفهها کمی کودک
سیبهابه قامت بستانها
آویخته چلچراغ شبستان در خاموشی .
کلمهها کم میآورند
همیشه روزهای بهار اسم کوچک گلهایند
و شعرها
خمیازهای که لای لبانت گیج میشوند بتابند یا نه !
2
مرگ به بوی خودش زندگی میکند
زندگی به بوی دو چشمانی که ماه را لای ورقهای تماشا می رقصاند
و پیش پای تو میاندازد.
دنیا به رازی کوچک مدهوش میشود
دنیا به خردی آوازی دیوانه میکند
درازای کوچهی رفتار آدمی را
مگر که دوست بداری.
به بوی تو میمیرم تمام زندگی را.
3
ما به میراث مشترک آدمیان زیستهایم زمستانها را
آتشی از ما روشن بود
به قرار مشترکی بیدار ماندهایم
شبهای بیقراریی غنچههای اناری را
شاید به دانههای قرمز رخشانی برسند
ما به یاد مشترکی مسافر کوهستان ها بودیم
بی آنکه کسی کلمهای به زبان آورد.
ما به غربت انسان واقف بودیم
و اینکه عشق مادر خاموشیست.
4
بگذارید پنجرهها باز بمانند
برای کبوترها وقت زیادی داریم
اگر چه عقربهها کاهل نمیگذرند
و نقطهی پایان برای مردم ما پیوسته است.
بگذار بوی علفها خیابانها را تسخیر کند
تگرگها درختان را عریان کنند
زن لباس حریرش را بکند از تن
لخت بریزد پیراهن در گلچههای حاشیهی ایرهپورت(1).
خواب زمین کوتاه است نازنین
بیدار میشوی که ناگهان تمام ورقها را باد بردهاست.
و در کتاب خدا
جز چند حرف سنگی که نام کسی بر آن سنگینی میکند.
خجند. در حاشیهی سیردریا. هشتم اپریل
............................................
1.ایرهپورت : فرودگاه در زبان روسی
بگذارید بروم دنباله ی ماجرا را بخوانم
تلخ شده ام می دانم ، می دانم رفیقان بخشایش گرند چونان برادرم خداوند ، دارم سخت تلخ تر می شوم ، می دانم دوستان شفیق چشم فرو بسته اند بر این جان آشفته و مجنون . ممنون. چه باید کرد بر این جهان متوسط ساز حقارت آفرین معمولی.جز سکوت و عبور و تنهایی. جز خواندن و نوشتن و خلوت . جز ندیدن و نادیده دوست داشتن و عاشق شدن به هیچ .
رازی در میانه نیست. خاموشی به هزار زبان در سخن است ، و این یعنی خوشبختی ی در آغاز و رنج در لفافه ی آواز . با موسیقی و کتاب و قدم زدن ، با خواندن و گریز از مردم ، آیا می توان به چشم مردم بود؟ می گوید آری . همان که با من حرف می زند در نهانخانه ی دل.
دیشب به مهمانی رفته بودم به لطف عزیز ترین دلم . دیروز تولد مژگان بود . دیشب دخترکی خرد در اندام و سن و سال و بزرگ به پهنای قلب تپنده ی عالم به نام رژینا با شخصیت های جانش حرف می زد در جمع در خانه ی آن مهربان . جمع با هواها با صداها ، با اسباب عدم حرف می زدند و او با آن "من" درونش. چه بزرگ بود این کودک . و من که هم سن و سالش بودم خوب می فهمیدم که او دارد چه می کند. او داشت جهان ویران و بی حاصل پیرامون را به نسیان می برد و جهان و عالمی دیگر خلق می کرد . او بود، هیچکس اما دیگر حضور نداشت. من چه باید بگویم به این " من" بی منتها ، به این "من" بی مانند ، به این "من" تا بشری ترین رخداد وجود گسترده و مبارک ؟
تماشایش کردم و دیگران به عوالم خود مشغول. کاش کاشکی مادر و پدرش بگذارند رژینا قصه هایش را هی تکرار کند ، هی بیافریند ، و از این پیرامون متوسط ساز بی حاصل افسرده عبور کند. بگذارند آدم شود و نه از مردمان. که مردمان مرده ات می خواهند تا تو چونان جسد ها در میانه شان راه بروی و روز مرگی کنی . رژینا باید یر صحنه ی هستی ی این خاک به رهایی و شعف برقصد ، تا برادرم خداوند با او راه برود در گیتی. مژگان را در رژینا دیدم و رژینا را در مژگان. این پزشک خوش فکر ساده و بی مانند ، این خواهر خدای مهر و آزادی، این پاکیزه ترین خواهرم در خلوت آتشین مشفقان ام .
با دوستان گرمابه و گلستانم سخت گیر و بد رفتارم ، و از من میر نجند اغلب ،چون سخت دوستشان دارم . شاهرخ تندرو صالح یکی از این یاران است. کتاب دزدش که در آمد از قلم شاهرخ و جهان نازنین و آتشین و بی قرارش کم تر یافتمش. سقف آسمان قلمش فراتر بود از این اثر که اثر چیز کمی نبود من انتظارم بشتر بود ازاو. دیشب کتاب زیبا و دردناک و بی نظیر تازه متولد شده اش ویرانم کرد. ما یک سر و گردن از تفنگ ها بلندتریم. این یعنی چی ؟ این یعنی در این صد صفحه یعنی عریانی ی فاجعه. یعنی فاجعه برای ملتی که تاریخ ندارد. یعنی رنجی که مدام می بلعدمان . گفتم به او نگویم که این همه نوشته ی بیهوده در باره ی جنگ نوشتند و جز چند بزرگ همچون رییسی و دهقان کدامشان به رنج زخم زده ی این نسل توجه کرد ؟ حالا آن دو نازنین را با این سومی با هم باید بخوانم از سر نو . ما یک سر و گردن از تفنگ ها بلندتریم قریب 400 صفحه است و تا مرا بخواند این کتاب خراب ترم خواهد کرد . آفرین دارد کار انتشارات ققنوس که جرئت به خرج داده کار را چاپ کرده. بچه های من باید کتاب را هر چه سریعتر بخوانند و بههمه بشناسانند که می دانند من به هیچکس باج نمی دهم حتی آگر صالح و هاشم و رییسی و..باشند . جنگ تنها جایی است که از بطن فاجعه به شناخت خودمان میرسیم . و این قصه همین است. اجازه بدهید بروم دنباله ی ماجرا را بخوانم.
منتظرم کودکی از راه برسد. منتظرم بهاره بهار دلم را از جانش بتاباند بر چشم و چشمه ی دلم . این دخترک معصوم قلبم. هر چه زمان سریعتر بگذرد و من به آوازش شراب بنوشم .شراب شوق زاده شدن کودکی را که من هم می خواهم همانند آن کودک باشم. کاش کاشکی.
و اندوه بی برادری مرا به مرگ نزدیک تر کرد . و مادری که منتظر است پسرش ،پسر عزیزش به او زنگ بزند و بگوید... نه هرگز زنگ نخواهد زد،هرگز.
تلخ شده ام می دانم . این آغاز کار است . به مهر و بخشایش یکایک تان محتاجم. دوستی تنها رفیق تنهایی ی آدم است. آدمی که از کسان نمی خواهد باشد . می خواهد مثل مژگان و رژینا باشد. ساده و آزاد و خویشاوند برادرم خداوند.
سال جدید
می گویم مهم نیست جهان تازه شود می گویم تو تازه باش . می گویم سراسرجهانم پر اندوهم لبالب آتشم پیمانه ام شکسته ام خاکسترم تمامم می گویم عشقم که نه ! مستم که نه! نی ام که نه ! چنگم که نه ! رودم دهلم که نه ! مسیرم راهم جهتم دوست داشتن بی ملاحظه ام که نه...
نمی گویم و سال به انتها می رسد این تنگ دلی بی کران. سال بدی بود سال خوبی هم بود . هر دو با هم و یاد گرفتم حالا زنگ پایان دارد نواخته می شود حالا تا چند لحظه دیگر . کجا ایستاده ام که کسی را باید دوست بدارم و هرگز نباید دوستم بدارند و این رنج عالم بر دوش خواب زده ای گنگ است که سالی دیگر باید از سر نو تماما از بن جور دیگری خودش را تجربه کند. برادرم خداوند یاورم باشد رفیقان بی شما باید رفت این راه را . برادرم خداوند دستش را بر شانه ام بگذارد که این سالها تنهای تنها را با خودم آغاز کنم.
و تو تو تو شما شمایان و جنابعالی و همه مان اینطور آغاز کنیم تا جهان یک سر ابستن برکت شود . تمام حرفم همین بود امشب به دخترکی بارانی در کافه اندوه های بی نهایتم در خیابان سجاد مشهد.
خوب باشید و روشن. زمینی باشید و تنها .ایام را مبارک کنید رفیقان دور از همیشه من. عشق های بی فرجامم و دلبرانی که نه مادرید و نه دلبر. خودتان باشید . من هم سعی می کنم خودم باشم .
همسفران جهان در راه مانده اند جهان بی راه است حتی اگر سالی نو به گمان آید.
به سلامت.
نه ! اینجا دیگر نمی نویسم
نه ، اینجا فعلن نمینویسم . بگذار به امانت بماند نزد کاتب . کلمه زخم جهان است ، مهربانی ی بی دریغ جان است ، راز بی هراس در خویش پیچیدن است ، مستیی آسمان است ، کلمه برای تو که میخوانی خوش میآید و خوش مینشیند و برای کاتب در آتش رقصیدن است .
دیروز تمام لحظه هایم را با خویشتن نا شکیبم جنگیدم و حالا نه پیروزم که نمیدانم کیام. دخترکم نوشته بود آن دو سطر که نام من آنجا نبشته است را بردار ، دوستی از آن سوی دنیا زنگ زد که به فکر دیگران نیستی و به مستور میروی ، دیگری میگوید دیگران را آشفته نکن و...
درست ،قبول ، چشم . اینجا نمینویسم. برای خودم که حق دارم بنویسم ؟ دوست داشتن گناه بزرگی ست به عظمت هستی ، باشد ، کمش را من دارم فزونش نزد دیگران ، آنها چه میکنند؟ قبول ، اما اسم فرزندان خدا را پاک نمیکنم ، خودم را سانسور نمیکنم ،قول میدهم زندگیی آرام محبوب از جان عزیزترم را نیاشوبم ، به زمینه بر نمیگردم ولی ، که از زمینهی رنگ به رنگ بدم میآید ، متنفرم ، ولی خطا خواندهاید نجوای کاتب را ، من در زمین هستم ، همین جا پیش پای شما ، من در آسمان نیستم ، در هیاهوی فرشتگان گم نشدهام ،اما در زمین ساکن نیستم ، در زمین مقرری دارم ، وظیفه خورم ، مستقرم،مگر نخواندهای مسافر که در آن مکتوب عظیم نبشت : مستقر و متاع الی حین ! ولی سکونت در زمین ابلهات میکند ، کودنات میکند، ولی دارم گنگ میشوم ، اصلن بر میگردم به آن دورترها ، به جوانیی پر شور و ویران. ممنون شهرزاد قصهگو،ممنون عشق میانسالیی کاتب، راز بزرگی که دیگران کوچکت میخواهند و تو چقدر بزرگی ،ممنون زمان ، سپاس آسمان ،پرندهها، کلمههای مجروح ،پیادهروهای طولانیی شباشب،باتومهای متبرک،فرزندان از شبنم زلالتر الوهیم،ممنون ! محبوبکم دوستات دارم اینقدر ! ببین ! از این سر انگشت یمین خدا تا آن سرانگشت دست یسارش ، که همهی آفاق و انفس را در خود میبلعد ، دوستتان دارم شکوفههایی که بعدا در اردیبهشت ماه چشم به روی مردم و زمین باز میکنید، فرزندان خدا دوستتان دارم .
توی کافهی سپید و سیاه ، شطاح همدانی به نجوا میگوید : " اینجا فتوای مفتیان کار نکند . اگر در عشق حدیث را مجال بودی ، کار آسان بودی. آنجا که فرمان خدای تعالی کار نکند ، فتوا آنجا چه کند ؟ آنجا قلم تکلیف برخاست از عاشق ، فرمان آنجا کی بود ؟ عقل آدمیست که منزل امر و نهی خدای است .چون آفتاب عشق برآید ، ستارهی عقل محو گردد " . ماجرای عجیبی بود محبوب همیشه ی من !
دختران و پسران خدا در بیابان
دو سه سالی پیشتر عصری قشنگ در منزل استاد کیومرث منشی زاده بودیم با رضا چایچی و محمد احمدی و فواد گودرزی ؛ گفت : با سعدی شعر به پایان آمد . پنجشنبهی هفدهم دی ماه ، کمی از عصر گذشته بود ( استاد ببخشند که زمان کرانمند قدری با زمان سرمدی فاصله برداشته ! ) که خودم مسافر شدم با جوانک هایی که می خواستند به بیابان بروند . من که زاده ی بیابانم چه بگویم به بچه ها که حوصله ی تان بر نمی دارد این صحنه ی درام الهی را ، که تمام پیامبران خداوند در این منزل از خامی به پختگی رسیده اند . این پنجشنبه نقیضه ی نظر استاد را در لونی دیگر به چشم عین و بصر دیدم : زندگی در جوانی به پایان نمی پذیرد ، پس شعر هم در سعدی به پایان نخواهد رسید.
اما دختران وپسران خداوند ، در این سفر با خداوند راه می رفتند و من و ماه مادر ، پا به پای هم و هزاران قدم پس پشت خیال ها به پیش می راندیم ، هر چند از پسران ودختران خداوند صد ها قدم وامانده باشیم . ناگهان من مسافر را که اسیر" اوپا"ی ١علیالدوام خویش است و از جزیره مگر به پنجه ی عشق و خشم الوهیم به عالم بیرون پرتاب شود ؛ با این جوانک ها چه نسبتی بود ؟ که یکهو در می مانی به مادر ماه بگویی ببخشید مادر! و این جوانک ها ، جسم خداوند بودند که اندوه و سرور شان دمادم بود ، چونان خان٢ خضر که تا ابد از نفس زمین خواهد جوشید . حالا که وقت نکرده ام حتی ریگ از تن و تن پوش بشویم ، این پگاه بی بدیل شنبه ، به مردم ده بالادست که فرزندان خدای تبارک و تعالی باشند ، به سوفیا به شادی به ...خدای من ! همه ی اسمها از یادم گذشت و دلم را پریشاند ، چه بگویم ؟ سو فیا سوفیا سوفیا سوفیا که دلم می لرزد که نکند تمام دختران جهان دختران من نباشند و دارم با گریستن عادت میکنم که مسعوده و شبنم بعید نشسته اند از بودن ام ، و به مادرماه زیر گوشکی میگویم ایکا ش کاشکی ایکاش دویست دختر می داشتم تا همه شان روی سن نمایش هستی پیاپی برقصند و من در میانسالی نقیضهی نظریهی استاد منشیزاده را به روی تابان خورشید کویر، دسته گلی ناوقت پرت کنم ،که دلش غنچ بزند. و می خواستم همهی دخترانم را ـ خاصه آن دلک پریشان من دخترک رویا ها سوفیا را ـ سخت در آغوش بگیرم و ببویم و ببوسم و در برابر پاهایش اسماعیل دل را قربانی کنم ، که یادم آمد اینجا خانه ها را با سقفی کوتاه می سازند وجهان فقط با یک اسطوره ساخته شده ودین خداوند میلیلردتا نیست. از سنت چه کنم ؟ در سنت چه کنم ؟ با سنت چه کنم ؟ مادرماه می گوید : خوب چه عیبی داشت دخترت را میبوسیدی؟ چه بگویم ؟ دل ترسان مرا باد ببرد و خون لبانم را در کلمه ، سوداها بیفشاند بر صحرا ، که فقط زیر جبه گریستم .
مادر خورشید و ماه ! عزیزکم ! کویر من در جنگل پر شکوفهی رویاها ! دهانت را فریشتگان ببوسند و تمام سروها و سنجدها به نماچ بیایند تا تو برخیزی ، تو بگو !
و اما بعد.....خدایا شرم گونه ام را می خراشد که بی وداع از مینی بوس گریختم بی وداع. ببخشید فرزندان خدا ببخشید . همین. و یکی دو شعر از هشت شعر آغاز سفر را بخوانید . بی غم باشید بچه ها، همیشه باشی مادر خورشید وماه ، ممنون آقای کشفی ی عزیز ، الهی من در عروسی ات برقصم ، چونان پدرم حزقیال نبی.
...............................................
١جزیره ی بودهی
٢چشمه
------------------------------------------------------------------------
1
محبوب من از آسمان ستاره بچینم در چشم هایت که خفته است
بیابان را می شنگم برای تو تا دوردست
و لمس شب از خونم می رقصد که بامداد جهان پیش پای تست
خدا مسافری ست که زنگولهی شتری میخواند
و یا دهان همین کودکان ناب تو در این نبوت وقت در می نی بوس .
محبوب من
سروادهای پریدن از تمام جوانب میریزد
ستارهها برای تو به خاطر چشمهای لطیفت که باغهای بهشت اند
استعارهی خورشید را میان پنجههای خموشم نقض میکند.
محبوب من بخواب روی تلائم مستور خیال روح در صندلی اول
تازه ترین روزهای ناز برایت در راه می شکفد
باور کن .
2
ماه لپ اش را میخندد
کپ میزند نگاه ترا در کاغذی سپیدتراز کتاب غزل غزلهای عموجان عاشقم سلیمان .
جنون باد به دامن تصنیف های تند سخن کبریت میزند
لطفا کسی به آتش نشانیی دوزخ تلفن نزند
مردی دلش برای دمادم دویدن در آتش تنگ شده است.
ماه لپات را میدزدد
دزدکی کنار پنجره با من میآید تا نمیدانم کجای همان آبادی
تو دختر سوداها هستی
خدا برای تو میمیرد غروب سفر در پنجشنبهی دی ماه هزارو سیصد و هشتاد و هشت
خدا خود ش برای توگل میچیند
ببین ستاره های معلق را در بابل رفیع سماوات !
ببین خطوط تیرهی گلبرگهای شباشب را بر گونهی قشنگ تموج !
تو خفته ای و بچه ها آن ته پر از شکوفه و لبخندند
کتابهای طرب را از نو برای قرن های دور کتابت کردند
چه گفتههای قشنگی بود من نفهمیدم نشنیدم که شب به گوش زمین چی گفت.
خدایی اش آسمان گناه ندارد
ماه دزدکی از پنجره میافتد به لپ تب زدهات
حسودیام شده
آسمان گناه ندارد.
این روزهاو عشق
لابد دست هایم نمیشود که دخترک آسمانیام حمیده این سرودهها را تایپ کرد . غمش به جانم و سپاس.
نیایش
چهره ات را باران بهاری بشوید
دستانت را جوی خوش آهنگ کوهساران
دهانت به بوی گلاب کاشان عطرافشان باشد
قدم برداری
گل بدمد به پیرهن خاک
وقت خزان .
همینطور لازم است زبان را بچرخانم
کمی غم از دل انسان برخیزد و بگذرد نفس ماتم و بشکند کمر غم
همینطور واجب است خدا را صدا کنم بنشیند آن بالا میان دو ابرویت
تمام قامت سردم را سیاه می پوشد گناه روز ازل
هنوز لحظه ی مطرود روی سینه ی زن
هنوز مادر انسان به دنده ی چپ پسرش زل می زند
و آه می کشد .
تغزلی ست پریشان تو با اشاره به من گفتی
خبر نیاوردند از آن قراء غزل دهی که به دیوارهای گلی ش
قیام شب بوهاست و می شود به نفس های باغچه اندوه را دخیل بست
و کاکوتی را به جای قهوه برای مرد مسافر دم کرد .
بلاهتم بی حد است شماره ندارد
خیال در سرم افتاده برای عید زمین باشم
گمان کنم بغلی باغ کفتران چاهی ی ده بالا را بسنده کند
و خاک حداقل چند وعده ی کوتاه برای کشته گان همین روزهای تلخ به داغ لاله نروید
بلاهتم بی حد است عزیز جان که می گویم بیا ویکسره آغوش باش درخت های پریشان دهکده را .
همینطور لازم است زبان را بچرخانم
و قایقی باشم در تالاب انزلی کنار تازگی ی لفظ های طرب
خیال چیز بدی نیست
علی الخصوص اگر با هزار و یک بهانه ی شیرین سوار قایق نیلوفر آبی شویم و تا طلوع برانیم تا برسیم .
دوباره باز لبم می گوید : نه !
دوباره باز دلم می گوید : ها !
برای عشق همین لفظ های خوب دری باز می کند تا جایی !
عزیز من
قدم برداری
گل از گل ات بدمد
و پیرهنت رقصان باشد .
....................................................................
نمایش دلتنگی بود
صدای خیابانها را می فهمم
صدای گلهای پنج پری که داغ درشتی در سینه دارند.
دهان خودم را گم کرده ام .
صندلی ها
درخت ها
توده ی تاریک ابرهایی که به نباریدن عادت می کنند .
فکر نمی کنم.
کلمات را نباید به حوصله ی مسافرانی که در ایستگاه اتوبوس صف بسته اند رها کرد
لازم شود به آتش ققنوس
کبریت می زنم لبان پریشان باد را .
کمی ستاره بیارید روی صفحه بپاشید
نمایش دلتنگی بود زندگی
برای گورهای کهنه دمادم گل بردیم
و زندگی میان گناه و توبه تردد داشت
مگر که قیمت ایام را چه کسی پرداخته است ؟
الهه گان نمازشان به تباهی می افتد
از خزانی به خزانی
دستگیره ای عتیق فقط می ماند
که مگر مرگ باز بچرخاند .
صدای خنده های عبث را می فهمم
دالانی دراز که جانش پنداری
به راه - کوره های سخت هزاران گل می روید
تماس دست ها و طپش هاست
که قلبی ناگاه می زند
و دیگری
یکباره پشت آینه ی برگ
از شاخه ای به خاطره ی خاک می غلطد
بگذار اسم دیگر مردن باشد
فرقی نمی کند
تنها غبار نگفتن را درک کرده است
و سرفه های ممتد عابر قبل از تمام کردن آخرین خط عابرپیاده و جیغ یک اتوبوس .
همیشه یک نفر از ناگهانی ی رفتن می گوید
و هیچکس برای حرف زدن زنگ خانه را نمی فشرد
فکر نمی کنم
خودم توی صحنه پای نمایش بودم .
.......................................................................
انکار
اگر کلمه ای پیدا نشود برای دوستت دارم
یا گونه ای که بشود برای خودت بوسیدن
دنیا به درد خواب زمستانی خرس ها هم نمی خورد .
هنوز هم بد می رانی پژویت را
خیابانهای درندشت خدا خنگ اند
اگر پرنده ای نباشد که پشت پنجره ات بنشیند و به دانه ها نک بزند
آفتاب به درد کوفت هم نمی خورد .
ساده ست زندگی عزیزم
من می نویسم تو نمی خوانی من می پرم تو دانه نمی پاشی
من آفتاب می شوم تو پنجره را باز نمی کنی
خمیازه های تو سنجاقک های طلایی ایوب اند .
اگر کلمه ای پیدا نشود برای دوستت دارم
خودت حرفی موافق میل ت بنویس
من انگشت می زنم
شاعران از آغاز جهان حروف الفبا را انکار کرده اند .
.....................................................................
تقاضا
اگر اجازه دهی
کف دستت می رقصم
اگر بگذاری
در چشم های تو جهان را غرق می کنم
اگر بشود
خورشید را برای تو می گیرم می آورم برابر رخسارت می تابانم .
اینها فقط کلمه است
مردمان من از یاد برده اند
و حتی تو
و شاعران برای غزل هاشان به بیابان خواهند گفت
به صخره ها
به جاده های سفر که همیشه به پایان می لغزد .
دلم برای موج های دویدن تنگ شده است
ممکن است بپرسی
کجاست موج ؟
کجاست جستن الفاظ پای نقل حکایت ؟
زمستان که بگذرد
مسیر لخت همین باغ های سرد به گل می افتد
شکوفه های پر از گیلاس لابلای طره های نفسگیرت می آرامد
آنوقت
شاید کسی برای لبانت سروده ای نتواند .
شعر همینطور زاده می شود در دهن شاعر
و شاعر
آواز گمشده ای دارد به قدمت خود آدم
حتا اگر تمام زمین از یاد برده باشد .
.....................................................................
اسحاق چگینی و خنیاگری ی ویرانش
جهان مرد زود زاده شدیم برف نبارید خواب به خامشی خفت
قفل به دندان میکوبد باران
شب چراغک لرزان باد
کومهی آوازم را که میبرد که بسوزاند
در انبوه ورقها و سفرها و نمیدانم ها.
مرا دوپنجره کافی بود به آفتابها برسم
دو پنجره تمام روزنهها باتو
تمام فاصلهها بامن
مرا دو پنجره کافی بود به ذات شاعرانهی انسان رقم بخورم
نبود
و کار هوا در نبشتن رویا باطل شد.
عشق
و
مادر
مرا دو پنجره کافی بود تا خدا مجاور شبهایم خوابهای بی شمار شما مردم را تعبیر کردهباشد.
عصرهای جمعه که دلتنگ میشود تماما میمیرم
عصر شکسته لب پنجشتبهی دی ماه هشتادوهشت
چندان در آفتاب بیابان به هیبت انسان لهیب خشم خدا را نوشیدم
از آنکه تف ـ باد های شرقیی ویران از راههای ساده به دندان میریزد
از گلوی بریدهی اسماعیل
از نیی شکستهی اسحق .
جهان مرد خراب خواب به نجوا پیچید ترا نمییابم
زود زادهشدند
برادران غیورم که آتشند
ودر سفر سیاههی خط خوردهای بودم
خون تیرهی راه از رگان خموشم می افتاد پیش پای مسافر
باران به شیشهی ماشین میکوفت مشت
مشت مرا باز کردهبود خنیاگر.
باید دوباره چطوری برخیزم؟
پرنده ای غریب بیاید مرا که دانهی خردی باشم بگیرد و ببرد تا واویلا
خراب ناز پریشانت باشم بهتر.
شهزادهی بعید نفسهایم بخند !
شکوه
با کلمه خدا را می بوسم در چشم های تو
قبول ؟
شب ها برای شمع های کشته خودم را آتش می زنم.
وقت نمی کنی ستاره های دلم را بشماری.
این روزها حواس درستی ندارم عزیزکم
باید رهات کنم کبوتر باشی در آبی
و خنده هات بریزد در تصنیف
طاقباز بخوابی کنار شومینه
گفتم غریب مستی ی مفتون رنگ های نخوانده ست
ناگاه سایه ی طوفان دوید به چاک پیرهنم .
گفتی ترسیده ای از عادت دیدار
دست می برم پنجره ای باز می شوم باز گویی شب از نهایت خاکستری به غایت رفتار تنگ خلقی ی پیغامت می تابد
ماه خسته ست و دلگیر
دست می برم تکه تکه شدن های ابر را آغوش می کنم به لطف سر انگشتانت .
دعا کنم برای کوچه ها که پر لالایی هایند و نیستند
دعا کنم به خاطر پروانه ها که نباشم خواهند پرید از سر دیوار تا ابد
دعا کنم خدا وقت کند با من به کافه بیاید و چای بنوشد
دعا کنم که لای پنجره را باز کنی به آسمان همیشه دانه بپاشی .
حالت چگونه است ؟
ترانه خوان دوره گرد خیالم هر شب پشت پنجره ی نیمه باز دلت می خواند
سلطان قلب ها را
بعد که بر می گردد جزیره ی مقدس خاموشی چراغ می گرداند چراغ می گرداند چراغ می گرداند.
محبوب من ببخش کمی دیر می شود که نامه ای بنویسم در چشم های تو
خواب مرا ببینی
و کوچه های پر از لالایی را که بگذری هوای درخشان بامداد ترا خواهد برد.
عقلم که می رسد ننویسم
و نقطه ای بگذارم برابر فردا از حالا.
تاسوعا و عاشورا
روز نهم
چراغدانی تهی
شعله ای لرزان
دره ای مهیب
بزراهه ای باریک
صدای مرا باد بشنود عموی من است
گرستن ام را باران بنگرد برادر من است
رویاهایم را ببخشم تا بوته ای بشود پر گلپرها.
خدا تلخ است لای حنجره ام گیر کرده
دوستت دارم تن نحیف و ملولم که با من آمده ای تا حالا .
نه
هیچ کس اینجا نبود که پایان قصه را شنیده باشد
و مادرم مرگ است.
روز دهم
1
من همیشه به دنیا می آیم
حتی وقتی به پرنده ها تیر می زنند
من همیشه به دنیا می آیم
حتی وقتی کسی کلاه ازسر بر نمی دارد
وبه کودکی که می گذرد نمی گوید سلام عزیزم.
از کوچه های خلوت همیشه می گذریم
خواب ها همیشه پس پلک های بسته اتفاق می افتد
انسان ولی به سختی ی یک انفجار مهیب به دنیا می آید
و مثل صاعقه ای خرد می میرد.
کار شما قشنگ نبود آقایان
کار شما قشنگ نبود آقایان
خون روی شانه ی من سنگینی می کند
درخت ها به معلق بودن اعتراف کرده اند
و باتوم ها به سرسره ها فحش می دهند
شاید کلید خانه ی رویاهاتان روزی پیدا شود
آن وقت باید برایتان گلوله ی برفی پرتاب کنم
وشال قر مز خوشرنگی خدا ببافد .
خندیدنت متوقف می ماند
پشت چراغ قرمز میدان سرو نباید بایستی
در کوهپایه دیگچه دارد قل می زند
شنیده ام که صخره ای ترک کوچکی برداشته
ستاره ای پس از هزارو یکصدو هشتاد و هشت سال از مدار زمین می گذرد .
با رنج های مان چه کنیم
با سرو های روشنی که به عاشورا می افتند
با گلچه های غریب کوچکی که از ترک حنجره می دمد چه بگویم
چطور بگویم خدا مجاور بدها نیست
و لمس بوسه در طپش تیرهای گرم دارد جوان می گیرد.
گلوله ها هم زاده می شوند
ستاره ها هم
گلوله ها هم زاده می شوند
دختران خدا هم
گلوله ها هم زاده می شوند
مهربانی ی باران هم
و من همیشه به دنیا می آیم
کنار جاده ای که نمی دانم به ناکجای کدام آبادی رسیده است
در انتظار کسی می مانم که پای حرف دلش باشد.
اجاق ها خاموش مانده اند
ومن دعای شبم را از یاد برده ام
در عصر خون گرفته ی عاشورا.
2
خیابان ها را مردم کشف کرد
پیاده روها را پاهای من
کریستف کلمب کجای جهان را کشف کرده بود
که اینطور روی دو پا بند نمی شوم
و منتظرم برف تازه ببارد
شب های بی ستاره که فردا تعطیل است.
خیابان ها را کشف کرده اند که مردم راه بروند
ماشین ها بوق بزنند
بچه ها شلوغ کنند و از مدرسه برگردند
پیاده رو ها را برای راه نرفتن کشف نکرده اند
به جان خدا باور کن برادرم
خیابان ها به خون بچه های قشنگم عادت نمی کند
به جان خدا باور کن برادرم .
اینجور وقت های گرستن
راهی گشوده می شود از نیمه های شب
پیپ کشیدن تازه کردن اندوه های بزرگ
و دوست داشتنت وقتی که سخت دل عالم گرفته عزیزم
الو خدا تو چطوری؟ دلت تنگ می شود گاهی؟
بزرگراه رسالت یکسره به بهشت باز می شود
بزرگراه نگاهت را به کدام آسمان گره بزنم
بانو !
نه آسمانی نه جانی نه چشمه ای نه چشمی
خواب زمستانی ی بهانه های خرابم را به آسمان بدهم زار می زنددریا می شود دادور می خواند
ناگزیرم به خلسه ی بلند خدا نامه ای بنویسم.
محبوب من
اردیبهشت پنجره های باز میانسالی
تعجیل کن دختران الوهیم را صدا بزنیم بیایند برقصند روی صحنه ی شیدایی
شبنم ساغر مسعوده آنا حمیده زینب
برای کبوتر اسم هایشان گندم بپاشم
اصلن برای نک زدن رویاهاشان دانه شوم
خودم را به خواب سرد زمستانی بزنم
ناز بریزم دعا به جان طرب هاشان باد
ناز بریزم بلای شان به خوان شبم جیحون باد
ناز بریزم سمرقند باد شباب جام بخارایی شان در آفتاب قدسی ی مشرق.
هنوز قدیمم کهن مثال مرغ سلیمان
هنوز جمعه که بر می گردد مسافرم به جانب تردید های مفصل
هنوز خنده ام از تاک فروزان خانه ی پدری خوشه می بخشد
شراب می افشاند
لبان مادر پیرش بدیهه خوانی ی تصنیف های گرم خدایان.
می جوشد بلند حرف زدن پشت گوشی ی تلفن
الو پدر بلات به جانم غمت کم باد
خبر شدی که منتظری مرد؟ و من عبای آبی ی خوشرنگی خریده ام برای زمستان
الو پدر چراغ باد که می لرزد شما به ساعت لبخند , ثانیه ها را ورق بزنید
الو پدر کنار عکس های شما چند عکس تازه به تالار آسمان نصب کرده ام
شبنم ساغر مسعوده آنا حمیده زینب
الو پدر صدای من به گرستن می ماند عیب است دختران الوهیم از شراب غم بچشند .
عزیزکم
بریز جرعه ای از جان طربناک و بی ملال جنونم
و جرعه جرعه بنوشان سه تار قهقهه را به دختران الوهیم
تا خدا دوباره به بادام ها برسد
به خواب تند انارهای درشت ساوه
تو مادر همه ی رنگ ها هستی
و ساده می شود خبر هدهد به گوش بخت سلیمان
و نغمه می شود دم بلقیس در غروب داغ یمن .
فرشتگان به داریه ی باد پای شعله های بلند ماه دمیده اند
خطوط آخر نجواشان به شوق ناز شدن چرخ می خورد
الو خدا تو چطوری ؟ دلت تنگ می شود گاهی؟
جمیله ی عذرا
جمیله ی عذرا
جمیله ی اینجور فهم خودت روی بی هشی ی باز
جمیله ی لبخند های کریم کردی بی حواس ثانیه ها در تهران .
طنبوری بلند تا لبه ی بالایی برای نام تو هی پیچان به جان جهان
تا ته فنجان خاک که هی می می خواهد
شراب کمی کرده ست برادران برادران مقدس
شراب کمی کرده ست خواهران خواهران مقدس
تمام آب های جهان را بیاورید
نیاوردند .
استر ملیکه ی خون خسته ی قبیله ی مجنون
در بارگاه شاه جهان اردشیر
جمیله ی قرآن که لای ورق های گل خشک می گذاری
یا نه
گل خشک های لای ورق های قرآن که ... چه فرقی دارد
جمیله ی رویا که کال می رسد به شش جهت
که نه
به این جهات محض که فرض اند روی فقط هیچی.
چرا نگاه تو گم بود در آن لحظه ؟
هوا می آمد می رفت می تابید می پیچید گرفته بود صدایش خش داشت نوایش
طنبوری بلند تا لبه ی بالایی
تا رف دف دف زدن های نفس بعد از معاشقه ای مجروح در هبوط
تنها یکه یگانه صبور کشته روی دست خداوند پاک تر از خودش.
مرا بیا گلک من
به انتهای جهان برگردیم
و دامنی گل شب بو بریزیم به لحظه ی پر قرمز که در طلسم ترکمنی می سوزد
مرا بیا گلک من
هزار تا نه دو میلیارد تا نه هیچی
ها ! درست شد
و هیچی دم آهسته را به خوان وسیعش بر
گلاب های مقدس از کاشان و خنده های مکرر از عرش کبریایی ی انسان
شراب ناب بلوچستان از خرما
و چند تا هیچی ی دیگر که یادم نیست به خون گریزش ...
اوووووووووووووووووووووه ! خسته ام حبیبم .
جمیله ی سوگند
جمیله ی چند تا هزارسال مگر از نو
چنین به پیرهن تیره اندوه سنجاق قفلی ی دل مادر بزرگ ها شدن تا آخر
چنین گناه خدا را به نبض شال نیفتاده روی شانه ی تنها بردن
چنین نوشتن بی خط بی خط آمدن آه آه گشتن چرخشت در انگور
گور این همه هوهو زدن به ناز پدر آخر ؟
دهانم خون ! لبم شکسته !
لا تعرف الوجوه بسیماهم حبیبکم
قبیله را تب و طاعون گرفته
که می آمد می رفت می نشست می پیچید می گذشت تهی تر سبک تر از گل بادام
رهاتر از خود بادام که توی جیب کاپشنم می ماند تا پگاه عدم
می گریخت خدا پشت میز پس آه لای برگ برگ گلی زرد رنگ که پر پر کردی.
دیشب خودم خودت جمیله و حافظ بود فقط
تمام خاک مرا تنها بودند .
عکس یادگاری
با عکس شش در چهار زنی می توانی دنیا را عوض کنی
خیلی قشنگ می شود ترا ببرم قم کنار خاک منتظری ناصر عباسپور برایت دائودجینگ بخواند
حتماً برایت خوب است
برای کفتران خودت گندم بریز نترس پشت پنجره آبی ها بی تابی کرده اند که کودکان خدا می آیند دانه برچینند
بیابان سوال کامل یک مجهول است
ساده ایست که ابروی کج اش خواب می بیند
خانه های پر از موسیقی دارد
و رقص های مقطع و بارانی
نمی شود گلاب از آفتاب بگیری و خنده هات نپیچد به پای آینه ی سرو
از استعاره های خودم برمی خیزم لخت
هوای کوچه های سردهمین حوالی ی میدان هفت تیر خرابم کرده
زمین خودش را لو می دهد ببین عزیزکم
لپش می لرزد لبش را گاز می گیرد فشارش از خیال عجیب ات می افتد
راه می رود مسیر گنگ پر از آهو را
علی الدوام ستاره های سیب باغ عدن را گاز می زند
و سوره ی یوسف می خواند.
چرا کسی به فکر تو خواب از سرش نمی پرد
برادر طوفان ها !
چرا کسی خبر نمی گیرد
کلام نازک زنبورهای عسل را که با گل شبدرها همخون اند
چرا کسی به تکمه های پیرهنم زل نمی زند امشب
چرا کسی جزیره ی ما نیست
و صبح شب می تابد پشت پنجره ی چوبی ی اتاق جهان ها .
سوال های عجیبی است وقت سفرهای ناگهانی مرموز
شراب هایی که به یک اشاره فقط مست می شوند
پیاله را بگذار اینجا پریده رنگ به چشمم می آیی
مدام خیره می شنوی و فکرهای خوش ات موج می زند .
و اسم من که به فنجانی می ماند
کتاب های مقدس را بریز یکسره در آن با چای
و قاب پنجره را بردار
تا هوا بخوریم .
ان پیر رفت محبوب من و خواب مرا مرگ تعبیر کرد
چه نمی توانم های دشواری چه نمی توانم های دشواری چه نمی توانم های دشواری که که به نمی دانم های دشوار سحر ریخته بود. هی گفتم و گفتم و گفتم و گفتم و گریه کردم هی گریه کردم هی گریه کردم هی .. خفه نمی شوم همینطور یکبند تکرار می کنم کلمات را آیات را و تو دهانت را ببند تو سکوت کن که پیش از آمدن ما پیش از هبوط فقط سکوت بودی اصلن سکوت بودی اصلن بودی ؟ چه نمی دانم های دشواری است روی سینه سنگین زائر. فکر می کردم با تو از معبد که بیرون بیایم می میرم. به توی دیوانه گفتم این لفظ های آخر را یواشکی حرف به حرف مکرر ادا نکن نیشت تا بنا گوش باز می شود و با صدای بلند می خوانی :
همچون قطره ای بر نیلوفر شبنمی افتاده به چنگ شب حیات آرام و بی نشان در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ نشسته ام و چشم های خامشم را به لب های کبود مشرق دوخته ام ...
پرستو های بی بار من قاصدک آواره در باد باز گردید
ومن دیوانه پریشان سمر از لبم افروخته دهان از هفت اقلیم دوخته همین سحر چه بیخبر از اتفاق جهان برای تو محبوبم نوشتم این شعر را و گفتم برکت به دامن من افشانده باد که کبوتر حرمم و صبح چه خوشوقتم که هرگز از ناز خفته گی بر نیایم به اینجا به قول آن زائر مجنون لب اینجا اینجا وطنی که نیست و تبعید گاهی که هست و و آنکه مرگ رفیقش هست من نیستم پیر فرزانه ایست که همین دقایقی پیش گفتند خواب تو تعبیر شد محبوب من :
دعا کنیم دخترک مو هایش را ببافد
هنوز بخواند لحنی در هجای گم شده ی حافظ
در حد فاصل تلفن با رویا خیال بیایدبغل کند شب بو ها را
اجاق ها بتوانند صدای ترک زدن هیزم را در آتش لب تو دریابند
دعا نکرده ایم و جهان می میرد روی دامن لبخندم
خراب می شود نفس تابستان در تغافل انگورها
فر شتگان به خرفتی مستی را انکار می کنند
پیاده رو ها عجول
و راه ها به رسیدن شتاب کرده اند بمانند
شبم تلخ می گذرد اینجا صدای دور تو نزدیک است تا برسم
خبر کن بیا و کوبه ی در را بزن یکهو
یا زنگ شماره ی دو پلاک یک از غفاری را
رفیق خبر نکن شبم تلخ می گذرد بیا اینجا
و من برای تو بی چونم مجنونم
دعا کنیم که شب بو ها به پرده های پنجره برخیزند
شاعران همه کودک بمانند تا ابد
هیچ پیراهن گشاده ای نقاب تکمه نگیرد
دعا کنیم خدا بپذیرد گناه آخر انسان را
و خواهران مقدس عاشق شوند به رفتار آدمی
همین روز ها کلید باغ خدا را می دزدم
دعا کنید خواب مرا پایانی نیاورد صبح دیگری
مذاب ها همه سرگردانند
رودخانه به دریا می پیوندد
گمان کنم که جاده خلقت معیوبی بود
گمان کنم که نوشتن خنگ است روی کاغذ حالا
و بهتر است سرم را کنار پیچک رقصانی چال کنم
بخوابم عمیق و نام مرگ دهانم بشود.
برای دختر گل ها کلاه و شال خریدم دیشب
دعا کنم که ببافد موهایش را
و روی وزن مزامیر خیمه زند موج ها را بشناسد در هجای گمشده ی حافظ
مسافریم برادر
بیا و خواب مرا تعبیر کن
قیامت می شد
ببخشید . نجات تان دادم. از ده شعر حاصل دو روز آشوب زده گی بیابان ، برای امروز همین دو تا کافی ست. اگر آن یگانه نمی فرمود می خواستم از خیر وب نویسی فعلن بگذرم. بفرمایید :
ما چند تا منصور مومنی داریم
چند تا سید آفرین زاد داشته ایم در این سال های سرد
چند تا دو تا دو تا داریم که یکی می شوند
چند تا شهرزاد قصه گو داریم که به شب ها تمام نشود
ما چند تا صدا برای صدا داریم که مولوی بشود
چند تا ردیف درختان تبریزی که به آخر نمی رسند؟
ما چند تا پریدن نت داریم که به موسیقی برسد دریای دادور باشد اپرای ماه پیشونو را
ما چند تا دل پریشان داریم که دل است و باید بیاید برابرم بنشیند هیچی نه ! هیچی نگوید
ما چند تا حواس پنج گانه ی مطرود پیش مان مانده که دست می زنی بنویسد
که آه می کشی همه جا باران ببارد
بنگری تماما سیاه پر از رنگ های تند اساطیر باشد
ما چندتا حروف سی و دو حرفی داریم که فارسی نباشد عربی نباشد میان دهکده ی بالا دست و پایین دست را آشتی بدهد
عروس بیارد داماد ببرد
ما چندتا رفیق نداریم که باشد ولی یکی که نباشد جهان کمی بکند . همه تفاوت شان در هیچی ست ؟
ما چند تا قشنگ تر از این روزها را از دست داده ایم که دنیا خفت مرا گرفته رهایم نمی کند
ما چند تا ترانه را فراموش کرده ایم که لپ محبوبم می لرزد
ما چند وقت هست به بازار نرفته ایم همینطور الکی
ما چند ساعت ازکارافتاده را اخیرا لمس نکرده ایم که با ثانیه ها خنگ تر شدیم
ما چند خواب راحت با حال را ترسیده ایم
ما چند بار از اول نخوانده ایم همین سطر های مشنگ شاعر را که بی هوا به فلسفه خرسندیم .
برادرم برادرم !
ما هیچ وقت می شود داغ عبوس و راحت چایی را به آغاز قصه ها برسیم
و شهرزاد بخواند
قیامت می شد .
لج کرده ام
لج کرده ام به چشم های خدا زل می زنم
نشسته ای به جهان فکر می کنی
کتاب می سوزانم در لوحه ی خرفت تواریخ بنویسید
خدا نکند سطر ها قیام کنند حساب تان را کف دست تان می گذارند
دنیا پر از شرنگ نشود شانس می آوری اخوی .
زل می زنم به دست های خودم
کمر به قتل دهانم می بندم
به خسبیدن پشت می کنم
غلت می زنم درون ظلمت ناتاکجای خاکستر
برایتان دو دسته گل مریم می آورم
بدم نمی آید بنشینم و مبل ها همیشه سبکتر باشند از خدا
خطر بیاید کنار پارچه ی نازک پیرهن گلر نگ ات
بترسم و خفه ام بکند گاز اشک آور
برای کل قضایا دلیل تازه ببافم
برای جمله ی اوراد شراب تازه بریزم
گناهتان را برادران عزیزم خواهران قشنگم خودم به عهده بگیرم
حال می دهد پس تلاقی ی آواهاعلامتی بشوم تا پریش شود موهاتان
بر دراز اتوبانها نهال بی رمقی باشم
از نبودنش بهتر
پل ها را بردارم
به جایشان تهی بنشانم که ماشین ها کنار هم بنشینند حرف ها بزنند
دوست دارم خیار پوست بکنم
و بیهده برای یک سفر دور دور شوم از ماه.
محبوب من
وقتی که نیستی تو نیستی ومن ناچارم
زل میزنم به هر چه زل زدنی هست روبروی کسی نیست جز همین.
چرا کسی متوجه نیست
فنجانی شیر بیاور و بیا بنشین پسر
صبح
سه شنبه ست
بیدارش نکن مادر جان را
همینطور مختصری لپ زیبایش را می دزدیم می بریم اداره هوای جهان روشن باشد
تریا مترن اچ را بده بخورد ناشتا .
سلام چطوری ؟
دلم برای تو بد جوری تنگ شده بود پل هوایی ی میدان هفت تیر.
الهی هزار سال گره بخورد دنیا یکی دو طره گل گیسویت همسایه
شاعران بیایند بیت بخوانند سرهمین کوچه پای پلکان خانه ی تو بانو.
چرا نمی شود همه را یکجا نوشت ؟
سنگ آب خدا پیپ خیابان سیامک گل خودم
خودم خرابتر از شب ام چرا که باز برایت باید بنویسم
تو بی شراب ، چراغ پیاله ای پیاله بگردان قرآن بخوان
رویای نیم شبت را دوباره باز بخوان از نو
کلید سکر اسیر اشارت بود کلید سکر اسیر عبارت بود بزن و صحو را بینداز توی سطل
سه شنبه است همه ی صبح ها همیشه
پسر بیا و لبی با من تر کن از ابتلاء که در شیر هم لبالب ودکاست
کلاه زمزمه ات را بگذار روی میز برایش ترانه ای بنویسم
بیا بغل کنم ات محکم بعد خودم را شوم آغوش
بیا بنشین صبح روشن است سه شنبه ست
رسولان نمی رسند بخوانند آیه های نبوت را .
محبوب من
چرا کسی متوجه نیست این پگاه پگاه این سه شنبه مکرر نمی شود هرگز.
نظرات ()
